صفحه بعد

فهرست

صفحه قبل

بعضى از شاگردانى كه به درسم مى آمدند

من از سن پانزده سالگى كه مقدارى دروس حوزوى را خوانده بودم، درس هم مى گفتم. فكر مى كنم اولين شاگرد من مرحوم آسيد صادق شمس بود كه از منبرى هاى قم بود و اخيراً به علت بيمارى سرطان فوت كرد. شاگردانى كه به درسهاى من مى آمدند خيلى هستند چون من مدرس عمومى بودم. درس مغنى و سيوطى كه مى گفتم خيلى شلوغ مى شد. مطول و مختصر و لمعه و مكاسب هم عده اى مى آمدند. درس كفايه عده بيشترى مى آمدند. منظومه و منطق در اوايل خيلى شلوغ نمى شد ولى در دوره هاى بعد شلوغ مى شد. درس حاشيه ملاعبدالله در منطق خيلى شلوغ مى شد. برحسب عادت اسم افرادى را كه در درسهايم شركت مى كردند نمى پرسيدم، استثنائاً نام بعضى را در خاطر دارم چون جلسه احتمالا خصوصى بوده يا در آن حضور و غياب مى شده است. مثلا درسهايى كه در مدرسه حقانى مى گفتم چون حضور و غياب مى شده نام افراد يادم مانده است. بعضى ها هم كه از من مسن تر بودند مى آمدند و الان عده اى از آنها در مجلس شوراى اسلامى و در نهادهاى ديگر هستند. چون اينهاموقتاً مدتى درس من آمده اند ارزش ذكر كردن ندارد. ولى از كسانى كه با آنها جلسه خصوصى داشتيم يا درسشان با من دوام پيدا كرده يكى آقاى آشيخ حسن روحانى (21) است. ايشان مقدارى لمعه و كفايه و شايد درسهاى ديگر چون منظومه را هم نزد من خوانده است. ايشان خوش استعداد بود. برخى از آن دسته از شاگردان اوليه (سال هاى 39-38 شمسى) نيز در فومن و رشت كار فرهنگى مى كنند مثل آقاى قديمى يا آقاى صديق اربابى كه در آنجا استاد دانشگاه است. همچنين آقاى حسن زاده كه روحانى و پيش نماز در فومن است و آقاى شفيعى كه نماينده رشت است. آسيد منير شيرازى و آسيد رضا اكرمى كه نماينده مجلس بود. آقاى ديگرى كه از اينها خيلى بااستعدادتر بود و الان اسمش در خاطرم نيست با اكرمى و روحانى و محمدى گلپايگانى در درس من حاضر مى شد. او مدتى قاضى بود و قضاوت را رها كرد و به قم آمد. از شاگردانم در مدرسه حقانى برخى را هنوز به ياد دارم چون مدرسه دفتر داشت و اسامى حضور و غياب مى شد. قبل از آمدن آقاى قدوسى به مدرسه حقانى ما به عنوان مدرس به آنجا دعوت شده بوديم آن موقع هنوز آقاى قدوسى نيامده بود كه من و آقاى مشكينى و آقاى منتظرى و آقاى خزعلى و آقاى جنتى در مدرسه حقانى بوديم و آن زمان مديريت مدرسه با آقاى شيخ زاده بود. آقاى قدوسى (22) از زمانى كه آمد خيلى قاطع كار كرد. مثلا آقايان كرباسچى شهردار سابق تهران و فلاحيان، وزير سابق اطلاعات با هم همدوره بودند و درس مى آمدند. آقاى نيرى كه اكنون مسؤول دادگاه هاى اوين بوده است و اخيراً معاونت ديوان عالى را به عهده گرفت در جلسات درس من حضور داشت. آقاى نيرى تابستانها مرا در محل شان كه آئينه و رزان دماوند است دعوت مى كرد. دو سال تابستان به مدت يك ماه يا چهل روز آنجا بودم. بعضى ديگر از شاگردان را كه اسامى آنها يادم مانده عبارتند از آقاى ركنى (داماد حاج آقا موسى زنجانى و نوه مرحوم آقاى سيد عبدالحسين لارى) كه فردى متدين و با استعداد و متينى بود و هم اكنون هم ساكن قم است و با ما مراوده دارد و حدود چهل سال است كه ارتباطش با ما محفوظ است. آقاى رازينى كه رئيس كل دادگسترى تهران بود و آقاى رامندى و آقاى مبشرى كه در اوين كار مى كنند و آقاى عرفا نيز با اينها همدوره بودند.
استعداد ركنى و نيرى و فلاحيان و كرباسچى و عرفا و محمدى عراقى و برخى ديگر ممتاز بود و با هم قريب الافق بودند، عرفا بعدها جذب مجاهدين آن زمان و سپس جزو منافقين شد و با آنها به خارج رفت و ديگر از او خبر ندارم ولى گويا با رجوى است، البته روحانى بالا دست او گنجه اى است كه او هم آنجاست. گنجه اى هم مدتى نزد من لمعه خوانده است.
از ديگر شاگردانم آقاى عبدوس، امام جمعه كرج، آقاى شاكرى امام جمعه چالوس كه اكنون در انتخاب روحانى براى حج فعاليت مى كند و اخيراً در تهران امام جماعت است. در ميان شاگردانم از امام جمعه ها، وكلاى مجلس و فعاليين در دادگاهها زيادند. در خارج از كشور، در پاكستان و جاهاى ديگر هم افرادى هستند. خيلى ها را من نمى شناسم و گاهى برايم پيغام مى دهند كه ما آن زمان در درس شما بوديم.
جهت مقايسه، بلاتشبيه از قول آقاى ميلانى(ره) مطلبى را نقل مى كنم (ما للتّراب و رب الارباب) آقاى ميلانى مى فرمود مرحوم آسيد محمدتقى خوانسارى به آقاى بروجردى گفته بود: آقا من در اصفهان به درس فلسفه شما مى آمدم، آقاى بروجردى فرموده بود من به خاطر ندارم. آقاى خوانسارى گفته بود شما حق داريد به خاطر نداشته باشيد چون امثال من زياد داشتيد ولى من جز شما كسى را نداشتم. غرض بنده اين است كه در درسهاى پرجميعت استاد متوجه شاگردان نمى شود.
يكى ديگر از كسانى كه به درس من مى آمد و هم دوره آقاى شاكرى بود آقاى محتشمى (23) وزير سابق كشور بود كه لمعه و مكاسب محرمه مى خواند. تعداد ديگرى از آقايان چون موقت به درس مى آمدند نام آنها را نمى برم كه بعضى از آنها از مقامات كشورند.
البته اين افتخارى ندارد كه بگوييم فلان كس شاگرد من بوده است. يك وقت مرحوم آقاى داماد كه در مسجد بازار منبر مى رفتند مى فرمود فردى گفته بود كه فلان كس شاگرد من بوده و او هم گفته بود، من در مكتب خانه شاگرد آن خاله پيرزن هم بودم، اين كه چيزى نيست.

