صفحه بعد

فهرست

صفحه قبل

بحث و تأليف در مورد بردگى

اما از جزوه بردگى صحبت شد. جريان تأليف كتاب "نگاهى به بردگى"، اين است كه بنده در ماه مبارك رمضان سال پنجاه به دعوت حاج آقا عطاء اشرفى به كرمانشاه رفتم و مطلع شدم كه در آنجا بعضى از بهايى ها به نظريه فقه در مورد بردگى انتقاد و ايراد مى كنند. كشيشى هم در كليساى آن شهر حرفهايى زده بود. قبلا هم در زندان، كمونيست ها از اين انتقادات مى كردند. زندى پور معدوم كه ترور شد به من مى گفت اين چه فقهى است كه شما داريد. فقهى كه مى گويد زن مردم را بگير و بدون عقد و به صرف اسارت تماس جنسى بگير. بعضى از آقايان حوزه در مورد بردگى كتاب نوشتند. يكى از آقايان افاضل آن زمان حوزه آقاى مكارم شيرازى كه اكنون از مراجع تقليد مى باشد، درباره بردگى كتابى تأليف و چاپ كردند كه متخذ از نوشته محمد قطب مصرى است. در آن كتاب معتقدند اسلام با بردگى مخالف است و اسلام با آزاد كردن بردگان براى كفارات و غيره، قصد از بين بردن بردگى را داشته است. مرحوم استاد محمدتقى جعفرى نيز در يك سخنرانى همين مطلب را مى گفت و حتى مرحوم آقاى طباطبايى هم در جايى از الميزان شبيه چنين مطلبى دارد. به نظر بنده هيچ كدام از اين حرفها درست نيست. چون از نظر اسلام اسيرى كه در جنگ گرفته مى شود برده محسوب مى شود. شب اول در جلسه ايى كه در كرمانشاه داشتم عده اى از تحصيل كرده ها بودند دو تن از آنها را به ياد دارم، يكى هادى روشن روانى از مجاهدين آن زمان بود، ديگرى هم فردى به نام جبارى بود كه از متدينين آنها بود و واقعاً نماز شب او در زندان ترك نمى شد ولى بعد از انقلاب متحول شد و در درگيرى با نظام كشته شد. او مثل برادر مرحوم بخارايى بود كه ابتدا فردى داراى روحيات عالى بود اما پس از انقلاب در مقابل نظام قرار گرفت و در درگيرى كشته شد. همين ها نوارهاى آن جلسه را پياده كردند. در آن جلسات ابتدا طبق متد آقاى طباطبايى و ديگران بحث كردم بعد مورد پسندم قرار نگرفت. البته نمى گويم نظريه من صددرصد صحيح است. در آن جلسات اثبات كردم كه نظريه مشهور فقها صحيح است. يعنى همان مطالبى كه در كتاب العتق و كتاب الرق كتب فقهيه ذكر شده است. كه حالا به دليل نبودن بردگى آقايان مى گويند اين كتاب ها فايده ندارد و معمولا نمى خوانند.

تقريرات فقه و اصول و تأليف شرح عروه

در زمينه فقه و اصول نيز تقريرات درس مرحوم امام و ساير آقايان و نيز بعضى از جلسات استفتاء كه با مراجع داشته ايم موجود مى باشد. البته تقريرات چاپ نشد. سپس شروع به نگاشتن شرح عروه كردم. دو گونه شرح بر عروه نوشته شده است يكى حاشيه است كه اكثر مراجع دارند و ديگرى هم شرح است كه سه يا چهار نفر دارند. آقاى حكيم (38) در نوع دوم پيشتاز است و بعد مرحوم آسيدعبدالاعلى سبزوارى و مرحوم آقاى خويى (كه با وجود مفصل تر بودن از بقيه، كامل نيست) و آقاى آشيخ كاظم تبريزى (كه هنوز چاپ نكرده است). و نيز آقاى حاج آقا محمد شيرازى كه شنيده ام صد و بيست جلد شرح بر عروه دارد.
من تصورم اين است كه طلاب آينده حوصله مطالعه اين گونه شروح را ندارند بنابراين در نظر داشتم كه چيزى باشد كه هم نظرات خودم را داشته باشد و ضمناً مختصرى اشاره به ادله باشد در عين حال تكرار آنچه كه در كتابهاى ديگر است نباشد. كثرت عدد مجلدات بيشتر به خاطر تكرار روايات است; با اينكه در وسايل روايات با سند آمده است. بنابراين بنده در شرح عروه روايت را فقط علامت زده ام و تنها جمله اى را كه محل استشهاد است آورده ام. يكى ديگر از وجوه تمايز شرح عروه ام اين است كه ادله اى كه در جاهاى ديگر هست و تضعيف هم شده است نياورده ام مگر آنكه رد و بطلان آن را نپذيرفته باشم و يا اينكه دليل جديدى به ذهنم رسيده باشد. وجه تمايز ديگر تعرض نسبت به فتاواى متأخرين و معاصران در همه بحث ها است كه در هيچ شرحى از شروح عروه اين خصوصيت وجود ندارد. ولى در چاپ تنها نظر مخالفين را آوردم تا از زياد شدن اسامى و نامها جلوگيرى شود. چنانكه نام معاصران را نيز در هنگام چاپ كمتر آوردم. به نظر مى آيد نسبت شرح من بر عروه با ساير شروح عموم و خصوص مِن وجه است. من درباره اين شرح از سال 1359 شمسى به مدت سيزده سال وقت صرف كردم. جلد اول و دوم چاپ خوبى شده است ولى در حال تصحيح جلدهاى بعدى هستم و در نظر دارم مجموعاً از چهار جلد تجاوز نكند. اين كار قدم اول است و در قدم هاى بعدى قصد دارم تتمه عروه آسيد محمدكاظم را حاشيه كنم. شرح عروه آخرين تأليفى است كه داشتم و به چاپ رسيده است. البته نوشتجات ديگرى داشته ام مثل بحث حركت در جوهر كه در زندان اوين كه بوديم آقاى منتظرى از من خواستند ادله صدرالمتألهين را بر حركت جوهرى جمع آورى كنم و اين كار را در زندان و پس در بيرون تكميل نمودم و رساله مستقلى شد كه بعدها به طور فشرده در مجله كيهان انديشه احتمالا در سال 1375 به طور مرتب منتشر مى شد.

