صفحه بعد

فهرست

 

فصل اول

تولد، خانواده، تحصيلات و اساتيد

زندگينامه و معرفى خانواده

بنده در ابتدا تشكر مى كنم از همه آقايانى كه زمينه را فراهم كردند تا در خدمتشان باشيم. من محمدعلى گرامى، فرزند عباس، متولد قم مى باشم. پدرم در اصل قمى است و همشيرزاده مرحوم آيت الله العظمى آقاى آشيخ ابوالقاسم كبير قمى كه معروف به علم و زهد هستند مى باشد.
زمان تولدم طبق آنچه كه در شناسنامه هست، مهر ماه سال 1317 شمسى مى باشد. از نظر سال قمرى شايد تطبيق كند با رجب 1357 هجرى قمرى كه طبق نوشته پدرم پشت قرآن تاريخ تولد من رجب 1357 بوده است. در مورد استفاده از نام مستعار بايد عرض كنم كه من نام مستعار نداشتم زيرا به حدى شناخته شده بودم كه امكان استفاده از نام مستعار وجود نداشت فقط در دو مورد از نام مستعار استفاده شد يكى مربوط مى شود به شرح حال مختصرى از دوران تبعيدم كه در سال 44 در جزوه اى منتشر شد و در آن از نام مستعار على ابومحمد استفاده كردم. موضوع آن جزوه شرح حال يكى از روحانيون تبعيدى است كه در واقع خودم مى باشم. مورد ديگرى كه از اسم مستعار استفاده كردم در سال 52 بود. كه شرح آن را در فصول آينده خواهيد خواند.
محله پدرى ما تكيه "جدا"ى قم بوده كه نزديك عشقعلى و الونديه است. جدّا يكى از شعراى معروف قم بوده كه اكنون نوادگانش در جاهاى مختلف از جمله تهران، مشهد و قم زندگى مى كنند.
نام پدربزرگم محمود و پدر پدربزرگم احمد است. ملامحمود از تجار قم بوده و عنوان بازارى و تلگرافى وى، م. قم بود. در قديم مرسوم بوده كه حرف اول را به عنوان حرف اختصارى و عنوان تلگرافى قرار مى دادند. از بستگانمان هم شخصى به عين. قم معروف بود. به اين تناسب عنوان اختصارى پدرم ميم زاده. قم بوده چون عنوان اختصارى پدرش ميم بوده است. والده ام، لعيا شمس، حالت دورگه داشته، قم و تهران; ولى به هر حال ايشان نيز متولد قم هستند و صبيه مرحوم حاج اسدالله شمس كه از محترمين تجار قم بوده اند مى باشد. والده ما كه متجاوز از نود سال سن داشت از دنيا رفته اند و در قبرستان باغ بهشت در طبقه فوقانى، قبر پدرم دفن شده است. در خانواده ما زنى و يا مردى با اين سياست وجود نداشت. در همين سن بالا ايشان كل فاميل را اداره مى كرد. مثلا اگر كسى از دنيا مى رفت، به همه جا تلفن مى زد كه تشييع و فاتحه يادتان نرود. شب اول ماه به اينجا و آنجا تلفن مى زد كه نماز اول ماه فراموش نشود. عجيب است ايشان در اين سن اصلا چطور يادش مى ماند من واقعاً مبهوتم. امثال ما هر مجلس فاتحه اى را نمى رويم حالش را نداريم، ايشان خيلى عجيب بودند. به هر حال ايشان آن منزل را با سياست اداره مى كرده است. حاج اسدالله شمس علاقه خاصى به مجالس عزادارى داشت و روضه هاى مفصلى در منزلش برپا بود. من به ياد دارم كه در آن روضه آقاى بروجردى شركت مى كرد. حاج اسدالله شمس فرد بسيار محترمى بود و روحيه عجيب و با استقامتى داشت كه در طول دوران بدحجابى و متحدالشكل كردن لباسها از خانه بيرون نيامد و خودش را مريض كرد، ولى بيرون نرفت. پدر من هم عمداً پايش را گچ گرفت و در منزل خوابيد تا در آن جريان شركت نكند. پدربزرگ ما نيز تا آخر عمر معمم بود و عبا و عمامه به اصطلاح تاجرانه داشت و حاضر نشد لباس متحدالشكل را بپذيرد و در طول مدت سختى در خانه نشست و بيرون نيامد تا اينكه كم كم مشكل حل شد. آن دو خيلى مقاوم بودند.