تدريس و تأليف

در باره تأليف و تدريس بايد عرض كنم بنده وقتى هنوز معمم نشده بودم، ضمن تحصيل تدريس هم مى كردم. اولين درسى كه گفتم امثله كتاب جامع المقدمات (24) بود كه به يكى از آقايانى كه از منبرى هاى معروف قم بود به نام آقاى سيد صادق شمس درس مى دادم. كتابهاى ديگر جامع المقدمات نظير عوامل ملاحسن، عوامل فى النحو، هدايه و صمديه را نيز قدرى تدريس كردم. كتاب انموذج را درس ندادم. در تدريس سيوطى شاگرد زياد داشتم. كتاب مغنى را در سالهاى مختلف درس دادم كه در آن درس هم شاگرد زياد داشتم. در يكى از سالهاى تدريس مغنى در مسجد بالاسر كه در آن زمان آقاى بروجردى بود دو تن از طلبه ها را به خاطر نهى از منكر دستگير كردند كه من صبح درسم را در اعتراض به اين كار تعطيل كرده و با يكى از وعاظ معروف فعلى قم يعنى آقاى آل طه نزد امام رفتيم تا براى اين منظور جلسه اى بگيرند.
در سال 34 يا 35 شمسى كه هنوز معمم نشده بودم كتاب حاشيه ملاعبدالله را تدريس مى كردم و در سال 37 بر حاشيه تحقيقى نوشتم. آن كار را مى پسندم و اكنون هم اگر بخواهم به منطق قديم مراجعه كنم از آن شرح استفاده مى كنم در نوشتن آن به بسيارى از كتب منطقى مراجعه كردم و براى اين كار به مخزن كتابخانه ها مى رفتم و از كتابهايى كه حتى اسمشان معروف نبود بهره مى بردم و بررسى مى كردم. آن كتاب با مشكلاتى كه چاپ و نشر در آن زمان داشت به نام مقصودالطالب چاپ شد و پس از آن بارها تجديد چاپ شد. يكى از علما كه اينك صاحب رساله است (آقاى حاج شيخ ابوالفضل خوانسارى) مى گفت مطالب اين كتاب بسيار تحقيقى و خوب است. و اى كاش اين را به عنوان شرح كفايه مى نوشتيد. آقاى بروجردى به خاطر اين كتاب مرا تشويق كرد و برايم جايزه فرستاد.
پس از چاپ كتاب درس حاشيه ام خيلى شلوغ مى شد و در سال 38 شمسى آخرين بار بود كه حاشيه را درس دادم. پس از آن منطق المقارن را درس دادم كه يك سال پس از آن چاپ شده بود در كتاب منطق المقارن مكاتب روز را براى آشنايى طلاب شرح دادم مثل مكتب ديالكتيك، مكتب دكارت و بيكن در منطق و نيز مكتب اخباريون درباره منطق.
ابتدا نام كتاب را ما هو المنطق؟ (منطق چيست؟) گذاشتم ولى بعدها نام كتاب را منطق المقارن گذاشتم. البته چاپ اول با نام ما هو المنطق، منطق چيست بود و در چاپ هاى بعد منطق المقارن شد و چند سال پيش توسط يكى از شاگردان درس خارج من به نام آقاى بينا به فارسى ترجمه شد.
بعضى از طلاب در آن زمان مقصود الطالب را مباحثه مى كردند كه بعضى از آنها الان از فضلاى حوزه هستند پس از تدريس حاشيه مقدارى از مطول و سپس كتاب مختصر را مباحثه مى كردم كه بعضى از شركت كنندگان الان از فضلاى حوزه هستند و بعد از آن منظومه منطق را درس دادم.
شايد اولين كسى كه در قم مختصر مطول را درس داد من بودم. نظرم اين بود كه مطول به درد طلبه اين زمان نمى خورد و خيلى وقت گير است. منظومه منطق را پنج شنبه و جمعه ها درس مى دادم. پس از آن شروع به تدريس فلسفه در ايام تحصيلى كردم. درسهاى ديگر را مثل لمعه، رسائل و مكاسب را هم درس مى دادم. از مكاسب كتاب مكاسب محرمه و بيع را تدريس كردم ولى خيارات را يادم نمى آيد. سپس كفايه را تدريس كردم. اولين سالهاى بعد يا قبل از انقلاب بود كه دو مرتبه كفايه را درس دادم و درسم شلوغ مى شد. منظومه حكمت را زياد درس دادم. از حدود سال 44 مكرر تدريس كردم. يك بار هم در سال 58 بود كه به اصرار گروهى از طلاب در مدرسه حجتيه كه آن مدرسه در آن موقع براى عموم حوزه بود درس دادم كه خيلى هم شلوغ مى شد. و دفعه ديگر سال 63 يا 64 به اصرار بعضى از فضلا منظومه در حكمت را درس دادم كه در آن جلسه حسينيه آقاى نجفى پر از جمعيت مى شد و جا نبود و به مسجد اعظم رفتيم و تا آخر يك دوره كامل منظومه حكمت را به استثناء مقدارى از طبيعيات تدريس كردم.
يك سال قبل از انقلاب و نيز اوائل انقلاب خارج فقه را در منزل براى جمع ده، دوازه نفرى تدريس مى كردم كه بعضى از آنها اكنون امامت جمعه بعضى از شهرها را دارند. پس از مدتى به طور مستمر خارج فقه را شروع كردم و كتابهاى مضاربه، شركت، صلاة مسافر و رضاع و عهد و نذر و يمين را گفتم و اكنون هم خمس را درس مى دهم. بعدها بحث خمس هم به پايان رسيد و مكاسب محرمه را شروع كردم و طبق حروف تهجى از همه محرمات بحث كردم. چون مرحوم شيخ انصارى هم از غيبت و مانند آن بحث كرده كه جزء سب نيست. از طرفى تحثى تحت عنوان محرمات در حوزه مطرح نبود در حالى كه در قديم در اين عنوان بحث مى شد كه مرحوم شيخ حر عاملى تأليفى در اين زمينه داشته كه ظاهراً يك هزار و پانصد حرام و سه هزار واجب را جمع آورى كرده بود. موقعى كه اسفار درس مى دادم اصول را هم شروع كردم، زمان آن پس از اذان صبح و قبل از طلوع آفتاب بود كه در سال بعدش به خاطر كمبود وقت تعطيل شد. بعد وقتى دوباره فقه شروع كردم بعدش اصول هم گفتم كه هنوز ادامه دارد.
فقط عصرهاى سه شنبه براى مركز تخصصى كلام و فلسفه حوزه دو سه ساعت تدريس فلسفه داشتم كه اسفار و اشارات مى گفتم. البته در اين اواخر كار شخصى ام فقه بود. تعليقات بر عروه را همان موقع نوشتم براى اين كتاب سيزده سال وقت صرف كردم. كل عروه را به طريقه استدلالى تعليق زدم نه مثل شرح مفصل آقاى خويى و حكيم و مرحوم سبزوارى و نه مثل حواشى است. تاكنون دو جلد قطور حدود هزار و دويست صفحه يعنى تا اول نماز جماعت را نوشته ام. اكنون چند سال است كه همه اين تعليقات چاپ شده و در چهار جلد منتشر گرديد.
البته جمعه ها سالها پس از آنكه اسفار را گفتم در منزل جلسه اى داشتيم كه طى آن برخى مباحث عقلى از جمله بحث حركت در جوهر را مى گفتم. كار خوبى شد ولى چون امكانات چاپ نداريم، تاكنون چاپ نشده است. در اين زمينه در حوزه كارى نشده است. تنها دكتر سروش كتابى مختصر نوشته كه من بعداً متوجه شدم كپى كار مرحوم راشد است. ولى من مفصل نوشته ام. به آقاى راشد كه اصل كار سروش از اوست آنجا انتقاداتى دارم. در كتاب اسفار همه مطالب يك جا جمع نشده بعضى در جلد سوم و بعضى در ساير جلدها وجود دارد. بنده آثار اجتماعى، اخلاقى و عقيدتى اين بحث را هم جمع آورى كردم. همچنين در روزهاى جمعه مباحث عقلى ديگرى مانند بحث معاد را داشتيم كه چهل جلسه بود و نوارهايش موجود است. موضوع آن جلسات معاد بود. هفت جلسه هم در باره تفويض طولى، جايگاه پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) در تكوين و تشريع و بيست و دو نوار هم درباره علوم قرآنى و شانزده نوار هم در باره اخلاق و عرفان در وضو و نماز است. مباحث معاد تا قبل از ماه رمضان بود و پس از ماه مبارك رمضان در روزهاى جمعه فقه را شروع كرديم و جلسات سؤال و پاسخ فقهى را برگزار مى كرديم كه موضوعات آن حلق لحيه، جايگزينى اسكناس از طلا و نقره، تظليل در احرام كه آيا موجب حرمت و كفاره است يا نه; و مباحث ديگر بود. به نظر بنده هنگام احرام، اگر همه ماشين ها سقف دار هستند، لزومى ندارد به طور حرجى و يا به وضع موهون دنبال ماشين بى سقف بگرديم يا سقف ماشين را ببريم. بحث هاى اقبصادى زيادى هم داشتم. در سمينارهاى مختلفى كه در دانشگاه ها در مباحث اقتصادى برگزار مى شد شركت مى كرديم. چون بعضى مى خواستند نظر ما را در اين زمينه ها بدانند.
در روزهاى جمعه مباحثى هم داشتيم در موضوعات علوم قرآنى و مباحث عقيدتى و اخلاق و عرفان و معاد كه بسيارى از آنها پياده شده و به مرحله ويراستارى رسيده است. حدود بيست جلسه هم در باره دعاى ابوحمزه ثمالى و هفت يا هشت نوار هم در باره دعاى كميل كه در موضوع اسما و موضوعات الهى مفيدند از اين گونه بحث ها است كه به جاى مانئه است. بيست نوار هم در رد و نقد هاپرز آمريكايى كه كتابى در رد ادله توحيد نوشته است دارم. كتاب هاپرز را در دفتر تبلغيات ترجمه كردند و براى تعدادى از اساتيد فرستادند كه جوابى آماده كنند و از جمله براى من فرستادند كه حاصل رد و نقد آن،اين بيست نوار شد. شنيده ام كه اكنون در مجله نقد و نظر روى اين نوارها كار مى كنند.