نگارش خاطرات تبعيد

بعد از انقلاب جريان گرفتارى تبعيدم به گنبد قابوس در سال 44 را در كتابى به نام شرح حال يك تبعيدى با اسم مستعار على ابومحمد (به اعتبار اينكه اسم پسرم محمد است) به سبك رمانتيك نوشتم و وقايع آن را از ابتداى دستگيرى بيان كردم. مأمور دستگيرى من شخصى بود به نام دربانى (اتفاقاً يكى از دوستان به نام آقاى سليمانى كه با هم در جيرفت تبعيد بوديم در مراسم چهلم مادرش در مسجدنو شيخان، وقتى از مراسم بيرون مى آمدم همان مأمورى كه مرا در آن سالها دستگير كرد و دربانى نام داشت را ديدم كه وارد جلسه مى شود. بعد از انقلاب از كسانى كه مرا اذيت مى كردند حتى از شكنجه گرها شكايتى نكردم و به عنوان شهادت دادن هم نرفتم) اين كتاب توسط انتشارات الفتح در كوچه حاج نائب خيابان ناصرخسرو چاپ و نشر شد اكنون خودم يك قسمتى از آن كتاب را دارم ولى فيلم و زينگ آن را ندارم.

برخى از كتاب هاى چاپ شده ديگر

كار ديگرى كه در آن برهه كردم بحث خدا در نهج البلاغه بود كه حاصل بحث هاى من كه پس از زندان بود در هفته يك جلسه و ادله اثبات صانع تحت عنوان خدا در نهج البلاغه مورد بحث قرار مى گرفت. آن نوشته را در تبعيد آماده كردم و بارها به چاپ رسيد.
كتاب ديگرم شناخت قرآن است كه متد تفسير قرآن و بحث از زبان قرآن است. بنده معتقدم كه زبان قرآن با عربى معمولى فرق دارد و در آن كتاب انواع گسترش هاى مفهومى قرآن را توضيح داده ام. اخيراً هم بحث هايى داشتم كه از نوار پياده شده آن بحث ها تحت عنوان علوم قرآنى بود كه از كتاب شناخت قرآن مفصل تر است.
درس هاى فلسفه مرا هم گفتم كه در دو دفتر چاپ شد كه مدتى بعد دفتر سوم و چهارمش آماده شد و تحت عنوان فلسفه بارها در تيراژ زياد چاپ شد و اخيراً دفتر تبليغات مجموعاً همه دفترها را تحت عنوان فلسفه چاپ كرده است. يكى ديگر از كارهايم در تبعيد، چاپ جزوه اى به نام تفكر براى سال آخر دبيرستان، اول دانشگاه و رتبه اول حوزه بود كه به عقيده من بسيار بهتر از منطق كبرى و خلاصة المنطق است. اين كتاب نيز در تيراژ زيادى چاپ گرديد.
همچنين جزوه اى به نام دولت جمهورى اسلامى داشتم كه حاصل درسهايى بود كه در منزل مى دادم. اين كتاب را نيز انتشارات الفتح چاپ كرد. هيچ نسخه و حتى فيلم و زينگ آن را هم ندارم.
كتابى هم تحت عنوان خودسازى و مسائل روانى داشتم كه از آن هيچ نسخه اى ندارم. كتاب ديگر به نام بررسى ملاكهاى روانى در اسلام داشتم كه هيچ نسخه اى از آن ندارم. اينها حاصل سخنرانى هاى من در كانون علمى و تربيتى جهان اسلام در اصفهان بود.
بعضى از اعلاميه هايى را كه در سالهاى پرشور انقلاب داده بودم علاوه بر نشر مستقل در مجموعه اى از اعلاميه ها در كتابى چاپ شده بود. قبل از تبعيد و در حال تبعيد اعلاميه هايى صادر كرده بودم كه چاپ شده بود. در گذشته ها هم اعلاميه هايى كه امضا من هم همراه امضاهاى ديگر بود زياد بود كه همه منتشر شده بود و اين اعلاميه ها در منزل موجود بود ولى پس از دو سه بار تهاجم ساواك به منزل از بين رفت. اولين بار كه مرا دستگير كردند و به شهربانى بردند. از ساواك و آگاهى و شهربانى به منزل ما آمدند و كتابها و اعلاميه ها و عكس ها را بررسى كردند. عكس هاى زيادى نيز داشتم كه همه را بردند. كتابهاى امام و تقريرات درس امام را هم بردند. يكى از تقريرات درس هاى امام را بعداً مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام از من گرفت. ولى اين مقدار كمى از تقريرات اصلى بود و ناقص بود و لذا نشر آثار هم چاپ نكردند. ساواكى ها وقتى از در اتاق مى خواستند داخل شوند خانم من خطاب به آنها گفت كفش هايتان را بيرون بياوريد. در اين اتاقها عبادت و نماز خوانده مى شود. سپس گفت نه نه همان طور با كفش بياييد چون پاهاى شما نجس است. آن روز محمدى كه معاون كامكار بود آمده بود. كامكار به لندن فرار كرد و همانجا نيز مرد ولى محمدى شايد در اينجا باشد.

درباره دروس حوزه

كار جنبى به مقدار منظم و در صورتى كه به درسها لطمه نزند خوب است. الان خيلى از طلبه ها فقط صبح تا شب درس مى خوانند يك فقه و يك اصول به مطالعه آن هم نمى رسند و سر درس مى نويسند. چون بعدازظهرها همه آنها به كارهاى تشكيلات جنبى مى روند. به تخصص هاى حوزه كه البته از كارهاى جنبى ديگر بهتر است ولى مگر چه كار مى كنند. مثلا تخصصى هاى كلام و فلسفه چند واحد اسفار مى خوانند و اين به جايى نمى رسد. يا تخصصى تفسير يا خطابه يك مقدارى مى خوانند. من براى عده اى از آقايان يك دوره اسفار، غير از جلد چهارم و پنجم را تدريس كردم، 9 سال طول كشيد در صورتى كه همه روزه هم آمديم. حالا با چند واحد درس كلام و فلسفه همانند دانشگاه ها به كجا مى رسند. لذا در دانشگاه ها هم بيشتر تاريخ فلسفه است نه عمق فلسفه. در زمان مرحوم آشيخ عبدالكريم حائرى سيصد نفر طلبه بودند اما همه مجتهد مى شدند. مرحوم آقاى بهشتى در اواخر كه آقاى بروجردى بود مدير مدرسه دين و دانش (39) قم بود و در آنجا جايى را درست كرده بود كه تعدادى از طلبه ها شبها بروند و علوم روز را بخوانند. آقاى امامى كاشانى رفت، آقاى مهدوى كنى (40) رفت. هم مباحثه ما مرحوم آقاى حيدرى نهاوندى كه اين اواخر نماينده و هم امام جمعه نهاوند بود رفت. ايشان ده دوازه سال با من هم بحث بود و فردى دقيق النظر بود كه در دفتر حزب شهيد شد. بنده ايشان را از همه آنها افضل مى دانم. در فقه و اصول از همه آنها افضل بود. در فلسفه هم به جز نسبت به مرحوم بهشتى، از همه افضل بود. آقاى حيدرى واقعاً حيف شد.
به هر حال، روزى آقاى بهشتى در مدرسه فيضيه مرا ديد و گفت من اسم شما را هم براى شركت در كلاس نوشتم. من با آقاى حاج آقا مرتضى حائرى مشورت كردم. ايشان فرمودند كه به درد شما نمى خورد. من هم به آقاى بهشتى گفتم من آمادگى ندارم. ولى رفيق و هم مباحثه ما رفت و نقل مى كردند كه در آن گروه زبانش از همه بهتر شد. پس از اينكه مدتى گذشت به او گفتم: شما الان از زبان استفاده مى كنى گفت نه. گفتم همه آنچه كه خوانده اى به ياد دارى. گفت نه، چون ممارست مى خواهد و زبان فرّار است.