خصوصيات اخلاقى مرحوم پدرم

مرحوم والدم چند سالى است كه فوت كرده است و هنگام فوت، حدوداً بالاى صد سال سن داشته اند و تقريباً با آقاى اراكى هم سن بوده اند. زمانى آقاى اراكى همسايه ديوار به ديوار ما بود; يك وقت به من فرمود پدرتان در قيد حياتند گفتم بله، گفتند: چند سال دارند، گفتم فكر مى كنم صد سال و فكر مى كنم با شما همسال باشند و شايد بيشتر از يكسال طول نكشيد كه ابوى بنده فوت كرد، لكن به ايشان گفتم اما خيلى فرق است بين شما و ايشان. آقاى اراكى حافظه اش معجزه اى بود. من در ميان علما با اين سن و سال، حافظه اى به اين خوبى نديده ام، جز آقاى مرعشى نجفى. اين دو نفر در حافظه عجيب بودند ولى پدر بنده در اين يكى دو سال اخير حتى فرزندانش را هم نمى شناخت فقط من را به تناسب اينكه امتياز لباسى داشتم مى شناخت و گاهى هم يكى ديگر از اخويها كه در قم بود را مى شناخت، پدرم از بُعد ارتباط با خدا فردى معنوى بود نماز شبهاى ايشان را در زمانى كه من كوچك بودم فراموش نمى كنم نماز شب كه مى خواند واقعاً در من اثر مى گذاشت هنوز لحن ايشان توى گوشم هست كه رو به قبله (به حالت مرده بعد از غسل) دراز مى كشيد و دعاى مخصوص را مى خواند حمد و سوره اش را با آهنگ خيلى خوبى مى خواند و بسيار قرآن تلاوت مى كرد. تا دو سه سال پيش كه حافظه اش كار مى كرد كارش قرآن و نماز بود. او شايد حدود پانزده سال بود كه ديگر از بازار فاصله گرفته و خانه نشين شده بود و زيارت عاشورا و قرآن و نماز مى خواند. او روحيه عجيبى داشت ولى در دو سه سال آخر حافظه اش به گونه اى بود كه حتى نمازش را اشتباه مى كرد. ساليان درازى كه در بازار بود به تجارت حبوبات، صادرات برنج و روغن و اينگونه كارها مشغول بود و واقعاً ديانت ايشان عجيب بود. من دفاتر تجارى ايشان را ديدم كه حتى تفاوتهاى حساب يك شاهى را نوشته بود. آقاى مرعشى نجفى به من فرمودند روزى من در خدمت حاج شيخ ابوالقاسم قمى بودم و ايشان به اتكاء پدر شما و فرد ديگرى كه ظاهراً مرحوم حاج محمدرضا بود صيغه طلاق جارى كرد. پدرم خيلى بامعنويت بود و اهل دغل و كلك نبود چه بسا سادگى هايى داشت. ولى با معنويت بود و آنچه را كه مى فهميد تشخيص مى داد.
پدر من به آن معنا سرمايه دار نبود ولى اعتبار زيادى داشت، مثلا مى گفتند اعتبار چك شش ماه است و پس از انقضاى اين مدت بايد وصول شود ولى در آن زمان چك پدرم مانند پول دست به دست مى گشت و تا آخر احتياج به وصول كردن نداشت. همين كه دارنده چك، مى گفت چك فلانى است مقبول واقع مى شد. ارتزاق ما به هيچ وجه از بيت المال نبود. پدرم اهل حساب و كتاب بود و مراجعات ماليش به آقاى بروجردى بود.

معرفى ساير افراد خانواده ام

ساير افراد خانواده ما عبارتند از سه خواهر كه يكى از آنها به نام ذكرى با كسالت سرطان حدود 10 سال قبل فوت كرد ولى دو تاى ديگر به نام هاى كبرى و حوراء در قيد حيات هستند. هم چنين شش برادر هستيم كه يكى از آنان (آقاى حاج حسن) تا اين اواخر مدتى رئيس بازرگانى قم بود و بعد معاون فرماندار قم شد و به علت كسالت بارها استعفا كرد ولى موافقت نشد تا اينكه اخيراً به اتاق سى سى يو رفت و از كار كناره گرفت. ديگرى (حسين) مهندس شركت نفت است و تحصيلاتش را در آمريكا گذرانده است. ايشان نيز از نظر علمى خيلى خوب است، و بعد از فارغ التحصيلى، خيلى مورد توجه قرار گرفتند.
در بين فرزندان پسر، من فرزند سوم هستم و بعد از من (باقر) دكتر ارتوپد است كه قبلا رئيس بيمارستان سهاميه قم بود سپس در تهران استاد دانشگاه و داراى مطب بود و اخيراً چند سالى است كه در قزوين هم استاد دانشگاه و هم جراح است و مطب دارد. برادر ديگرم (جعفر) داراى ليسانس اقتصاد است و مدتها براى بنياد مستضعفان طراحى مى كرد و به خاطر همان كارها و شدت نور و غيره چشمش آسيب ديد و اكنون نيز مشغول همان كار است. آخرين برادرم (كاظم) مهندس برق است البته دو تا بچه ديگر هم بودند كه آنها فوت كردند به ياد دارم كه يكى از آنها بعد از ما بود و در همان كوچكى فوت كرد و ديگرى قبل از ما بوده است. پدر و مادرم مجموعاً يازده فرزند داشته اند. بنابراين بنده از پسران سوم و مجموعاً فرزند پنجم هستم.