تدريس معاد و نظرات علما در اين باره

اما مباحث راجع به معاد حدود چهل جلسه طول كشيد. در جلسات اوليه در باره معاد از بعد علمى صحبت كردم. على رغم اينكه اين بخش را نزد استاد نخواندم; چون كه مرحوم آقاى طباطبائى بخش معاد را تدريس نمى كردند، ولى اين مبحث اسفار را هم تدريس كردم. در اين مباحثى كه اخيراً رسيدم و بيشتر بررسى كردم نظر خودم اين شد كه نظريه معاد مرحوم صدرالمتألهين را نپذيرم. البته روزى من پاى صحبت آقاى داماد در بازار بودم و ايشان به مرحوم صدرالمتألهين حمله كرد و با حالت تحقيرآميز گفت ملاصدرا بى خود گفته. فرداى آن روز مرحوم امام در درس اصول (كه البته من در آن جلسه حاضر نبودم) در كوچه حرم، در مسجد فرموده بود: ملاصدرا وَ ما اَدْراكَ ملاصدرا (25) و بعد ظاهراً قسم خورده بود كه والله معادى كه ملاصدرا مى گويد همان معادى است كه پيرزنان و عجائز مى گويند. دريافت ما بر اين بود كه آن معادى كه مرحوم صدرالمتألهين مى گويد با معادى كه بزرگان و فقها و حتى عجائز و آن معادى كه ما از ادله مى فهميم فرق دارد.
تصور بنده از نظر علامه اين بود كه نظر ايشان مثل نظر امام بود، به استناد اينكه من با ايشان راجع به مجله اى در باره معراج بحثى كرديم و به بحث معاد اشاره شد از نگاههاى علامه و يك كلمه اى كه گفت فهميدم كه تقيةً نمى خواهد درس معاد را بگويد. تصورم اين است كه عقيده علامه در باب معراج، معراج جسمانى نبوده است. در جايى از تفسير الميزان هم مى گويند كه دليلى از آيات قرآن بر معراج جسمانى نداريم. بنده كتابى دارم به نام مرزها كه بارها چاپ شده است و در آنجا نظر علامه را نقل كرده ام و بعد نظر مرحوم مجلسى را هم آورده ام كه ايشان مى گويد هر كس اين عقيده را داشته باشد متفلسف و كافر و ملحد است. من در آنجا نوشته ام كه اين هر دو نفر براى ما علامه اند و آنها را احترام مى كنيم چون هيچكدام از اينها جزء اصول دين نيست، بلكه صرفاً يك بحث علمى است و هر كس نظر خودش را دارد. آقاى طباطبايى اسفار را كه تعطيل كرد (26) شفا را با نظر آقاى بروجردى شروع كرد. چون اسفار با شفا فرق دارد، اسفار به درك عاميانه از معاد حمله مى كند. ملاصدرا در آنجا فقها را به شدت مى كوبد و مى گويد شما اصلا نمى فهميد اين ادله يعنى چه. اما ابن سينا (27) در شفا مى گويد آنچه ما مى فهميم معاد روحانى است و معاد جسمانى را نمى فهميم; هر چند چون پيامبر(ص) فرموده قبول داريم. اين تعبير خيلى مهم بود و آقاى بروجردى به همين خاطر گفته بود كه شفا را شروع كنيد و ايشان هم شفا را شروع كرد و تا آخر الهيات ادامه داد. دو مرتبه اسفار را شروع كرد كه ما هم شركت مى كرديم. البته بحث، بحث علمى است و اين چنين نيست كه اين مباحث جزو اصول عقايد باشد.

تدريس كتب ملاصدرا

مرحوم ملاصدرا مردى بزرگ و داراى خدماتى بى نظير بوده است. از جمله تفاسيرى نوشته است. شرحى بر اصول كافى نيز دارد. من كتابهاى زيادى از او تدريس كرده ام. كتاب شواهد و مقدارى از مفاتيح الغيب و چند تفسير او را تدريس كرده ام. اسفار را هم كه كتاب درسى حوزه بود يك مرتبه به طور كامل به استثناء طبيعيات و يك مرتبه ديگر هم تا جلد سوم تدريس كردم.
ملاصدرا در بحث وحى مطلبى مى گويد كه به نظرم خالى از اشتباه نباشد. در بحث علم بارى لازمه مبناى نظريه اش اين است كه ذات بارى تعالى حدود اشياء را نمى داند. البته بنده به هنگام تدريس چه در گذشته و چه وقتى كه براى رشته تخصصى حوزه تدريس مى كردم، اين مطالب را توضيح مى دادم و به نصوص مذهبى نيز توجه داشتم.
در دوره آخر منظومه همزمان اسفار را تدريس كردم. يك دوره كامل از اول تا آخر معاد و سفر نفس، به استثناى طبيعيات، يعنى جلد چهارم و پنجم را تدريس كردم. البته جمعيت زيادى نبودند بلكه عده اى از فضلا بودند كه اكنون بعضى از آنها در خارج فقه من شركت مى كنند. در سال 66 يا 67 شمسى دوره دوم اسفار را تا جلد سوم درس دادم، سپس خسته شدم و پس از سفرى كه به مشهد رفته بودم درس را كنار گذاشتم. بعضى از طلبه ها مى گفتند شايد امام رضا(ع) به شما چيزى گفته است. روز آخرى كه قرار بود درسها به مناسبت تابستان تعطيل شود بنده پس از اينكه چند سطر از درس را خواندم بحث ديگرى را مطرح كردم و راجع به حقيقت انسان صحبت كردم و نظريه يونانيان و حكماى اسلام و نظر قرآن را گفتم، كه به نظر من آنچه از قرآن و متون مذهبى استفاده مى شود حقيقت انسان توابيت و تغيير است، تغيير، انسانيت را تشكيل مى دهد. در آن جلسه گفتم من اسفار و فلسفه تدريس مى كردم با اينكه اينها را لازم مى دانم ولى خسته شده ام مثل كسى كه هر روز از يك نوع غذا تناول كند خسته شود. با اينكه فلسفه را براى تقويت اصول و نظم دادن به فقه و نيز از جهت ديد كلى كه به نظام جهان هستى مى دهد لازم مى دانم; بنابراين از اول سال اگر كسى حاضر بود درس فقه مى گويم و اگر كسى نبود به خانه برمى گردم و اينگونه شد كه پس از آن از اول سال درس فقه را شروع كردم.