فعاليت علمى در اصفهان

همچنين در سال 1347 در كانون علمى و تربيتى جهان اسلام، در اصفهان بحثى تحت عنوان خودسازى و مسائل روانى داشتم. من از طرف آقاى مهندس مصحف و آقاى شادنوش كه بعد از انقلاب استاندار زنجان بود. و آقاى دكتر موسوى (مترجم كتاب خلافة الانبياء و نظارة العلماء شهيد صدر) دعوت شدم كه به آن كانون، كه كانون بزرگى بود سخنرانى كنم. غير از من چهره هاى شناخته شده ديگرى مثل مرحوم آقاى مطهرى، (41) مرحوم آقاى آشيخ محمدتقى جعفرى و آقاى بازرگان و آقاى آشيخ على غفورى و ديگران هم دعوت مى شدند. به آنها پيشنهاد بحث روان شناسى كردم. براى ايشان غيرعادى بود كه يك روحانى در باره روان شناسى بحث كند; پذيرفتند. يكى از آقايان كه در شوراى عالى انقلاب فرهنگى است يك هفته قبل از من در اين موضوع سخنرانى كرده بود و نظريه اش هم با من فرق مى كرد، او گفته بود مگر هر كسى مى تواند درباره روان شناسى بحث كند. اتفاقاً بحث من خيلى جالب واقع شد به گونه اى كه در وسط جلسه نامه اى به امضاى آقاى دكتر موسوى و مهندس مصحف رسيد مبنى بر اينكه بسيار لازم و ضرورى است. تقاضا مى كنيم موافقت كنيد جلسه سه هفته ديگر ادامه پيدا كند و جلسه ادامه يافت. اين مباحث تحت عنوان خودسازى و مسائل روانى، يكى دوبار در اصفهان چاپ شد و چاپ سوم و چهارم آن در قم و بعداً در تهران انجام شد. پس از آن انتشارات برهان در تهران چاپ كرد. آن كتاب هم الان در بازار نيست. سال بعد در همان كانون بحثى تحت عنوان ملاك هاى روانى در اسلام داشتم كه بحث جالبى بود و چاپ هاى متعددى شد.