فعاليت هاى مبارزاتى برادرانم

برادرانم در طول مبارزات خدمات زيادى انجام داده اند. يكى دو روز قبل از عاشورا كه منزل امام مراسم بود و هيأت هايى آمده بودند از جمله هيأتى از دانش آموزان قم بود. آن روز هم من در اتاق رو به روى منبر در جوار امام نشسته بودم كه يك تلگرافى آمد و امام خطاب به من فرمودند شما باز كن و مطلبش را به من بگو. الان يادم نيست كه مضمون تلگراف چه بود. ولى احتمالا از تهران ارسال شده بود. سخنران آن جمعيت دانش آموزى، برادرم بود كه حالا دكتر ارتوپد جراح است. صحبت هاى آن روز ايشان عليه حكومت بود ولى جزئيات آن الآن يادم نيست.
اين برادرم در طول مبارزات از افراد بسيار فعال و در عين حال گمنام بوده است. او در جريان مدرسه فيضيه مخفيانه مجروحين را مداوا مى كرد. در راه انداختن اعتصاب پزشكان سهم بسزايى داشت. همچنين ايشان با يك هيأت اسلامى كه با آقاى حجتى و آقاى رضا گائينى كه از افراد فعال بودند همكارى مى كرد. گرچه به همراه آنها دستگير نشد. آقاى گائينى اكنون در قم است.
اخوى كوچكترم (جعفر) بعد از تبعيد امام در دبيرستان حكمت مقاله اى تهيه كرده بود و به من هم نشان داد و پس از اينكه مقاله را اصلاح كردم در دبيرستان خواند. مدير و دبيرها نمى دانستند كه محتواى آن مقاله چيست و از دبيرستانهاى ديگر هم آنجا جمع شده بودند. در مقاله ناگهان مسأله كاپيتولاسيون را مطرح كرده بود. البته آقاى مفتح كه دبير آنها بود قدرى ناراحت مى شود; چون كه روحانى بود و از طرف مدرسه تحت فشار قرار گرفته بود و آنها فكر مى كردند اين كارها را آقاى مفتح كرده است ولى گويا بعد حدس زده بودند كه كار من باشد. اين خبر به گوش امام رسيده بود. آقاى حاج شيخ حسن صانعى به من گفت به امام گفتم كه كسى كه مقاله را خوانده ظاهراً از بستگان فلانى است.
گروه فدائيان خلق اكثريت (1) با بعضى از برادران من صحبت كرده و گفته بودند در ميان روحانيت ديگر مبارزاتى نيست و تنها چند نفر امثال برادر شما هستند كه منزوى شده اند و تنها ما هستيم كه مى توانيم مبارزه كنيم. البته هر كه به سوى آنها مى رفت به اين معنا نبود كه با ايدئولوژى آنها موافق است بلكه صرفاً از باب مبارزه با دستگاه و شور و حرارت جوانى به سوى آنها مى رفتند. با آنها همكارى كرد و مدتى هم زندان افتاد و شكنجه زيادى شد ولى قبل از محكوميت كسانى كمك كردند و نجات پيدا كرد ولى اگر در دادگاه محكوم مى شد كارش سخت مى شد. ايشان ازدواج كرده بود و كسانى كه با خانواده اش ارتباط خويشاوندى داشتند او را نجات داده بودند. شايد بتوان گفت مبارزه عليه استبداد، هدف مشترك بود ليكن در دوره ركود اگر چه استبداد و ديكتاتورى تأثير داشت ولى ديكتاتورى آن زمان شديدتر از ديكتاتورى رژيم در پانزده خرداد نمى شود به نظر من عامل مهم تر عدم حضور رهبر در ميان جمعيت بود چون امام نبود تا تنور مبارزه را گرم نگه دارد. علاوه بر اين امام در دوره تبعيدش ملاحظه مردم و مصيبت هايى را كه ممكن بود بكشند را مى كرد.
برادرم در طول جنگ هم خيلى خدمت كرد يك بار يكى از نيروهاى اطلاعات به من تلفن كرد و گفت ما خيلى از ايشان تشكر مى كنيم. ايشان در سال 1356 ديگر پزشك كارآمدى شده بود و رئيس بيمارستان سهاميه قم شد و هم چنين جداگانه مطب داشت.