تأليفات اجتماعى و اقتصادى

كتاب العدالة الاجتماعية فى الاسلام، تأليف سيدقطب را به فارسى ترجمه كردم كه كتابى مفيد و انقلابى است. يكى از آقايان مجاهدين به نام دكتر ميلانى (گويا از بستگان آقاى ميلانى است) كه آن زمان از رؤساى مجاهدين بود ولى پس از آنكه آنها اعلام نفاق كردند از آنها جدا شد و الان مشغول خدمت پزشكى است; ايشان به من گفت دريافتى كه بچه هاى ما از اسلام انقلابى داشتند به واسطه اين كتاب بود. اين كتاب تاكنون هفده، هيجده بار چاپ شده است. جلد اول آن توسط من و جلد دوم توسط آقاى خسروشاهى (28) كه مدتى سفير ايران در واتيكان بود ترجمه شد ولى هر دو بر هر دو جلد نظارتى داشتيم. آقاى خسروشاهى آن زمان از چهره هاى روشنگر و روشنفكر محسوب مى شد و اينك هم خدمات بسزائى از راه قلم دارند. در سالهاى بعد كه زندان بودم ديدم كه اين كتاب را افراد دو نفرى با هم مى خوانند. به هر حال ترجمه اين كتاب در سال 1340 انجام شد. اخيراً چاپ بيست و پنجم اين كتاب به وسيله انتشارات شروق چاپ شده است. پس از بازگشت از تبعيد، در ايامى كه بختيار در مصدر كار بود بحثى در منزلم تحت عنوان مواد قانون اساسى اسلام شروع كردم، خيلى هم شلوغ مى شد، در همان وقت گاهى جلوى منزل تيراندازى مى شد و ما بحث مان را ادامه مى داديم. آن بحث ها جزوه اى تحت عنوان دولت جمهورى اسلامى ايران شد. كه توسط انتشارات الفتح تهران چاپ شد. آن جزوه ناياب شد و خودم الان هيچ نسخه اى از آن ندارم.
كتاب نحو الدستور الاسلامى به قلم ابوالعلا مودودى را هم در سال 44 ترجمه كردم كه نام آن را قانون اساسى در اسلام گذاشتم. اين كتاب بارها چاپ شده و اولين نوشته ايى است كه در آن مطرح شده كه نظام كشور بايد جمهورى اسلامى باشد. و در جايى ديگر از اين كتاب قدرى راجع به ولايت فقيه نوشته ام. و قبل از آن در ترجمه عدالت اجتماعى سيدقطب نوشته ام كه حكومت بايد به دست فقيه سپرده شود. ساواك روى اين نوشته ها حساسيت نشان مى داد. در چاپ هاى بعدى به اصرار ساواك بعضى مطالب حذف شد. آقاى انصارى شيرازى مى گفت خدمت آقاى آشيخ بهاءالدين محلاتى (29) بودم و كتاب قانون اساسى در اسلام را داشت مطالعه مى كرد و اظهار داشت كتابى جامع است نوشته خيلى خوبى مى باشد. البته بايد بگويم كه در آن زمان چيز ديگرى چاپ نشده بود. حتى ولايت فقيه امام هم چاپ نشده بود و بعداً ايشان در سال 47 ـ 48 در نجف مطرح كردند. اما كتاب عدالت اجتماعى در اسلام در اواخر سال 39 يا اوايل سال 40 چاپ شد.
يكى از عوامل بحث هاى اقتصادى جواب به مجاهدين درباره اقتصاد بود و ديگرى مباحثاتى كه با كمونيست هاى اقتصادى داشتم. در قسمت اقتصاد عين جملاتى كه در مجلات مجاهدين چاپ مى شد را آورده بودم اين كار خوفناك بود چون كسى كه عبارت اين مجلات را مى دانست دليل بر اين بود كه جزوات آنها را ديده است و جزوات، آن موقع با ارتباط به دست مى آمد. شايد لطف خدا بود كه آن موقع چاپ نشد. گرچه ساواك گزارشاتى در باره ارتباط من با آنها داشت و يكى از اتهامات من در سال 52 همين بود و بالاخره براى من ماده عضويت گرفتند ليكن داشتن جزوات آنها در آن زمان خيلى مهم بود. وقتى از زندان آزاد شدم قدرى شرايط تغيير كرده بود بنابراين بخشى را به نام مالكيت خصوصى در اسلام در بيش از سيصد صفحه به وسيله برخى ناشران چاپ كردم و بخشى ديگر از آن به نام نگاهى بر سيستم سياسى اسلام در بيش از دويست صفحه چاپ شد. بخشى هم به نام مرزها در بيش از صد صفحه به چاپ رسيد كه در آن از مفاهيمى كه در ميان مردم موجب قتل و غارت و آدم كشى ها شده است و فقط امامت و رهبرى مى تواند آن مفاهيم را توضيح بدهد، بحث به ميان آمده است. مثل مفاهيم شيعه، سنى، صوفى، وهابى، مفسد فى الارض و غيره.
قبل از اينكه تبعيد شوم، يعنى فاصله بين زندان و تبعيد در مسجد امام قم بحثى تحت عنوان اقتصاد اسلامى شروع كردم كه تحت عنوان مالكيت ها چاپ شد. برخلاف نظريه مرحوم صدر (30) كه در كتاب "اقتصادنا" به سه نوع قائل است من هفت نوع مالكيت را ذكر كردم. اين كتاب حدود دويست و سى صفحه است.

ترجمه تفسير الميزان

يكى از دوستان كه در مباحثه به اصطلاح كمپانى ما شركت مى كرد; يعنى مرحوم حاج آقا مهدى حائرى تهرانى كه امام جماعت مسجد ارك تهران بود، از طرف استادمان حضرت علامه طباطبايى اظهار كرد كه قسمتى از الميزان علامه را ترجمه كنم من آن قسمت را ترجمه كردم كه مقدارى از جلد هشتم الميزان بود و براى علامه طباطبايى فرستادم و ايشان اظهار علاقه كردند كه در ترجمه جلدهاى ديگر هم كمك كنم بنابراين جلد دهم (يعنى نيمه پنجم عربى) فارسى را هم ترجمه كردم. بعدها آقاى همدانى با من تماس گرفت و تقاضا كرد كه اجازه بدهيد بقيه را من ترجمه كنم تا با يك قلم باشد و من برخلاف ميلم موافقت كردم. در ترجمه الميزان آقايان ديگر مثل آقاى مكارم شيرازى، (31) مصباح، نيرى، بروجردى آقا سيد محمد خامنه اى و آشيخ محمد جواد حجتى كرمانى (32) و افراد ديگر هم بودند.