درباره استخاره و بعضى از استخاره هايم

در مورد استخاره من در ابتدا داستانى را (باواسطه) از قول مرحوم كشميرى نقل مى كنم، شايد زواياى موضوع روشن شود. در نجف اشرف افراد زيادى خدمت ايشان مى رسيدند و استخاره مى كردند. به ذهن ايشان آمده بود كه من خيلى مهم شده ام، چون مردم تمام امور زندگى خود را با استخاره هاى من تنظيم مى كنند. يك روز كه مشرف مى شوند به زيارت حضرت على(ع) مى بيند كه يك طرف صحن شلوغ است و عده زيادى اطراف يك زن معمولى و بى سواد جمع شده اند و از او استخاره مى خواهند. به زن پيغام مى دهد بيا من سؤالى دارم. از آن زن مى پرسد: داستان چيست؟ او مى گويد: زندگى بسيار سختى داشتم، تا اينكه متوسل به حضرت امير(ع) يا حضرت ابوالفضل(ع) مى شود. ـ ترديد از من است ـ در آن حالت توسل، آقا به من فرمود: استخاره كن و پول بگير. گفتم: استخاره بلد نيستم و اصلا سواد ندارم. حضرت مى فرمايند: برو دو فلس بده و يك تسبيح بخر، بعد همين طور دانه هاى تسبيح را بشمار ما به تو همه چيز را مى گوييم. بعد به آقاى كشميرى مى گويد: در گوش من مطالبى گفته مى شود كه منطبق بر زندگى مردم است. غرضم از ذكر اين داستان اين است كه استخاره اصلا جنبه استدلالى و فكرى ندارد. البته در همه جا اين طور نيست. ما دو نوع استخاره داريم: يك استخاره همان استخاره اى است كه در كتاب هاى فقهى پيرامون آن بحث شده و روايت هم دارد و انواع مختلفى هم برشمرده اند، اين نوع استخاره ممكن است مطابق با زندگى شما باشد و يا نباشد. در اين جا نوعى استنباط و فهم از قرآن وجود دارد. در نوع دوم استخاره به بعضى از افراد نوعى اجازه باطنى داده مى شود كه ديگر استدلال ندارد و به فهم و استنباط مربوط نمى شود و در اكثر اوقات جواب ها كاملا مطابق با واقع در مى آيد. لذا مى شود كه از يك آيه دو جور مطلب به ذهن استخاره كننده بيايد كه هر دو مطلب نيز مطابق با واقع باشد. در باره خودم هم يك قضيه اى اتفاق افتاد كه خيلى قابل توضيح نيست. حتى با يك حالت تندى بعد از مدتى از آن واقعه به من گفته شد: پس دنبال فلان مقام هستى كه استخاره نمى كنى؟ پس مردم كجا بروند؟ معنايش اين بود كه فكر مى كنى استخاره كردن برايت عيب است. به هر حال برقى زده شد و چون تطابق زياد بود و تجربه هاى شيرين فراوان، تاكنون ادامه داده ام.
در اصل استخاره و در فهم از آيه برهان وجود ندارد لذا از آن زمان به بعد هنگام استخاره ديگر هيچ دعايى نمى خوانم. در روايات آمده است: آن مطلبى كه در قلبت واقع مى شود، به همان عمل كن. پس مهم همانى است كه در ابتدا در قلب واقع مى شود چه بسا با تأمل و دقت مطلبى به ذهن خطور كند كه با آنچه در ابتدا به ذهن آمده مخالف باشد. مهم همان است كه ابتدا در قلب واقع مى شود. البته مقدارى هم اين امر تجربى است. يادم هست يك وقت يكى از آقايان در اين نوع استخاره ها شبهه مى كرد. حضرت آقاى بهجت (42) به من فرمودند: اين قدر تجربه در استخاره بالاست كه حتى اهل سنت نيز به آن رو آورده اند. ولى ما خودمان در آن شك مى كنيم. يك وقتى يك دختر خانمى از سيستان و بلوچستان زنگ زد و استخاره مى خواست. گفتم شما از اهل سنت هستيد؟ گفت چه فرقى مى كند. بلى من از اهل سنت هستم. از او پرسيدم آيا به مسجد هم مى رويد؟ گفت ماها را به مسجد راه نمى دهند. به هر حال تجربه در استخاره و مطابقت آن با واقع، به قدرى زياد است كه انسان به اطمينان مى رسد.
استخاره از معجزات شيعه است. اگر استخاره كننده از جانب اهل بيت(ع) مجاز باشد حالا چه در خواب و چه در بيدارى، واقعاً از شهادت دو شاهد عادل اقرب است. براساس تجربه اى كه ما به دست آورديم نود و پنج درصد از استخاره ها درست است. مرحوم آقاى بروجردى استخاره مى كرد. خودم ديدم كه مرحوم امام استخاره مى كرد. در يك مورد هم من براى حضرت امام استخاره كردم كه مربوط به حضور ايشان در جلسه منزل آقاى لنگرودى بود. مرحوم شيخ انصارى هم قضاياى استخاره اش معروف است. مرحوم حاج شيخ عبدالكريم در اصل تأسيس حوزه علميه قم به استخاره متوسل شدند. استخاره جزء تجربيات قطعى است و نيازى به سند ندارد. در سند زيارت جامعه كبيره، دو سه نفر از مجانين در آن هستند اما هيچ وقت شك نمى كنيد. دعاى كميل هم سند معنون صريحى ندارد ولى هيچ وقت در آن شك نمى كنيد. دعاى ندبه هم همين طور اينها بعضى از متون روشن و قطعى است. استخاره هم همين است لذا علما استخاره مى كردند منتهى بعضى از روى قرآن و بعضى ها هم از روى تسبيح. معروف است كه مرحوم حاج شيخ مى فرمود من استخاره با قرآن را نمى فهمم اينكه مى گويد قال موسى، نمى فهمم يعنى چه؟ مرحوم آقاى اراكى با تسبيح استخاره مى كرد. به هر حال استخاره از معجزات شيعه است.
به نظر من صلاح نيست كه فرهنگ حاكم و رايج جامعه اين باشد كه افراد در همان ابتدا براى هر كارى استخاره كنند. اين كار درست نيست. مورد استخاره تحير و سرگردانى است. تحيرى كه نه با عقل و نه با شرع و نه با مشورت و رايزنى حل شود; مثل قرعه، ما در مواردى به قرعه پناه مى بريم. ولى كجا و در چه موارد بايد از آنها استفاده كرد؟ براى بعضى از مشكلات حل نشدنى قرعه جايز است. استخاره هم همين طور، وقتى مشكل حل نشد بايد به آن پناه برد.
زمانى كه عقل خود من يا ديگران مشكل را حل مى كند، جاى استخاره نيست. موضوع استخاره همان تحير است. در بعضى از روايات آمده است كه در چيزى كه نمى دانى و متحير هستى استخاره كن. يك وقت است كه راه حلى نيست، خوب، تحير پيدا مى شود و مى توان به استخاره پناه برد.
يك از سؤالاتى كه معمولا مى پرسند در مورد انتخاب همسر است كه آيا ابتدا استخاره كنيم و بعد اقدام، يا بعد از آشنايى و ديدن استخاره كنيم و يا براى مراحل بعد استخاره كنيم؟ به نظر من اشكال ندارد كه فرد اول براى اين استخاره كند كه اگر بروم و ببينم و بعد بخواهم استخاره كنم و استخاره خوب نباشد ممكن است كدورتى پيش آيد. به هر حال در هر وقت از زمان خواستگارى استخاره اشكالى ندارد. منتهى همه اين موارد مربوط به زمان تحير است. حال اگر همين فرد برود و تحقيقات لازم و دقيقى انجام دهد و بگويند خوب و مناسب است باز هم مى تواند بگويد كه من بايد در اين مسأله استخاره كنم. چون باز يك تحيرى دارد كه با اين كارها از بين نرفته است. مثلا نمى داند فردا چه خواهد شد. گاهى اوقات يك چيزهايى هست كه با تحقيق حل نمى شود، لذا اگر مقدارى سردرگمى و ترديد مانده باشد، جاى استخاره هست.
زمانى كه كتاب منطق المقارن را به زبان عربى مى نوشتم يكى از استخاره هايى كه كردم تأييد نوشتن اين كتاب بود. چون معتقد بودم كتب منطقى حوزه بايد عوض شود حتى منطق مرحوم مظفر چند اشكال عمده دارد، از جمله اينكه در آن تضارب آراء نيست و عقايد و مكاتب روز را هم ننوشته اند. انتقادات آنها بر منطق كلاسيك را هم ندارد و چيزهاى ديگر.
يكى از استخاره هايى كه كردم در باره اين بود كه كار نوشتن اينگونه كتب براى حوزه را ادامه ندهم و با خود فكر كردم كه مگر كسى مى تواند كتب درسى حوزه را تغيير دهد. آقاى صدر نتوانست تغييرى بدهد و به جاى قوانين، خلاصة الاصول خودش را بگذارد. در اين رابطه وقتى استخاره كردم اين آيه آمد "يا ايها النبى لِمَ تُحَّرِم ما اَحلَّ الله لك تبتغى مرضات ازواجك" (43) آقاى محمدى گيلانى مى گفت اين "ازواجك" متوجه به سنت هايى است كه مخالف تغييرند. يكى از علما حوزه هم مى گفت عجيب استخاره منطبقه اى است.
افراد زيادى جهت استخاره مراجعه مى كنند. حتى گاهى اوقات درباره بعضى از مسائل مهم كشورى هم متوسل به استخاره مى شوند. يك بار از اهواز تلفن زدند كه برايشان استخاره بگيرم. گفتم كه الان وقت ندارم. گفتند كه مربوط به كار شخصى نيست. چاه هاى نفت آتش گرفته و در حال سوختن است و بيت المال دارد از بين مى رود. چند طرح داريم براى مهار آن و استخاره ما براى انتخاب اين طرح هاست. بنده هم برايشان استخاره كردم كه خوشبختانه كار با موفقيت پايان پذيرفت. بعضى از افراد هم پست هاى مهم و خوبى به آنها پيشنهاد مى شد و آنها هم با اينكه تمام مراحل را انجام مى دادند اما باز هم متوسل به استخاره مى شدند.
يكى از قضات شهر قم هم در رابطه با حكمى كه مى خواست صادر كند به خاطر شكى كه وجود داشت متوسل به استخاره شد. به ايشان گفتم: مطلب اين نيست كه فكر مى كنى. ايشان هم دست نگه داشت و بعد از تحقيقات بيشتر معلوم شد كه اشتباه كرده است. در اين اواخر يكى از كانديداهاى رياست جمهورى دوره هشتم كه از شاگردان من بود، نزد من استخاره كرد گفتم البته شما نمى شويد ولى مى خواهى خودت را مطرح كنى. مسأله اى نيست.
يك خانمى كه بچه اش سرطان خون داشت از من خواست تا برايش استخاره اى بگيرم. من هم متوجه قضيه نبودم به ايشان گفتم كه او را به مشهد ببريد. پس از گذشت زمانى كسى به من تلفن زد و گفت آقا من طلبه ام و شوهر همان زنى هستم كه به شما تلفن كرده بود، به سفارش شما، بچه چهار پنج ساله را به مشهد برديم و شب در حرم خوابانديم. اين بچه كه صبح بلند شد ديديم با نشاط است، معمولا سرطان خونى ها نشاط ندارند. گفتيم چطور شده گفت ديشب آقا گفت حال تو خوب است. از بچه پرسيديم لباسش چطورى بود گفت لباس بابام را پوشيده بود، از رنگ عمامه اش پرسيديم. او به پارچه شلوارى سبز خود اشاره كرد و گفت اين رنگى بود بعد از اينكه او را به آزمايشگاه برديم هيچ اثرى در خون او نبود.
به تناسب اين را هم بگويم كه اخيراً يكى از اساتيد دانشگاه اصفهان كه از دوستان من است به منزل ما آمده بود و مى گفت: يك ارمنى مسيحى در اصفهان سرطان خون داشت و شنيده بود كه امام رضا(ع) شفا مى دهد به مشهد رفته و گفته بود آقا شما مسلمانها را شفا مى دهيد ولى من ارمنى هستم و بايد مرا هم شفا بدهيد پس از اينكه برگشته بود هيچ اثرى در خونش نبوده است. شخصى به او گفته بود مسلمان شو. گفت مى خواهم مسلمان شوم ولى مى ترسم امام رضا(ع) خيال كند به اين خاطر مسلمان شدم و حالا صبر كردم.