در باره پدربزرگم

پدرم فرزند مرحوم ملامحمود بود. ملامحمود نيز از تجار بامعنويت و با ديانت و كياست در امر تجارت بود. در باره ايشان داستانى شنيده ام و آن اينكه تجار ديگر وقتى مى خواستند بدانند امروز وضع بازار چگونه است از جلوى تجارتخانه او عبور مى كردند تا طرز نشستن او را ببيند. اگر رو به مراجعين نشسته بود مى فهميدند امروز بازار مقدارى كساد است يعنى بايد مشترى را جلب كرد ولى اگر رو به ديوار نشسته بود مى فهميدند كه امروز بازار داغ است يعنى ديگران بايد بيايند و التماس كنند. شنيدن اين قضيه براى من حالت تفنن داشت. شنيدم كه عاقبت مبتلا به ناراحتى سينه و ريه شد و به علت روابط تجارى كه در حبوبات با خمين داشته به آنجا دعوتش كردند تا اينكه در تابستان، قم نباشد و از آب و هواى سالم آنجا استفاده كند. در آنجا گاهى به ارتفاعات مى رفته و بر اثر ازدياد اكسيژن و فشار هوا ناگهان حالت سكته پيدا مى كند و به اينجا تلفن مى كنند. پدرم با بقيه به آنجا مى روند و ايشان را مى آورند. سن او زياد بالا نبوده و به هفتاد نمى رسيده است. مرحوم ملامحمود، داماد آقاى آشيخ ابوالقاسم بوده است يعنى شوهر همشيره آشيخ ابوالقاسم كبير و اين پيوند دلالت بر معنويت اينها است.

ازدواج

در تابستان سال 1340 يكى از دوستان كه الان در يكى از مراكز قم مشغول خدمتند و مدتى هم، هم اتاقى بنده بود ما را دعوت كرد به مشهد. آن ايام صحبت ازدواج بنده بود و ما مترصد بوديم كه چكار كنيم، متحير بوديم يعنى من بيشتر وحشت داشتم كه خانواده ما از نظر فكرى ممكن است خيلى با آنها نباشند و يكوقت مشكلاتى پيش بيايد. در مشهد به امام هشتم(ع) عرض كردم موردى مى خواهم كه به درس و بحثم لطمه نخورد. از حرم بيرون آمديم يكى آقاى خسروشاهى كه بعد از انقلاب هم مدتى سفير ايران در واتيكان بود من را ناهار دعوت كرد، نمى دانم به چه مناسبت سر ميز ناهار صحبت از ازدواج شد. يك كسى به من گفت شما نمى خواهيد ازدواج كنيد، من گفتم اگر موردى باشد چرا. يكى از آقايان پيشنهاد كردند كه در خانواده ما موردى اين چنين هست، ما هم استقبال كرديم. و خانواده را به تهران فرستاديم و سپس استخاره كرديم، مرحوم آقاى اراكى برايم استخاره كرد، خودم هم استخاره كردم كه اين جمله در آن استخاره بود: و الذى انزل اليك من ربك الحق. (2)
بنده اكنون چهار فرزند دارم دو پسر و دو دختر، يكى از پسرانم(محمدرضا) به درس خارج حوزه اشتغال دارد. تاكنون معمول اين بوده كه درس اصول آقاى وحيد و نيز درس فقه من شركت مى كرده و چون مهندسى صنعت و به علاوه مدارك ديگرى در رشته هاى جديد دارد لذا گرفتاريهاى ديگرى هم غير از دروس حوزوى دارد، كه همين باعث كمى توفيق او شده است. پسر بعدى(محمدجواد) كه آخرين فرزندم نيز هست به دبيرستان مى رود، پسر اولم معمم شده است پسر دوم هم به رشته حوزه علاقه دارد ولى هنوز دبيرستان مى رود، بنابراين بود كه بعد از مقطع راهنمايى براى تحصيل در حوزه بيايد ولى پس از استخاره اين طور شد كه اول ديپلمش را بگيرد. او اينك ليسانس اقتصاد دارد و مشغول خدمت در يكى از مراكز مى باشد. هر دو دخترم ازدواج كرده اند يكى از آنها در قم و ديگرى با يكى از روحانيون در تهران.