تأليف در باره امامت و رهبرى

مرحوم امام در آبان 43 تبعيد شد، پس از چند روزى كه ناراحتى شديد از اين جهت تخفيف پيدا كرد به فكر تأليفى درباره نحوه حكومت افتادم، تصادفاً به نوشته "نحوالدستور الاسلامى" به قلم مردودى افتادم. به نظرم رسيد همان را ترجمه و اشتباهاتش را اصلاح كنم. نوشته جامع و مختصر و مفيدى از كار درآمد. به طور مفصل درباره رهبريت نظام مطلب نوشته بودم و در مقدمه مفصلى كه بر همان جزوه نوشتم نظريه مرحوم نائينى را مطرح كردم و نوشتم كه آن نظريه ناقص بوده و از باب دفع افسد به فاسد مى باشد و ما مى گوييم فقيه با همان شرايطى كه مى گويند اعلم و اشجع و ... بايد متصدى باشد يعنى همان چيزى كه راجع به امامت مى گوييم. نظر نائينى ايجاد سلطنت مشروطه از باب رفع افسد به فاسد، و از باب نهى از منكر بود. و نظر ما ايجاد حكومت فقيه از باب عنوان اولى بود. بعدها نوشته ديگرى به نام مقدمه اى بر امامت درباره رهبرى نوشتم، اسمى كه در ذهن من آمد از نوشته اى بود كه دكتر ناصرالدين صاحب الزمانى به نام ديباچه اى بر رهبرى داشت و او طبق متد فرهنگى مذهبى شيعه ننوشته بود. كتاب مقدمه اى بر امامت يكى از ويژگى هايى كه داشت اين بود كه با روش عقلى اثبات كرده بود جانشين پس از پيامبر(ص) بايد معصوم باشد و از طرف خداوند معين شود. قبل از تأليف اين كتاب در اصفهان با يك شخص آمريكايى تازه مسلمان شده بحثى داشتيم و در آن بحث داماد آقاى مهندس بازرگان (آقاى مهندس بنى اسدى) مترجم ما بود من در هنگام بحث فهميدم كه اگر برطبق آيات و روايات پيش بروم بحث به جايى نمى رسد بنابراين يك بحث عقلى را شروع كردم ممكن است نوار انگليسى آن بحث موجود باشد، آن شخص پس از اتمام بحث مى گفت از من توقع نداشته باشيد كه الان اعلام تغيير عقيده كنم اما فكر خواهم كرد و جواب ديگرى ندارم.
مقدمه اى بر امامت با اين متد عقلى نوشته شد كه تطبيق قانون و اجراء آن مستلزم عصمت است زيرا قانون دستخوش تحول و اشتباه مى شود و در غير اين صورت مانند اين است كه اصلا نبوتى نباشد. اگر عصمت براى نبى(ص) لازم است براى حاكم پس از او هم لازم و چه بسا اولى باشد چون گرچه قانون مهم است اما اجرا و مقام امامت كه حافظ قانون است از خود قانون مهم تر است.
در علل الشرايع (33) روايتى دارد كه حاكم مدينه نزد امام صادق مى رود و از امام(ع) مى پرسد چرا براى پايين آوردن بت هاى كعبه على(ع) روى دوش پيامبر(ص) رفت. اول پيامبر(ص) روى دوش على(ع) رفت، على(ع) نتوانست تحمل كند. امام صادق(ع) فرمود: آنجا مقام جلوه معنويت بود. پيامبر(ص)، دو مقام دارد، هم پيامبر است و هم امام، ولى على(ع) فقط امامت دارد. امامت بماهو هو مهم تر است. ليكن پيامبر هم امامت و هم نبوت را داشت. پس اگر نبوت بايد همراه عصمت باشد امامت به طريق اولى بايد همراهش عصمت باشد. در نظام ولايت فقيه ما ناچار شده ايم و چون دستمان به معصوم نمى رسد به ولايت فقيه راضى شده ايم.
يكى از مسائلى كه به وسيله مقام امامت بايد حل شود اقتصاد است. ما قانونى مبنى بر حرمت جمع ثروت نداريم چون چنين قانونى امنيت اقتصادى را از بين برده و اين به ضرر كشور است. ولى امامت و رهبريت مى تواند كارى كند كه عملا تمركز ثروت به وجود نيايد. در رهبرى اسلامى مثل زمان على(ع) شخص نمى خواهد ثروت جمع كند و پز لباس و ماشين و غيره بدهد و به اين وسيله براى خودش تقرب درست كند. چون اينها براى تقرب به مقامات بالاتر است. در حكومت على(ع) تقرب، به ثروت نيست. مگر اينكه ثروتى را كه به دست آورد فوراً انفاق كند و تنها به اين وسيله مى توان تقرب پيدا كرد. اين يكى از مسائل مهم اقتصادى است، مباحث مهم ديگرى چون ارزش كار و كالا، و تسهيم كارگر در كارخانه و خيلى مسائل ديگر را در همان كتاب "مقدمه اى بر امامت" بحث كرديم. اين كتاب به صورت قسمت، قسمت چاپ شد. البته در همان زمان براى چاپ اين قسمت ها به آقايى در تهران مراجعه كرديم كه الان اسم او را نمى برم، وقتى من به زندان رفتم او ترسيد كتاب را چاپ كند. من چهار سال زندان بودم وقتى برگشتم هنوز از ترس كارى نكرده بود. من هم از او پس گرفتم.

تأليفات فلسفى

در باره فلسفه بايد عرض كنم: استاد بزرگوارمان علامه طباطبايى (34) اصول فلسفه را نوشتند كه به دليل قلم سنگين، مناسب فهم دانشگاهيان و جوانان امروز نبود. گرچه در شرح و پاورقى هاى مرحوم مطهرى مطلب باز شده است ليكن كتاب به صورت قال اقول (قال متن است و اقول از آقاى مطهرى به صورت پاورقى است) با آن قلم سنگين مورد استفاده قرار نمى گيرد. جا داشت يك دوره فلسفه مناسب را فهم نسل جوان تدوين شود. زمانى در مصاحبه با راديو گفتم كه هر انقلابى اگر از مكتب تهى شود ماندنى نيست و اساسى ترين مسأله براى هر انقلاب و مكتب فلسفه آن است. مرحوم آقاى صدر هم در كتاب فلسفتنا فلسفه اسلامى را تدوين نكرده بلكه با ماركسيسم مقابله كرده است، (35) من فكر كردم بلكه بتوانم يك دوره فلسفه به متد حكمت متعاليه با قلمى مناسب با فهم نسل جوان تهيه كنم، پس از آزادى از زندان در اواخر سال 55 هفته اى چند شب براى جمع زيادى از فضلاء حوزه درس فلسفه به صورت خارج و آزاد شروع كردم كه بعداً به صورت دفترهاى مستقل و مرتب منتشر شد. در دفتر اول فلسفه پس از بيان هدف و تعريف و موضوع فلسفه بحث كرده بودم كه فلسفه را از كجا بايد آغاز كرد. در دفتر دوم تحت عنوان مبحث شناخت در باره لزوم شناخت، شناخت و معرفت، بحث هاى مفصلى كردم و به خصوص درباره مجرد بودن علم و اثبات تجرد علم حتى در علم هاى خيالى برخلاف ماديون كه منكر هرگونه وجود مجرد هستند بحث كرده بودم. در دفتر سوم درباره ديالكتيك كه در آن زمان امثال دكتر شريعتى از آن طرفدارى مى كردند بحث كرده و نظريات آنان را نقد كردم، در دفتر چهارم از ادراكات اعتبارى و حقيقى بحث كردم چون آقاى سروش در دانش و ارزش، ادراكات اعتبارى را از ادراكات حقيقى جدا كرده و نقد مفصلى بر مرحوم علامه طباطبايى دارد. اين دفترها بارها چاپ شد و بنا داشتم تا حدود 20 دفتر درباره مباحث گوناگون فلسفه بحث كرده و بنويسم. همزمان كتاب "آغاز فلسفه" را كه ترجمه كتاب بداية الحكمة علامه طباطبايى است به تشويق خود ايشان شروع كردم و چاپ شد. اين كتاب را در دانشگاهها مى خواندند، ناشر آن بسيار ضعيف عمل مى كرد. از تهران تقاضاها براى دريافت كتاب خيلى بود كه ناشر گفته بود كتابها در خانه ام مى باشد هر كسى خواست تلفن كند و بيايد كتاب را بگيرد. به خاطر كارهاى بد ناشر، افراد ديگرى مجبور به ترجمه بداية الحكمة شدند يا شرح آن را نوشتند.
پس از آن به خاطر پيشنهاد و اصرار، ترجمه نهاية الحكمة را هم شروع كردم. دفتر پنجم فلسفه را نيز شروع كرده بودم كه شنيدم گوشه و كنار برخوردهايى با ناشران نوشته جات من انجام مى شود كه مرا به شدت سست كرد. وقتى آن مسائل و برخوردها پيش آمد تأليف را كنار گذاشتم. گفتم خدايا من براى انجام وظيفه مى نوشتم حالا كه اين طور برخوردها مى شود ديگر وظيفه نمى دانم. مثلا به قول امام جمعه خارك كه الان در قم است، مى گفت در خارك آمدند كتابخانه هرچه كتب شريعتى و بازرگان و كتاب هاى شما بود از كتابخانه هاى آنجا بيرون ريخته بودند. در چند جاى ديگر هم اين كار را كرده بودند. بنابراين بود كه هر كسى كه تسليم كامل حزب حاكم نباشد هرچند با سكوت بايكوت شود، ما كه كارى نداشتيم فقط وارد كارهاى اجرايى نشديم و آنها همين را دليل مخالفت مى گرفتند و بنا گذاشته بودند كارى كنند كه نام عده اى اساساً فراموش شود. حتى به ناشر كتاب هاى من در قم گفته بودند كه اگر كتاب هاى فلانى را چاپ و نشر كنى سهميه كاغذت را قطع مى كنيم و اينها نمونه اى از برخوردها بود. هميشه در انقلاب ها چنين است. عده اى زندان و تبعيد مى روند و عده اى هم پلوى انقلاب را مى خورند. "خلق الله للحروب رجالا و رجالا لقصته و ثريد" پس از مدتى شروع كردم به تأليفات فقهى و شرح عروه را نوشتم. و چقدر براى روحيه ام خوب بود، عدو شود سبب خير ... . ليكن به اعتقاد من اين گونه افراد فرصت طلبانى بودند كه براساس تملق و چاپلوسى مى خواستند با پريدن و دريدن حريم ديگران موقعيت خود را تثبيت كنند و شايد هم آگاهانه مى خواستند خدمتگزاران صديق و شكنجه ديدگان مسير انقلاب را منزوى كنند.
قابل ذكر است كه منظومه منطق داراى مشكلاتى است كه كسى آنها را حل نكرده به جز مرحوم آشتيانى (36) او هم به قدرى مغلق نوشته كه قابل فهم نوع افراد نيست. مرحوم مفتح (37) هم كتابى به نام روش انديشه نوشته بود ولى مسائل مشكل منظومه را توضيح نداده بود. به همين جهت من ضمن تدريس منظومه منطق شرح گونه اى بر مشكلات منظومه منطق نوشتم كه در محرم سال 1390 هجرى در يك سفر تبليغى به شمال ايران پايان يافت و بارها چاپ شده است. بنابراين چهار كتاب در منطق دارم. تعليقه اى بر منظومه; مقصود الطالب، منطق مقارن، تفكر. پنج كتاب هم در فلسفه دارم كه عبارتند از: دفتر اول و دوم و سوم و چهارم كه همه بعداً در يك مجلد به چاپ رسيد و يكى هم كتاب آغاز فلسفه است.