شخصيت معنوى و علمى آشيخ ابوالقاسم كبير قمى

مرحوم آشيخ ابوالقاسم كبير قمى (44) در حوزه بيشتر به زهد معروف بود ولى نزد خواص اصحاب خود و فضلا به علم هم خيلى معروف بود. مرحوم آسيد محسن جبل عاملى در اعيان الشيعه در باره موقعيت علمى آشيخ ابوالقاسم گفته است كه فضلا كانول يعظمونه على الشيخ عبدالكريم. بعضيها ايشان را از شيخ عبدالكريم افضل مى دانسته اند. ايشان به زهد و تقواى عجيبى معروف بوده است. من از زهد و تقواى او بسيار شنيده ام هرچند او را زيارت نكرده ام ولى همشيره ايشان كه مادر بزرگ من مى شود و نيز والده ام كه عروس آنها بوده در يك خانه زندگى مى كردند و من از پدر و مادر و بعضى علما داستانهايى در باره ايشان شنيده ام كه بعضى از آنها را كه مى دانم نقل مى كنم. من در سال 1374 يا 1375 قمرى بود كه معمم شدم آن موقع آخر لمعه و اوايل رسائل و مكاسب را مى خواندم در مجلس عمامه گذارى من آقازاده آشيخ ابوالقاسم قمى يعنى آشيخ محمدباقر خازنى قمى كه در مسجد امام جاى پدرش نماز مى خواند حضور داشت. آقاى نجفى مرعشى هم از آنجايى كه با ما روابط خانوادگى داشت و احياناً به خانه ما رفت و آمد مى كرد نيز تشريف داشتند و من از ايشان خواستم كه عمامه را بر سرم بگذارد. در آنجا آقاى نجفى مرعشى براى آقازاده آشيخ ابوالقاسم يكى از اخلاقيات وى را نقل كرد كه من اين را نشنيده بودم و تعجب كردم. ايشان فرمود آشيخ ابوالقاسم وقتى مى خواست پدرش را از خواب بيدا كند صدا نمى زد، بلكه مى خوابيد و محاسنش را به كف پاى پدر مى ماليد تا پدر در اثر اين نرمش و ملاطفت كم كم بيدار شود. تواضعش عجيب بود. در باره ازدواجشان نيز آقاى ستوده از قول آقاى اراكى يا فرد ديگرى (من خودم با آقاى اراكى در اين زمينه صحبت نكردم) برايم نقل كرد كه: آقاى آشيخ ابوالقاسم به منزل يكى از علماى قمى به نام آقاى آشيخ محمدحسن مى رود. آنجا صبيه آشيخ محمدحسن وقتى مى آيد رد شود يا چايى بدهد ظاهراً پرده كنار مى رود و نگاه آشيخ ابوالقاسم به او مى افتد، اما باكمال ديانت بلافاصله نگاهش را برمى گرداند ولى در دلش اثر مى گذارد و در دلش فقط خطور مى كند كه اى كاش من داماد آشيخ محمدحسن بشوم آن موقع هنوز ازدواج نكرده بود ولى از اين ماجرا به احدى چيزى نمى گويد به منزل مى رود و فردا آقاى آشيخ محمدحسن فردى را به منزل پدر آشيخ ابوالقاسم كه ظاهراً نامش ملامحمد تقى بوده مى فرستد و مى گويد آقاى ملامحمدتقى، آشيخ محمدحسن مى خواهند دخترشان را به پسر شما بدهند. اين مطلب را آقاى ستوده زمانى برايم نقل كرد كه من بعد از فوت پدرم چون آقازاده شان را براى فاتحه پدرم فرستاده بودند به ديدن ايشان رفته بودم.
آشيخ ابوالقاسم نسبت به مرجعيت تواضع عجيبى داشت. آقاى آشيخ محمدحسن كه قبل از آشيخ ابوالقاسم مهم بودند و حتى آشيخ ابوالقاسم در زمان ايشان مثلا جنبه شاگردى داشته البته شهرت ايشان يادم نيست، او از علماى معروف قم بوده است. آقاى محسنى ملايرى (45) كه خدا ايشان را رحمت كند. ايشان در اواخر عمر خود كه نودويك يا دو ساله بودند، برايم نقل كردند كه من در درس حاج شيخ ابوالقاسم قمى بودم پس از درس آقا سيدى از معاريف به ايشان گفت كه آقا ما از درس شما خيلى استفاده مى كنيم بيش از استفاده اى كه از بعضى بزرگان مى بريم با اينكه اسمى از كسى نبرد، ولى به ذهنها گذشت كه منظور از بعضى بزرگان يعنى آقاى حاج آشيخ عبدالكريم. آقاى آشيخ ابوالقاسم ناگهان قيافه اش درهم رفت و سكوت همه جاى مجلس را گرفت. پس از لحظاتى ايشان فرمودند كه من صيغه استغفار مى خوانم شما هم بخوانيد (خطاب به آن آقا كردند) آقايان هم بشنوند شايد خدا از گناهى كه امروز كرديم درگذرد. بعد سه مرتبه فرمود: آقاى حاج شيخ آقاست علماً و عملا. اكنون ما خودمان را مقايسه مى كنيم كه اگر كسى بگويد درس شما خوب است خوشمان مى آيد و حال آنكه در درس آشيخ ابوالقاسم تنها اشاره اى به اعلميت وى از حاج شيخ عبدالكريم شده بود، ايشان برافروخته مى شوند. هم چنين آقاى محسنى ملايرى برايم نقل كردند كه من و يكى ديگر از آقايان كه نامش را گفتند ولى من يادم نيست رفتيم به عنوان عيدى برويم ديدن آشيخ ابوالقاسم، ولى منزل تشريف نداشتند، برگشتيم در راه سر قبرستان يعنى طرف آب انبار سيدعرب به ايشان برخورد كرديم و ديديم كه يك كليجه معمولى و نيم تنه اى روى قبا بر تنش هست. ايشان خيلى بى آلايش حركت مى كرد، لباس خيلى معمولى مى پوشيد و عمامه كوچك بر سر مى بست سرش را هم معمولا يك حالت كج مى گرفت. خيلى اصلا توى خودش بود رفتيم جلو و گفتيم كه آقا آمديم خدمت شما برسيم تشريف نداشتيد. ايشان فرمود من بنا ندارم در ايام عيد در برابر آشيخ عبدالكريم جلوسى داشته باشم من خودم صبح به ديدن آقاى حاج شيخ مى روم و اگر كسى مى خواهد مرا ببيند بيايد آنجا ديدن حاج شيخ من هم هستم. اين روحيات خيلى ارزشمند است حاج شيخ رفت و آقاى آشيخ ابوالقاسم هم رفت بعضى از آقايانى هم كه سروصدا كردند چه براى قدرت و چه براى هر چيز ديگر اينها هم رفتند. حساب عمر خيلى زود تمام مى شود. والده بنده نقل كرد كه كسى مقدار يك بار زردآلو براى آقاى شيخ ابوالقاسم فرستاد ايشان به ما فرمودند كه به اينها دست نزنيد البته منزل حاج شيخ هم جدا بوده حالا چرا اين منزل فرستادند نفهميدم يعنى منزل پدر ما فرستادند كه منزل هميشره آقاى شيخ هست. شايد