شروع تحصيلات و علاقه به طلبگى

تحصيلات ابتدائيم رادر مدرسه اى به نام مدرسه باقريه كه در كنار مدرسه فيضيه واقع شده بود شروع كردم. بعدها آنجا را خريدند و جزيى از مسجد اعظم شد، مدير مدرسه مرحوم آقا رضا برقعى اخوى حاج آقا مرتضى برقعى از وعاظ معروف قم بود. بنده كه در سال 1317 متولد شدم قاعدتاً مى بايست در سال 1323 براى تحصيلات شش ساله ابتدايى در آن مدرسه رفته باشم. پس از آن سيكل شبانه را شروع كردم در آن زمان در قم رسم بود كه به طور كلى سه كلاس را در يك سال مى خواندند البته آن موقع چيزى به اسم مقطع راهنمايى نبود بلكه اسمش دبيرستان متوسط شش ساله بود، شش سال را طى دو سال مى خواندند البته شبانه به طور فشرده بود به هر حال ما سيكل اول را شروع كرديم اما در ضمن سيكل اول حالات عجيب و غريبى به من دست داد كه آن را نمى شود گفت، يدرك و لايوصف.
عشق طلبه شدن به سرم زد. با اينكه در آن زمان در خاندان ما روحانى نبود جز دايى زاده پدرم يعنى حاج شيخ محمدباقر خازنى فرزند مرحوم حاج شيخ ابوالقاسم كبير قمى، كه چندان رابطه اى هم با آنها نداشتيم. در آن زمان گاهى از طرف پدرم وجوه شرعى خدمت آقاى بروجردى مى بردم. ديدار ايشان تأثير عجيبى بر من مى گذاشت. من عاشق طلبگى بودم و تحت تأثير آقاى تربتى واعظ طلبه شدم پدر و نزديكانم با طلبه شدنم مخالف بودند. با خدا خيلى راز و نياز داشتيم كه خدا من دوست دارم طلبه شوم. شبى در خواب ديدم كه سيدى به حجره تجارتى پدرم آمد و روى نيمكت مقابل ميزش نشست و مرا هم پهلوى خودش نشاند، نوازش كرد و مقدارى پول به من داد. از خواب كه بيدار شدم، خيلى خوشحال شدم و تعبير كردم كه طلبه مى شوم و شهريه مى گيرم. براى كسى خوابم را تعريف نكردم. البته قبلا كمى درس عربى خوانده بودم و اين روايت را ديده بودم كه "استعينوا فى قضاء الحوائج بكتمانها" بنابراين خوابم را براى كسى نگفتم تا شايد مستجاب شود.
يكى از عوامل آن حالات شايد تأثيرات يكى از منبريهاى معروف قم به نام حاج شيخ على اكبر تربتى واعظ بود شايد عوامل باطنى ديگر هم بوده ولى اين مهمترين عامل بود، ايشان مرا عوض كرد مرد عجيبى بود. مرحوم تربتى كسى بود كه عامل طلبه شدن من بود; يعنى اصلا عامل طلبه شدن من منبرهاى مرحوم تربتى بود. ولى در خانواده ما سالها بود كه از روحانى به آن صورت خبرى نبود، مرحوم تربتى مرد عجيبى بود خدا رحمتش كند. بنده در دفترهاى فلسفه ام در جايى از آن نوشته ام كه عشق اول روحانى ام مرحوم آشيخ على اكبر تربتى واعظ، همشهرى با مرحوم آقاى راشد بود. البته معلومات آقاى راشد را به هيچ وجه نداشت اما معنويت از وجودش جوش مى زد به ويژه وقتى صحبت از قيامت مى كرد خودش در منبر اشك مى ريخت. وقتى صحبت از حضرت زهرا(س) مى كرد عجيب منقلب مى شد و گريه مى كرد و اشك مى ريخت، در همان صحبت هاى عادى اش هم خيلى عجيب بود و انسان را تكان مى داد. يكى از فضلاى حوزه كه اكنون نيز هست، مى گفت گويا ايشان يقين دارد قيامت هست. همه قبول دارند، اما ايشان مثل اينكه يقين دارد كه قيامت راست است. ايشان انسان بسيار عجيبى بود. به هر حال تحصيلات را رها كرده و به پدرم فشار آوردم كه من مى خواهم به تحصيلات حوزوى بپردازم منتها آنها قبول نمى كردند على اى حال تحصيلات حوزوى را شروع كردم و در ضمن آن از آنجايى كه پدرم بازارى بود براى ايشان هم كار كردم و پس از يكى دو سال مستقل شدم. مى توانم بگويم در سال 1328 يا 1329 و شايد هم 1330 تحصيلات حوزوى را شروع كردم به ياد دارم كه در هنگام سقوط مرحوم دكتر مصدق و روى كار آمدن سرلشكر زاهدى، كتاب مغنى را مى خواندم.