[21]- حجت الاسلام و المسلمين حسن روحانى در سال 1327 ش در سرخه سمنان به دنيا آمد. داراى تحصيلات حوزوى خارج فقه و اصول مى باشد و در رشته حقوق قضايى نيز به درجه دكترا نائل گرديد. وى از سال 1356 به عضويت شوراى مركزى جامعه روحانيت مبارز تهران درآمد. او در پنج دوره مجلس شوراى اسلامى به عنوان نماينده مردم حضور داشت. دكتر روحانى از سال 1364 تا سال 1366 رياست قرارگاه خاتم الانبياء و همزمان فرماندهى ستاد كل پدافند هوايى كشور را تا پايان جنگ برعهده داشت. او از سال 1368 كه شوراى عالى امنيت كشور تشكيل شد، نمايندگى مقام معظم رهبرى و دبيرى اين شورا را برعهده دارد.

[22]- آيت الله شهيد حاج شيخ على قدوسى در مرداد 1306 در شهر نهاوند به دنيا آمد. پدرش آخوند ملااحمد از علماى بزرگ آن شهر به شمار مى آمد. او در پانزده سالگى وارد حوزه علميه قم شد مقدمات علوم اسلامى را در نزد آيت الله شهيد صدوقى فرا گرفت. بعد از پايان سطح عالى به درس خارج آيت الله بروجردى و امام خمينى شركت كرد و دروس فلسفه و هيأت و اخلاق را هم از محضر علامه طباطبايى آموخت. در سال 1334 هـ ش با دختر علامه طباطبايى ازدواج نمود. در نهضت بزرگ اسلامى در خط مقدم جبهه قرار داشت. چنانكه مديريت مدرسه حقانى كه يكى از كانون هاى انقلاب به شمار مى آمد به عهده وى گذاشته شد. پس از پيروزى انقلاب از سوى امام خمينى به عنوان دادستان كل دادگاه هاى انقلاب برگزيده شد تا اينكه در روز 14 شهريور 1360 با بمبى كه منافقين در دادستانى گذاشته بودند به شهادت رسيد.

[23]- حجت الاسلام و المسلمين محتشمى در سال 1325 ديده به جهان گشود او تحصيلات دينى را در حوزه هاى علمى قم، مشهد و نجف اشرف طى كرده است. فعاليت هاى سياسى و اجتماعى قبل از انقلاب اسلامى وى با تشكيل جلسات سياسى مذهبى و انجام فعاليت هاى ضدرژيم شاه در شهر قم بوده است كه دوبار به وسيله ساواك بازداشت مى شود. ايشان در سال 1345 عازم نجف اشرف مى شود و در كنار امام به فعاليت هاى سياسى ادامه مى دهد. توزيع اعلاميه ها و پيامهاى امام در كشورهاى عربستان، سوريه، لبنان، شيخ نشين هاى خليج فارس و عراق را به عهده داشته است كه در نهايت در سال 1357 از عراق اخراج مى شود. ايشان پس از پيروزى انقلاب اسلامى، عضو دفتر اما، عضو هيأت منتخب امام جهت بررسى امور بنياد مستضعفان، نماينده امام و سرپرست راديو و عضو شوراى سرپرستى سازمان صدا و سيما در سال 1359 به سفر ايران در سوريه از 60 تا 64 وزير كشور كابينه مهندس ميرحسين موسوى از 64 تا 68 و نمايندگى دوره سوم و ششم مجلس شوراى اسلامى را برعهده داشته است. او را مى توان از جمله بنيانگذاران جشن هاى اسلامى در منطقه همچون جشن انقلابى حزب الله در لبنان دانست.

[24]- جامع المقدمات نام كتابى است كه بيشتر بخش هاى آن را مباحث ادبيات عرب تشكيل مى دهد. اين كتاب شامل: امثله، شرح امثله، صرف مير و شرح تصريف در علم صرف و عوامل فى النحو، عوامل ملا محسن، شرح انموذج، شرح هدايه و شرح صمديه در علم نحو و منطق و آداب المتعلمين مى باشد. در كتاب امثله صيغه هاى مختلف افعال عربى، بر اساس وزنهاى مختلف، به صورت فهرستوار بيان شده است.

[25]- محمدبن ابراهيم بن يحيى شيرازى معروف به ملاصدرا و يا صدرالمتألهين در سال 980 در شيراز ديده به جهان گشود. ايشان پس از مدتى كار و تجارت با ورود شاه عباس اول به شيراز در سال 998 كه ظاهراً شيخ بهايى نيز همراه وى بوده است ملاصدرا با شيخ بهايى آشنا مى شود به همراه آنان به پايتخت شاه عباس يعنى قزوين مى رود و پس از يك سال و اندى كه پايتخت به اصفهان منتقل مى شود ملاصدرا نيز عازم اصفهان مى شود و مراحل سير و سلوك خود را در اين شهر طى مى كند.