چون آشيخ زياد به آنجا مى آمده است آشيخ فرمود به اينها دست نزنيد و در آفتاب خشكشان كنيد تا برگه شود. هيچكس از اين نخورد; مدتى گذشت صاحب زردآلو آمده بود خدمت آقاى آشيخ ابوالقاسم از او يك توقعى داشته حالا امضايى يا چيزى مى خواسته، آقا فرموده بودند من اين كار را نمى كنم، ضمناً زردآلوهاى شما اينجاست ما برگه كرديم و قيمتش گرانتر شده است. اينها چيزهايى است كه جسته و گريخته در ذهن من هست و عرض مى كنم. پدرم نقل كرد دو نفر فقير آمدند نزد ايشان كه مستمند بودند ايشان به يك نفر هيجده ريال پول داد و به ديگرى بيست و هشت ريال آن هيجده ريالى اعتراض كرد و گفت آقا چرا اينطورى، ما هر دو فقيريم چرا امتياز گذاشتيد. ايشان فرموده بودند چون شما در جيبت سىودو ريال هست ولى او توى جيبش بيست و دو ريال هست و هر كدام از شما را پنج تومان كفايت مى كند. البته اين را غير از پدرم ديگرى هم برايم نقل كرده بود، روحيات علنى ايشان گواه اين مطالب بوده مكرر برايم نقل كرده اند كه ايشان زمانى كه معروف و مرجع بودند خودشان شخصاً به نانوايى مى رفتند نانوا فوراً مى خواسته كه به ايشان نان بدهد ايشان مى گفتند كه نخير من توى نوبت هستم اول به آقايان بدهيد بعد به من. به قصابى مى رفته كه گوشت بگيرد قصاب گوشت خوب به ايشان مى داده ايشان فرمودند كه آيا به همه چنين گوشتى مى دهيد يا به من. گفتند نه، آقا به هرحال احترام است. گفتند نخير به من هم مثل ديگران بدهيد.
سرّ اينكه روحانيت در دل مردم بود، اين اعمال و رفتار است. اگر سرتاسر دنيا را بگيريد و دنيا را پر از توپ و تانك و سرنيزه كنيد ولى در دل مردم جا نداشته باشيد هيچ ارزشى نداريد. آشيخ ابوالقاسم اينگونه بود دلها را جلب مى كرد. آشيخ عبدالكريم هم كه توانست حوزه را برپا كند به خاطر اين بود كه دلها را جلب مى كرد. بگذريم، اين مسأله سر دراز دارد. پدرم مى گفت آن زمانى كه آب لوله كشى نبود، ايشان كوزه به دست مى گرفت و مى رفت از آب انبار تكيه جدّا آب مى آورد. آب انبار حدوداً سىوچهار پله داشت، من خودم در گذشته ها آنجا رفته ام و آب آورده ام، افراد بسيارى بودند كه مى خواستند كوزه را از دست ايشان بگيرند ولى حاضر نمى شد. قناعت مى كرد به يك درسى كه براى عده اى از خواص مى گفت آن هم بدون تشريفات نماز جماعت باشكوهى در مسجد امام داشت. معروف است كه يك روزى ايشان براى اقامه جماعت آمدند ديدند كه غوغايى از جمعيت است. بازارى ها نوعاً پشت سر او بودند. در دلش اينگونه خطور كرد كه عجب! من چقدر مورد توجه هستم، بلافاصله از همانجا برگشت و هرچه به دنبالش دويدند فرمود: من فعلا لايق نيستم و نمى توانم نماز بيايم. رفت و دوباره خودسازى كرد و فردا آمد. عجيب است، حالا معمولا به ذهن مى آيد كه مردم منتظرند وظيفه است بيا. در نهج البلاغه جمله اى دارد كه مى فرمايد من حاضر نيستم شماها را رشد بدهم با يك ضررى به سلامت معنوى خودم. الان هم روحانيون اگر مى خواهند در دلها جاى داشته باشند بايد اينگونه باشند.
معروف است كه ايشان نماز جماعتش را در اول وقت برپا نمى كرد و در اول وقت حاضر نمى شد. بعد از اول وقت هم دير يا زود مى آمد. علت اين كار را وقتى از ايشان سوال كردند، فرموده بود كه در اول وقت آقايان متعددى اينجا نماز جماعت دارند، وقتى كه من مى آيم مردم اينجا مى آيند و اين وهن بر آقايان است; بنابراين من حاضر نيستم. ببينيد اين عمل چقدر با ارزش است يا اينكه در همان موقع بعضى ها به ايشان گفته بودند كه آقا شما منظم سر ساعت تشريف بياوريد، دوباره او عذر ديگرى در همين جهت آورده بودند. من خوب به خاطر دارم مادربزرگم كه خواهر حاج شيخ مى شود وقتى كه صحبت از آقاشيخ مى كرد، تحت تأثير معنويت او اشك مى ريخت.
ايشان خيلى مورد توجه و عنايت علاقه مندان بوده است به طورى كه عده اى از خواص به درس او مى رفتند. متأسفانه از ايشان تأليفاتى به جا نمانده، پدرم نقل كردند كه بازارى ها خيلى به ايشان براى رساله اصرار كردند، اما ايشان حاضر نمى شد، عاقبت به ايشان گفتند كه ما مقلد شماييم و ايشان رساله را نوشت ولى رساله در چاپخانه بود كه او از دنيا رفت. تمايل نداشت به مرجعيت، عجيب بود زندگى ايشان، طبقه بالاى منزلش محل رفت و آمدش بود درسش هم همانجا بود. البته يك درس هم در مسجد امام براى بازاريها مى گفتند. او عقيده داشت به بازاريها بايد درس بگوييم تا رشد پيدا كنند و فقه تجارت را بدانند و عرض كردم كه مرحوم جبل عاملى دارد كه "و لقد كان يعظمونه على الشيخ عبدالكريم". بعضى ها او را بر مرحوم حاج شيخ ترجيح مى دادند. ايشان در بعد نهى از منكر هم كوتاهى نداشت، چه به افراد معمولى كه پدرم در مورد ريش تراشى نقل كرد و چه در سطوح مملكتى به قدر امكان. آقاى حاج آقا سعيد اشراقى بايم نقل كرد كه فرماندار قم نزديك گذرخان به ايشان رسيد، آن ايام صحبت از تخريب قبور شيخان قم بود. آقاى آشيخ ابوالقاسم ايستادند و به فرماندار با حالت تندى فرمود: به رضا شاه بگو ابوالقاسم با اين كار مخالف است. و همين پيام ايشان باعث حفظ آن آثار شد. زمان مرحوم امام هم عده اى مى خواستند اين قبور را خراب كنند، آقاى اشراقى گفتند من ديدم وسائل ساخت و ساز هم آورده اند فوراً رفتم نزد امام خمينى و داستان آقاى آشيخ ابوالقاسم را گفتم، امام خبرى از قصد تخريب نداشت، سپس دستور جلوگيرى داد.