علت مخالفت پدرم با طلبه شدن من

آن زمان در قم، ميان قمى ها عنوان طلبگى خيلى تحقيرآميز بود و معمولا افراد صاحب نام اجازه طلبه شدن به فرزاندنشان را نمى دادند. در ميان طائفه ما شخص ديگرى كه طلبه شد مرحوم حاج شيخ عباس مستقيم (پسر عموى والده ام) فرزند حاج ميرزا حبيب الله مستقيم از تجار معروف قم بود. وقتى آشيخ عباس مى خواست طلبه شود خيلى مصيبت كشيد چون خانواده اش راضى نمى شدند. به هر حال عنوان طلبگى در سابق حقير و سبك بود و مى پنداشتند كه دست طلبه هميشه نزد ديگران دراز است. مرحوم پدرم بعضى برخوردها را مى ديد و برايش گمان حاصل مى شد كه وضع من هم چنين شود به طور مثال يكى از آقايان كه اكنون زندگى خيلى مرفه دارد و من نامش را نمى برم، از تهران حواله داشت و هر ماه يك بار يا دوبار به حجره پدرم در بازار مى آمد و پانزده تومان مى گرفت وقتى مى آمد مؤدبانه مى نشست تا پانزده تومان را بگيرد و برود. البته پانزده تومان در آن موقع پول خوبى بود ولى در عين حال اين نوع حركت ها روى آنها اثر مى گذاشت و سبك شمرده مى شد و پيش خودشان فكر مى كردند كه پسر من هم اگر طلبه شود، اين گونه خواهد شد. در غياب من كسى كه به پدرم گفته بود كه چرا شما به ايشان اجازه طلبه شدن نمى دهيد. پدرم در جواب گفته بود ايشان از عنوان طلبگى خودش نمى تواند براى امور ماديش استفاده كند. اين رفتارها در برابر آن عشق داغ من به طلبه شدن مرا نسبت به بستگانم و حتى نسبت به همه قمى ها سرد كرده بود. شوهر عمه ام كه بازارى بود و اخيراً فوت كرد، مكرر پيغام فرستاد كه من مى خواهم فلانى داماد من باشد، تا مادرم اين مسأله را عنوان كرد گفتم من نمى خواهم كه با قمى ها ازدواج كنم، خانواده اى كه مى خواهم با آن وصلت كنم بايد روحانى و غيرقمى باشد. مادرم گفت آنها تاكنون چندين بار پيغام داده اند و به آنها گفته ام كه پسر من طلبه است و چيزى ندارد اما آنها گفته اند اشكالى ندارد، ما مى خواهيم. فرزندان ايشان (شوهر عمه ام) به ما علاقه مند بوده و هستند. پسر عمه هايم الان در قيد حياتند و خانواده بسيار متين و متدين مى باشند.

معنويت در حوزه ها

در گذشته در زمان طلبگى ما، در روحانيت جنبه هاى مادى مطرح نبود. تنها معنويت بود و فقط به عشق معنويت و به عشق سلامت نفس و اينكه در مسير دين كار كنيم فقط به اين عشق آمديم بنابراين معنوياتى هم سراغ انسان مى آمد. مكرر در خواب بزرگانى از اولياء خدا را مى ديديم كه مثلا دست به سر مى كشيدند و تشويق مى كردند كه ما از شما راضى هستيم. در خواب فرمان مى دادند كه سرت را بپيچ، يعنى عمامه بگذار. مكرر از اين تشويق هاى معنوى بود و يا اينكه دست به سينه بگذارند و سوره حمد بخوانند. مثلا من در موردى كنار ضريح حضرت معصومه(س) اين خواب را ديدم كه در آنجا هستم، در خواب آقاى بروجردى را ديدم كه در كنار ضريح دست به سينه گذاشته است و سوره حمد را تا اهدنا الصراط المستقيم مى خواندند. لحن ايشان به خوبى هنوز در گوشم هست. در زندان سال 52 اين قرائت تا پايان سوره حمد و توحيد برايم تكرار شد.

مدارس ابتدايى قديم و مكتب خانه ها

در سنين كودكى آن زمان هنوز كم و بيش آثارى از مكتب خانه هاى قديمى بود. ابتدا براى آموزش قرآن قبل از مدرسه به مكتبى كه در كوچه ما بود مى رفتيم پسرها و دخترهاى خردسال به آنجا مى آمدند ولى به تدريج ديگر مكتب جمع شد رفتن به مكتب قبل از شروع سال تحصيلى بود يعنى قبل از اينكه شش ساله بشوم. مدارس هم طبق نظام دولتى بود اين مدارس فرهنگى به همان سبك دلخواه خودشان تربيت مى كردند. به خوبى يادم هست كه تصنيف هاى ضدروحانيت مى ساختند كه در ميان بچه ها رايج بود تصنيف هاى زشتى بود كه عليه روحانيت مى ساختند يكى از تصنيف هاى زشت كه در ميان بچه ها رايج كرده بودند با اين قسمت شروع مى شد: يك و دو و سه، زنگ مدرسه، آخوند بيا پيش، ... اينگونه تبليغات در روح كودك اثر مى گذاشت. اينها بين بچه ها رايج بود. يكى از دايى هايم كه اكنون در تهران پزشك متخصص و جراح است وقتى در ابتدا درس طلبگى مى خواند من سر به سرش مى گذاشتم و مسخره مى كردم و بعدها كه من طلبه شدم و ايشان طلبگى را رها كرده و به سراغ من آمده بود و مى گفت من هم مثل تو بودم ولى فهميدم كه اشتباه كردم و رها كردم و آمدم بيرون، روزى هم تو به اشتباهت پى مى برى، به هر حال جوّ اينگونه بود. يكى از برادرانم كه مهندس است و تحصيلاتش را در آمريكا گذرانده است او وقتى مى خواست به آمريكا برود خطاب به من مى گفت من وقتى كه برگردم براى خودم مهندسى تحصيل كرده هستم ولى تو مى خواهى چى شوى؟ به هر حال جو اين گونه بود. در اين ميان تنها اتكا ما به معنويت بود.
در آن زمان در تصاوير كتابها و غيره از چيزهايى كه مشهود بود اين بود كه در فرهنگ آن زمان از حجاب اثرى نيست اما از ترويج هاى ضددينى چيزى يادم نمى آيد. ولى عملا وضعيت به گونه اى بود كه فقط به جنبه هاى فنى و تكنيكى و جنبه هاى علوم تجربى توجه نشان داده مى شد و ضمناً راجع به اصل خدا توجه بود كه خالقى و خدايى هست. در سنين كودكى و در مدرسه از مطالب ضددينى در فرهنگ دولتى و عمومى جامعه چيز زيادى نمى دانستيم.
به هر حال جو مدرسه و معلمان سالم نبود و اصولا در مدارس توجهى به روحانيت نمى شد.