[26]- فشارهايى كه در آن زمان نسبت به مرحوم آقاى طباطبايى به وجود آمده بود، موجب شد تا ايشان درس فلسفه خود را تعطيل نمايد. حجت الاسلام و المسلمين در اين باره مى گويد: «در تهران خواستند دوره بحارالانوار علامه مجلسى را تجديد چاپ كنند و آن را در يكصد جلد وزيرى برآورد كرده بودند. از علامه طباطبايى تقاضا نمودند كه در موارد لازم پاورقى هايى بر نظرات علامه مجلسى يا احاديث و منقولات بحار بزند و ايشان هم پذيرفتند... علامه طباطبايى يكى دو جا در پاورقى هاى بحار با لحنى زننده علامه مجلسى را در بيان مشرب حكما و فلاسفه و تخطئه آن مورد انتقاد قرار داده و نوشته بودند كه وى وارد مسائل فلسفى نيست و لذا به چنين پرتگاهى افتاده است... خلاصه سخن ايشان (علامه طباطبايى) اين بود كه علماى نجف به آقاى بروجردى فشار آورده اند جلو فلانى را بگير و كار به آنجا رسيده كه آقاى بروجردى پيغام داده است، فلانى در مجلدات بعدى اصول فلسفه و روش رئاليسم كه روى جلد آن نوشته است «سيدمحمد حسين طباطبايى» طورى بنويسد كه با «حسين طباطبايى» اشتباه نشود. بعد ايشان كه خيلى عصبانى بودند گفتند: بگو آقاى بروجردى مطمئن باشيد كسى شما را فيلسوف نمى داند تا مطلب بر وى مشتبه شود. ... جوسازى برضد علامه طباطبايى به جاى حادى رسيده بود... سرانجام بنا گذاشتيم به سراغ امام خمينى برويم و چاره كار را از ايشان بخواهيم.» بعد از صحبت هاى فراوان با امام خمينى در نهايت حضرت امام نظرش را با توجه به تعداد كلاسهاى فلسفه و تعداد روحانيونى كه در به درس هاى مختلف فلسفه مى رفتند (در حدود 500 نفر) اين گونه بيان كردند: «خوب ببينيد، كى حوزه هاى علمى شيعى اين قدر فلسفه خوان داشته است؟ آيا اينها همه فلسفه را مى فهمند... فلسفه در طول تاريخ قاچاقى بوده و بايد به صورت قاچاق خواند، به خصوص در حوزه هاى علميه... اگر من هم به جاى آقاى بروجردى و رئيس و سرپرست حوزه بودم، از اين همه فلسفه گفتن، آن هم به اين زيادى و به صورت كاملا علنى احساس مسؤوليت مى كردم... آقاى بروجردى را نمى شود ديد، آن هم براى اين كار. نمى گذارند آن طور كه مى خواهيد مطالب را به ايشان گفت. به نظرم خوب است آقاى طباطبايى چند ماهى تمارض كنند و درس فلسفه را تعطيل كنند و بروند به مسافرت تا وضع فعلى قدرى آرام بگيرد و بعد كه برگشتند براى عده كمترى و در جاى كنارى درس خود را بگويد». «يكى دو روز بعد جريان را به استاد فقيد علامه طباطبايى گفتيم. ايشان هم كه اولا حاضر به اين كار نبودند، سرانجام قبول كردند و به مسافرت رفتند و قشيه خاتمه يافت... علامه طباطبايى نوشتن پاورقى بحارالانوار را هم ترك كردند و ادامه ندادند.» على دوانى، زندگى زعيم بزرگ عالم تشيع آيت الله بروجردى، چاپ سوم، 1372، صص 389 -382.

[27]- ابن سينا، دانشمند نام آور جهان اسلام كه نام اصلى اش ابوعلى حسين بن عبدالله بن سينا و ملقب به شيخ الرئيس و حجت الحق است در ماه صفر سال 370 هجرى قمرى متلد شد. پدرش از مردم بلخ بود و در زمان ساسانيان از بلخ به بخارا آمد و در يكى از قراى آنجا ساكن شد. از كودكى به فراگير تحصيل مشغول شد و هنوز سنش از ده نگذشته بود كه قرآن را حفظ كرد و به آموزش منطق و فلسفه و نجوم سرگرم شد. پس از آن به تحصيل علوم طبيعى، مابعدالطبيعه و طب پرداخت. ابن سينا نزد سامانيان مقرب شد و از امكانات وسيع كتابخانه سامانيان بهره فراوان برد. پس از آنكه غزنويان بر سر كار آمدند، ابن سينا حاضر به همكارى باآنها نشد و پس از آمد و رفت هاى مكرر در سهرهاى خراسان سرانجام به سوى شهرهاى مركزى ايران روانه شد و به رى آمد. از رى به قزوين و سپس به همدان رفت و در اين شهر وزارت شمس الدوله ديلمى شيعى را پذيرفت و تا پايان عمر در شهرهاى مركزى ايران روزگار گذرانيد و سرانجام در اول رمضان سال 428 در همدان وفات يافت. ابن سينا بيش از صد كتاب و رساله تصنيف كرد كه برخى از آنها عبارتند از: الشفاء كه مشروح ترين كتاب ابن سينا در فلسفه و نخستين كتابى است كه در عالم اسلام با اين اسلوب و شرح وبسط تصنيف شده است و شامل چهار بخض منطق، طبيعيات، تعليمات و الهيات است; الاشارات و التنبيهات، النجات، القانون فى الطب كه مشروح ترين و مهمترين كتاب طب قديم است; المبدأ و المعاد; التعليقات، دانشنامه علائى و كتاب هاى ديگر.

[28]- حجت الاسلام و المسلمين حاج سيدهادى خسروشاهى وى از شخصيت هاى علمى و فرهنگى حوزه علميه قم به شمار مى آيد آثار زيادى در زمينه هاى نهضت اسلامى در كشورهاى اسلامى تاريخ معاصر روحانيت از ايشان به چاپ رسيده است. وى مدتى سفير ايران در رم بود و مسافرت هاى بسيارى را از سالهاى پيش به كشورهاى اسلامى انجام داده و در كنفرانسهاى متعدد جهت معرفى مذهب شيعه، سخنرانى كرده است. آقاى خسروشاهى هم اكنون به عنوان رايزن فرهنگى جمهورى اسلامى ايران در مصر مفول به خدمت است.

[29]- شيخ بهاءالدين محلاتى فرزند مرحوم محمدجعفر در سال 1314 ق. در نجف اشرف متولد گرديد. مدت ده سال از محضر اساتيدى چون آيت الله آقاضياء عراقى، سيدمحمد كاظم شيرازى و شيخ محمدحسين اصفهانى بهره مند گرديد. پس از فوت پدر در مسجد مولاى شيراز به امامت و ارشاد پرداخت. آيت الله محلاتى به تأسيس جلسه نقد و بررسى در اصول عقايد همت گماشت و براى نخستين بار در ايران جلسات آموزشى براى معلمان و فرهنگيان تشكيل داد. آيت الله محلاتى از مخالفان رژيم رضاخان و محمدرضا پهلوى بود و در برابر مظالم و مفاسد ايشان مى ايستاد. در حالى كه بيست سال داشت در قيام دليران تنگستان به همراه پدرش شركت كرد. در جريان انقلاب اسلامى نيز نقشى فعال داشت و اعلاميه ها و بيانيه هاى متعددى در اين رابطه صادر كرده است و در اين راه چندين بار زندانى و تبعيد گرديد و سرانجام در سال 1360 بر اثر سكته قلبى در سن 87 سالگى به لقاءالله پيوست.

[30]- آيت الله شهيد سيد محمد باقر صدر فرزند سيد حيدر در سال 1350 قمرى در كاظمين متولد شد. در سنين كودكى تحصيل علم را آغاز كرد و در اين دوران مقدمات علوم را به خوبى فرا گرفت. پس از آن به فراگيرى منطق پرداخت و در اين زمينه كتابى نيز تأليف كرد. علم اصول را در دوازده سالگى نزد برادرش خواند. در اوائل دهه دوم عمرش جهت ادامه تحصيل راهى نجف شد و در جلسات درس خارج شركت جست. هنوز به سى سالگى نرسيده بود به مرحله اجتهاد نائل مى شود. در بيست و دو سالگى يك دوره تحقيق علمى با نام «غاية الفكر فى علم اصول الفقه» را عرضه كرد و در همين هنگام بود كه كتاب نقش سياسى و تاريخى فدك را نوشت. در سال 1378 قمرى تدريس درس خارج اصول و سپس فقه را شروع كرد. نقش بارز سياسى ايشان را مى توان از زمان تأسيس «جماعة العلماى نجف اشرف» دانست. پس از درگذشت آيت الله سيد محسن حكيم ايشان به تدريج به عنوان يك رهبر شناخته شد و مورد توجه قرار گرفت. حزب بعث نيز تمام نيروى خود را جهت درهم شكستن آيت الله صدر و موقعيت ايشان بسيج كرد و ايشان و اطرافيانشان را به انحاء مختلف مورد اذيت و آزار قرار مى داد. پس از آنكه فشار بعثى ها نسبت به علما و روشنفكران زياد شد، آيت الله صدر هرگونه همكارى با حزب بعث را حرام اعلام كرد. شهيد صدر از مدافعان انقلاب اسلامى ايران و رهبرى آن يعنى امام خمينى بود. رژيم عراق رفته رفته اوضاع را بر شهيد صدر و خاندانش سخت گرفته تا اين كه در جمادى الاول سال 1400 قمرى براى چندمين بار دستگير و پس از شكنجه هاى زياد در 22 جمادى الاول همان سال به همراه خواهرش بنت الهدى به درجه رفيع شهادت نائل مى شود. اقتصادنا، فلسفتنا، الاسس المنطقيه فى الاستقراء و بحوث فى شرح عروة الوثقى از مهمترين آثار شهيد صدر است.