[38]- آيت الله العظمى حاج سيدمحسن حكيم در سال 1306(هـ . ق) متولد شد. در دوران تحصيل خود نزد اساتيد بزرگى، همچون مرحوم آخوند خراسانى و ميرزا حسين نائينى به كسب علوم فقه و اصول پرداخت. سراسر عمر 84 ساله مرحوم آيت الله حكيم به جهاد علمى و سياسى سپرى گشت. در سنين جوانى در جنبش جهاد عليه حمله نظامى انگليس به عراق، شركت فعالانه داشت. از جمله اقدامات اين مجتهد بزرگ آن بود كه با قاطعيت تمام، در مقابل روند سياسى كمونيسم درعراق ايستاد و در اين راستا فتواى مشهور خود (كمونيست كفر والحاد است) را صادر نمود. با قوانين ضد اسلامى كه توسط عبدالكريم قاسم وضع مى شد، شديداً مقابله مى كرد و تلاش زيادى را براى ايجاد همبستگى و اخوت اسلامى مبذول مى داشت. آيت الله حكيم از آغاز نهضت امام خمينى(ره) از ايشان حمايت كرد و در همين راستا تلگرافهاى متعددى به شاه و مراجع ايران مخابره نمود. وى سرانجام در سال 1390(هـ . ق) پس از 84 سال جهاد فى سبيل الله و صبر و شكيبايى در برابر مشكلات به ديار باقى شتافت و در جوار اجداد بزرگوارش آرام گرفت.

[39]- مرحوم شهيد بهشتى بعد از كودتاى سال 1332 در يك جمع بندى به اين نتيجه رسيد كه در نهضت نفت كادرهاى ساخته شده كم داشتيم و از اين روى تصميم به آغاز يك حركت فرهنگى مى گيرد كه در زير پوشش آن، كادرهاى لازم براى ايجاد يك حركت، ساخته شوند. حركت اصلى و اسلامى و پيشرفته كه زمينه اى براى ساختن جوان ها باشد. بنابراين در سال 1333 به همراه جمعى اقدام به تأسيس دبيرستانى به نام «دين و دانش» در قم نمود كه ايشان مسؤوليت مستقيم آن را خود بر عهده داشت. «دين و دانش» نخستين تجربه عملى آموزش و پرورش در يك محيط مذهبى است و پيشگام مدارس اسلامى است كه بعدها تعدادى از آنها توسط افراد فرهنگى علاقه مند و متعهد به وجود آمد. رياست دبيرستان گذشته از امكاناتى كه در جهت ساختن و تماس با جوانان فراهم مى آورد باعث به وجود آمدن يك تماس مستمر با فرهنگيان و دبيران از يك سو و روحانيون كه در تدريس برخى از دروس با مدرسه همكارى مى كردند شد. از كارهاى جالب ديگرى كه انجام مى گرفت، تأسيس كلاس هايى براى طلاب فاضل جهت فراگيرى زبان انگليسى و برخى علوم متداول روز بود.