وضعيت مالى من و ديگر طلاب

پس از شروع درس حوزه در منزل پدرى اتاق خيلى محقر و كوچك داشتم كه در آنجا كتابهايم قرار داشت و همان جا مطالعه مى كردم. اين اتاق به اندازه نشستن يك نفر جا داشت. وقتى يك نفر ايستاده نماز مى خواند ديگر جايى براى فرد ديگر نبود. براى اين اتاق تاقچه و گنجه اى درست كرده بودم و در آنجا كتابهايم را قرار مى دادم. يك روز كه در را باز كردم اسكناس پنج تومانى نو به چشمم خورد به قدرى نو بود مثل اينكه تازه چاپ شده بود. براى من هيچ گونه قابل توجيه نبود كه اين پول از كجا آمده است هنوز هم قابل توجيه نيست يقين دارم كه پدر و مادرم اين پول را آنجا نگذاشته بودند، به هر حال آن پنج تومان براى من خيلى كارگشا بود.
بارها پيش مى آمد كه از كنار قنادى مرحوم حاج على كوچك زاده واقع در گذرخان، عبور مى كردم و چشمم به شيرينى ها مى افتاد دلم مى خواست يكى از آنها را بخرم، ولى پول نداشتم. در حالى كه وقتى شيرينى فروش مرا مى ديد فكر مى كرد كه من پسر فلانى هستم و هرگز نيازى ندارم.
يك روز رفتم نزد مرحوم كدخدايى كه در خيابان حضرتى نزديك مسجد شيخان، عطارى داشت (مغازه اش نزديك كتابفروشى علامه بود) از او دو تومان قرض كرد، و آن وقت در ذهنم بود كه لابد او پيش خودش فكر مى كرد كه من از الان از ماشين پياده شده ام و كارى پيش آمده و پول همراهم نيست; قرض مى كنم. در حالى كه من به شدت به آن دو تومان محتاج بودم با اينكه وضع پدرم خوب بود. پس از ازدواج هم سعى مى كردم تقاضاى پول نكنم. آن طرف منزل ما زندگى راحت و خوب و اين طرف مكرر پيش مى آمد كه ما وقتى غذا درست مى كرديم سر سفره ماست نبود مثلا، دم پختى يا قدرى باقلا و برنج درست مى كرديم ولى پول ماست خريدن نداشتيم. و هيچ كس از اين قضايا اطلاع نداشت. خانواده ام به احدى نمى گفت با اينكه در منزل پدرش در تهران صاحب عنوان بود. پدرش سالها است كه فوت كرده و خانه اش را وقف روضه خوانى كرده اند. پسرش قائم مقام خودش است با اينكه دو تا زندگى و دو تا عيال دارد. ولى همسرم انصافاً قناعت كرد لذا من مقدار زيادى تحقيقاتم را مديون خانواده ام هستم، چون با زندگى من سازگار شد و به من فشار نياورد. خيلى از افراد كه به كارهايى مى پردازند بيشتر به خاطر فشار آوردن زنها است. ولى همسر من با اينكه مصيبت هايى از قبيل زندان و تبعيد ديد تحمل كرد. در سالهاى مختلف طلبه ها با همان پول كم زندگى مى كرده اند ولى در گذشته ها ارزانى بود. در زمان حاج شيخ وضع خوب بوده است و طلبه ها پانزده ريال يا يك و يا دو تومان مى گرفته اند مرحوم حاج شيخ ولى الله حيدرى نهاوندى به من گفت ما دو تومان مى گرفتيم و آخر ماه اضافه هم مى آورديم. چون پول آن زمان خيلى ارزش داشت. من يادم مى آيد كه گوشت كيلويى پنج تومان بود.
يكى از فضلا نقل مى كرد وقتى آقاى بروجردى فوت كرد يكى از فضلا تا اين خبر را شنيد گفت خدا رحمتش كند ولى ما خيلى گرسنگى كشيديم. آقاى بروجردى كم پول مى داد. در اوائل كار كه امكانات چندانى هم نداشت و در اين زمينه قصه اى هم ميان ايشان و مرحوم حائرى كرمانى بوده است. البته به بعضى از افراد معروف يا بعضى از بيوتات پول خوبى مى داد مثلا براى مرحوم كاشانى (3) ماهيانه به طور مرتب پول مى فرستاد و وقتى آقاى كاشانى خانه نشين شد بيست و پنج هزار تومان كه آن زمان پول زيادى بود برايش فرستاد و خانه اش كه اجارى بود برايش خريد. امروزه شايد شرايط قدرى دشوارتر شده است چون توقعات زن و بچه ها بالاتر رفته و نيز پول بى ارزش شده است و البته قبلا توقع طلبه ها هم كمتر بود.
يكى از فضلاى حوزه كه اكنون صاحب رساله و از مراجع محسوب مى شود مى گفت اگر من شلوارم كثيف مى شد شب همان را مى شستم و همان طور خيس مى پوشيدم و راه مى رفتيم تا خشك شود، چون شلوار ديگرى نداشتيم بپوشيم. همچنين ايشان برايم مى گفت من و برادرم وقتى طلبه ها شب مى خوابيدند، برگهاى كاهو را كه دور ريخته بودند از پشت در اتاقهايشان جمع مى كرديم و مى شستيم و مى خورديم. ياد مرحوم سيدنعمت الله جزائرى مى افتم كه در شرح حالش نوشته من با هم اتاقى ام پوست خربزه ها را جمع مى كرديم و مى شستيم و مى خورديم، هر دو اين كار را مى كرديم و از حال هم خبر نداشتيم بعداً يك روز تصادفى فهميديم كه هر دو اين كار را انجام مى دهيم.