[31]- آيت الله ناصر مكارم شيرازى در سال 1305 به دنيا آمد. در سال 1339 با همكارى برخى از دوستان به تأسيس مجله مكتب اسلام اقدام كرد. كتابهاى زيادى در موضوعات مختلف به رشته تأليف درآورد كه اغلب مورد توجه و استقبال جوانان قرار مى گرفت. تفسير نمونه يكى از آثار ايشان است كه با همكارى جمعى از نويسندگان تأليف و به چاپ رسيده است. اين تفسير اخيراً به عربى ترجمه شده است. ايشان هم اكنون در قم به تدريس خارج فقه و اصول مشغول مى باشند.

[32]- حجت الاسلام و المسلمين محمدجواد حجتى كرمانى در سال 1311 در كرمان متولد شد. فعاليت هاى سياسى ايشان با حضور در وقايع 28 مرداد و سپس همسويى با فدائيان اسلام آغاز شد و با شروع نهضت امام خمينى فزونى گرفت. ايشان از بنيانگذاران حزب ملل اسلامى بوده و به همين دليل بارها دستگير، زندانى و تبعيد شد. وى يازده سال را در زندان رژيم پهلوى گذراند. حجت الاسلام حجتى كرمانى پس از پيروزى انقلاب نماينده مردم تهران در مجلس شوراى اسلامى شد و نيز به عضويت مجلس خبرگان درآمد. ايشان هم اكنون با مؤسسه و روزنامه اطلاعات همكارى علمى و فرهنگى دارد.

[33]- علل الشرايع نام كتابى است از مرحوم شيخ صدوق كه در آن احكام و مسائل دينى به صورت استدلالى طرح شده است. همانگونه كه از نام كتاب پيداست، علل تشريع بسيارى از احكام اسلامى در اين كتاب بيان گرديده است.

[34]- علامه سيد محمد حسين طباطبائى در سال 1281 شمسى در تبريز به دنيا آمد و در سال 1297 به تحصيل در علوم دينى همت گماشت و در مدت هفت سال توانست تحصيلات مقدماتى، شامل علم صرف و نحو، بيان، فقه و اصول، منطق و فلسفه و كلام را طى نمايد. در سال 1304 براى تكميل تحصيلات خود عازم نجف اشرف شد و ضمن كسب فيض در رشته هاى مختلف علوم از اساتيد بزرگ نجف موفق به تحرير شش رساله در موضوعات فلسفى شد. او در سال 1314 به زادگاه خويش تبريز مراجعه كرد و بيش از ده سال در آنجا اقامت گزيد و در اين مدت نه رساله در موضوعات مختلف از جمله در اثبات ذات، اسماء و صفات، افعال و ولايت و نبوت به رشته تحرير در آورد. مرحوم طباطبائى در سال 1325 از تبريز به قم هجرت نمود و در جوار مرقد مطهر حضرت معصومه(ع) به فعاليتهاى علمى پرداخت و تشنگان علم و معرفت را از سرچشمه جوشان علم الهى خويش سيراب نمود. در مدت اقامت در قم بيش از دوازده اثر گرانبها از ايشان به نشر رسيد كه در رأس آنها تفسير بزرگ «الميزان» قرار دارد كه از بزرگترين و كم نظيرترين تفاسيرى است كه تاكنون تهيه و تدوين يافته است. «اصول فلسفه و روش رئاليسم» در پنج جلد و حاشيه بر كتاب اسفار در نه جلد از جمله آثار بى نظير ايشان به حساب مى آيند. علامه طباطبائى شاگردان كثيرى را پرورش داد كه مرحوم شهيد مطهرى، شهيد بهشتى، امام موسى صدر، آيت الله حسن زاده آملى، آيت الله جوادى آملى، آيت الله مصباح يزدى و آيت الله گرامى از جمله آنان هستند. اين عالم توانا در 24 آبان ماه 1360 پس از عمرى تلاش و فعاليت مستمر رخت از جهان خاكى بربست و به لقاءالله شتافت و در حرم مطهر حضرت معصومه(ع) به خاك سپرده شد.

[35]- فلسفتنا كه از آثار عميق و پر ارج شهيد صدر مى باشد، جهت ارائه ايدئولوژى و جهان بينى اصيل اسلامى تدوين شده است. در اين كتاب، پس از مقدمه اى در باره مكتبهاى حاكم بر جهان، بنيادهاى زيرين انديشه اسلامى در طرحى منسجم و محققانه مورد بحث و بررسى قرار گرفت. شهيد صدر در بخش نخست كتاب، نظريه شناخت را از ديدگاه فلسفه هاى روز و در مقايسه با فلسفه اسلامى بررسى نمود و در بخش دوم، جهان بينى با بينش فلسفى اسلام در باره جهان را مطرح ساخت. اين كتاب نخستين بار در سال 1379 قمرى به طبع رسيد و به فارسى نيز ترجمه شده است.

[36]- ميرزا باقر آشتيانى فرزند ميراز احمد، در سال 1323 ق. در تهران متولد شد. پس از فراغت از سطوح اوليه در سال 1340 ق. به نجف مهاجرت كرد و از محضر آيت الله آقا ضياء عراقى، آيت الله اصفهانى و آيت الله نائينى استفاده نمود. پس از مراجعت به تهران در مدرسه مروى به تدريس معقول و منقول پرداخت.

[37]- آيت الله شهيد دكتر محمد مفتح در سال 1307 در شهر همدان ديده به جهان گشود. مقدمات علوم عربى و بخشى از منطق را نزد پدر آموخت و در سال 1322 به قم هجرت كرد. در مدرسه دارالشفا براى خود حجره اى برگزيد و به مدت دو سال كتاب رسائل و مكاسب را از محضر اساتيد بزرگ اين حوزه مانند آيت الله مجاهد تبريزى فراگرفت و خود با استعداد سرشار از اساتيد مبرز قلمداد شد و به تدريس بعضى دروس مبادرت ورزيد. حكمت، فلسفه و عرفان را نزد علامه طباطبايى، ميرزا ابوالحسن رفيعى قزوينى و حضرت امام خمينى فراگرفت و فقه و اصول را هم در محضر حضرات آيات عظام گلپايگانى، مرعشى نجفى، سيدمحمد حجت و بروجردى تلمذ نمود. به موازات علوم اسلامى، تحصيلات دانشگاهى را هم پى گرفت و به دريافت دكترى در درشته الهيات و معارف اسلامى نائل آمد. او علاوه بر حوزه در دبيرستانهاى شهر قم نيز در ميان جوانان فعال بود چنانكه با همكارى شهيد بهشتى و آيت الله خامنه اى در اين شهر اقدام به تأسيس كانون اسلامى دانش آموزان و فرهنگيان كرد تا بدين طريق ارتباط حوزويان با فرهنگيان را استحكام بخشد. رژيم شاه وجود او را در آموزش و پرورش خطر آفرين احساس كرد و او را در سال 1342 از آموزش و پرورش اخراج نمود و به جنوب ايران تبعيد كرد چنانكه بعد از پيروزى انقلاب فعاليت هاى فرهنگى او بر دشمنان اسلام و انقلاب گران آمد و در روز 27 آذرماه 1358 توسط گروه فرقان ترور شد.



صفحه بعد

فهرست

صفحه قبل