[40]- آيت الله محمدرضا مهدوى كنى در سال 1310 هـ . ش در تهران متولد شد مراحل علوم دينى را ادامه داد. آيت الله مهدوى كنى از مبارزان و فعالان نهضت امام خمينى مى باشد و بارها در اين راه دستگير شد، به زندان افتاد و شكنجه ديد. ايشان در دوران خفقان رژيم شاه از خانواده هاى زندانيان سياسى حمايت مى كرد و آنها را تحت پوشش مالى قرار مى داد. پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايشان به عضويت شوراى انقلاب در آمد و پس از فاجعه 8 شهريور و شهادت شهيد رجايى و باهنر مدت كوتاهى به نخستوزيرى رسيد. ايشان از اعضاى برجسته جامعه روحانيت مبارز تهران است و نيز رياست دانشگاه امام صادق(ع) را برعهده دارد.

[41]- آيت الله شهيد حاج شيخ مرتضى مطهرى روز 13/11/1298 در شهر فريمان چشم به جهان گشود. دوره مقدمات را نزد پدر بزرگوارش مرحوم حاج شيخ محمدحسين مطهرى ياد گرفت. در سن دوازده سالگى به حوزه علميه مشهد هجرت كرد پس از مدتى اقامت در آن حوزه سؤالات بسيارى پيرامون جهان هستى كه براى وى مطرح شد و او جوابى نيافت از اين رو عازم حوزه علميه قم شد و از محضر آيات: صدوقى، مرعشى نجفى استفاده كرد و در درس خارج و فلسفه نيز از محضر سيدصدرالدين صدر، گلپايگانى، حجت، محقق داماد، ميرزا مهدى آشتيانى، امام خمينى و علامه طباطبايى بهره برد و خود به تدريس سطوح مختلف و فقه و فلسفه پرداخت. در سال 1331 پس از ازدواج به تهران آمد و در دانشگاه تهران دانشكده الهيات و معارف اسلامى حدود بيست سال به مبارزه با جهل و نفاق و ماديگرى و غربزدگى پرداخت و از حريم اسلام ناب و تشيع دفاع كرد. پس از پيروزى انقلاب نيز وجود او بسيار سرنوشت ساز بود به همين سبب شب چهارشنبه 12 ارديبهشت 1358 توسط ايادى دشمن گروه فرقان ترور شد و به شهادت رسيد. مقبره او در بالاسر حرم حضرت معصومه(س) قرار دارد.

[42]- آيت الله حاج شيخ محمدتقى بهجت يكى از مراجع معظم تقليد در قم و بقية السلف علما و فقهاى بزرگ شيعه در طول تاريخ است. سالهاى بسيار طولانى است هر روز صبح در وقت و ساعت معينى به طور دقيق و منظم جهت زيارت حضرت معصومه(س) به حرم آن بانوى كريمه مشرف مى شوند. وجود ملكوتى معظم له در شهر قم بسيار مغتنم است. ايشان هم اكنون در مسجد فاطميه واقع در گذرخان به اقامه نماز جماعت مى پردازد و به تدريس خارج فقه و اصول نيز اشتغال دارند.

[43]- آيه اول سوره تحريم «اى پيامبر براى چه آنچه را خدا حلال فرمود بر خود حرام كردى تا زنانت را از خود خشنود سازى در صورتى كه خداوند آمرزنده و مهربان است.»

[44]ـ آيت الله شيخ ابوالقاسم كبير قمى، فرزند شيخ ملامحمدتقى در سال 1380 قمرى متولد شد. در قم از محضر شيخ محمدحسن نادى و ملامحمدجواد قمى و در نجف از وجود آيات عظام ميرزا خليل تهرانى نجفى، حاج آقا رضا همدانى، آخوند ملامحمدكاظم خراسانى و سيد محمدكاظم يزدى و در تهران نيز از محضر ميرزا محمدحسن آشتيانى بهره گرفت. از نظر علمى در مرتبه اى بود كه بعضى، ايشان را بر آيت الله حائرى ترجيح مى دادند، با اين حال ايشان فداكارى عجيبى نسبت به آقاى حائرى از خود نشان داد، به گونه اى كه به منزل مرحوم حائرى مى آمد و مى گفت: «نظر به در منزل ايشان ثواب دارد و شركت در درسش نيز ثواب دارد». از حضرت امام خمينى نقل شده است كه: «در اوايل ورود ايشان درس اخلاق در حوزه وجود نداشت. ولى نمونه هاى اخلاقى چون آيت الله شيخ ابوالقاسم قمى بودند كه انسان مى توانست زندگى و آنان را الگو و سرمشق قرار دهد». از اين عالم بزرگ كتابى در اصول فقه و رساله عمليه اى كه منتشر نشد، بر جاى مانده است. اين بزرگوار در جمادى الآخر سال 1353 چشم از جهان فرو بست و در مسجد بالاسر حرم حضرت معصومه(س) مدفون گرديد.

[45]- آيت الله شيخ محمدباقر محسنى ملايرى فرزند مرحوم آيت الله ميرزا ابوالقاسم در حدود سال 1324 قمرى در نجف اشرف متولد شد. در سنين كودكى به همراه پدر به ملاير آمد و مقدمات و سطح را نزد پدرش و مرحوم ميرزا هدايت الله آقا نجفى آموخت. سپس به حوزه علميه مشهد كوچ كرد و در محضر حضرات آيات حاج آقا حسين قمى، حاج ميرزا محمد آقازاده، ميرزا مهدى اصفهانى، آقا شيخ حسن فاضل برهمى و آقا بزرگ حكيم شهيدى استفاده هاى فراوان برد. پس از چندى به حوزه علميه قم آمد و در درس حضرات آيات شيخ عبدالكريم حائرى و حاج شيخ ابوالقاسم كبير حاضر شد و پس از ورود آيت الله بروجردى در مجالس ايشان شركت كرد. پس از چند سال جهت ترويج دين به ملاير بازگشت و مجدداً پس از پيروزى انقلاب اقامت در حوزه علميه قم را برگزيد. وى از آيت الله سيدابوالحسن اصفهانى اجازه اجتهاد داشت. از تأليفات وى كتاب تطبيق الاديان در سه جلد است، ضمن آنكه آثار ماندگارى در ملاير از خود برجاى گذاشت. آيت الله محسنى ملايرى در روز يكشنبه 23 مهرماه 1374 در 94 سالگى به درود حيات گفت و پس از تشييع باشكوه در روز دوشنبه، در مسجد بالاسر حرم مطهر حضرت معصومه(س) در قم دفن گرديد.



صفحه بعد

فهرست

صفحه قبل