[1]- سازمان چريك هاى فدائى خلق ايران در اواخر فروردين 1350 از ادغام كامل دو گروه تشكيل شد: گروه اول به نام دو تن از مؤسسان آن يعنى پويان و احمدزاده مشهور است و گروه دوم نيز كه بعدها به نام گروه جزنى شهرت يافت توسط بيژن جزنى، عباس سوركى و زاهديان تأسيس شد. اين دو گروه پس از حمله به پاسگاه سياهكل در فروردين 1350 در هم ادغام شدند. اين سازمان تا اواخر سال 1354 با انجام چند عمليات مسلحانه برضد مقامات و تأسيسات رژيم به مبارزه خود ادامه دادند. به دليل عدم دستيابى به اهداف و همين طور وارد شدن ضربات متعدد از طرف رژيم به اين سازمان، عده اى از رهبران را به ارزيابى مجدد در سال 1355 واداشت كه حاصل آن انشعاب در سازمان و اعلام موجوديت گروه جديدى با عنوان گروه منشعب از سازمان بود. كارآمدى سازمان به دليل بحرانهاى درونى و گسترش حركت هاى مردمى در سال 56 به شدت كاهش يافت.

[2]- قسمتى از آيه اول سوره رعد است كه ترجمه كامل آيه چنين مى باشد: «الم، اين است آيات كتاب خداوند و قرآنى كه به حق و راستى بر تو از جانب پروردگار نازل گرديد، ليكن بيشتر مردم به آن ايمان نمى آورند».

[3]- آيت الله حاج سيدابوالقاسم كاشانى در سال 1264 هـ ش در تهران تولد يافت. پدرش آيت الله حاج سيدمصطفى كاشانى از علماى طراز اول در عصر خويش به شمار مى آمد. وى بعد از اتمام دوره مقدمات در وطن به نجف اشرف هجرت كرد و از محضر آيات: ميرزا حسن شيرازى قهرمان تحريم تنباكو درس فقه و سياست آموخت و از محضر حضرات آيات: ميرزا محمدتقى شيرازى، آخوند خراسانى و ميرزا حسين خليلى نيز استفاده كرد و در سن 25 سالگى به درجه اجتهاد رسيد. او مبارزات سياسى خود را از دوران جوانى در نهضت مشروطيت آغاز كرد. در جنگ جهانى اول، جنبش ضد سلطه انگليس در سرزمين عراق را رهبرى نمود و اين پيكار را در مخالفت با قرارداد تحميلى 1919 آن كشور به ايران به اوج رساند. در انقلاب 1920 عراق حماسه تاريخى آفريد و با تشكيل جمعيت اسلامى، عشاير مسلمان منطقه را برضد سلطه انگلستان تجهيز كرد. در خط مقدم اين جبهه حاضر شد و حتى فرماندهى توپخانه را بر عهده گرفت. بعد به ايران آمد و در مبارزات با استبداد داخلى و استعمار خارجى كه در رأس آن انگلستان بود لحظه اى درنگ و ترديد به دل راه نداد و در نهايت در روز 23 اسفند 1340 چشم از جهان فروبست و در جوار حضرت عبدالعظيم حسنى (شهر رى) به خاك سپرده شد. گلشن ابرار، ج 2، ص 672.



صفحه بعد

فهرست