رحلت آشيخ ابوالقاسم
فوت حاج ابوالقاسم در زمان حيات آقاى آشيخ عبدالكريم اتفاق افتاد و گويا خود حاج شيخ هم بر او نماز خواند و ازدحام جمعيت خيلى زياد بود و مجالس فاتحه تا چهل روز ادامه داشت، ولى خود مرحوم حاج شيخ وقتى فوت كردند چون در موقع فشار پهلوى بود فقط يك جلسه فاتحه (46) آن هم همان اول در مسجد امام برگزار شد و آقايان هم نشسته بودند كه رئيس شهربانى آمد و گفت دستور از تهران است كه فوراً تعطيل كنيد و جلسه را به هم زد و رفت، براى حاج شيخ اصلا مجلس فاتحه هم گرفته نشد و فقط تشييع بود و ديگر تمام شد، اما براى حاج شيخ ابوالقاسم تا چهل روز مجلس فاتحه بود. خوب زمان آقاى حاج شيخ بود و بالاخره عنوان آقاى حاج شيخ بود. قبر آشيخ ابوالقاسم كبير بالاسر آقاى آشيخ عبدالكريم حائرى است، بين قبر آقاى حاج شيخ و آقاى بروجردى كه روى زمين نام ايشان نوشته شده است.
حاج ميرزا اسدالله شمس و شخصيت معنوى او
مرحوم حاج ميرزا اسدالله شمس از تجار محترم و معتبر بود از علاقه اش به اباعبدالله(ع) اين بود كه قبل از فوتش از چادر و استكان و نعلبكى گرفته تا منبر همه چيز را گرفت و وقف كرد و تجارت خانه اش را هم وقف براى مخارج آن كه روضه دائماً باشد مجلس روضه اش واقعاً عجيب گريه خيز بود عجيب با معنويت و باحال بود و واقعاً از چندين كوچه آن طرفتر كه كسى رد مى شد صداى ضجه اين ماتم خانه به گوش مى رسيد. اين پاساژ صفا كه در مقابل مسجد امام است، تجارتخانه اش بوده و طبق وصيتش آنجا را وقف براى روضه خوانى كرده بودند سپس يكى از دايى هاى بنده، فرزند دوم ايشان بوده، آنجا را پاساژ كرد و از اجاره آنجا اكنون روضه خوانى انجام مى دهد. البته آن روضه خوانى نيست. روضه خوانى زمان ايشان خيلى معظم بود. در قم كمتر روضه خوانى به آن عظمت بود. منزلشان در كوچه ارك قم بود. بله ديگر فرزندان ايشان دايى هاى ديگر من هستند كه يكى از آنان فوت كرد و بقيه حيات دارند. يكى از آنان دكتر رضا شمس، جراح و متخصص است در تهران، بقيه هم تجارت دارند.
مرحوم شمس در زمان پهلوى در جريان متحدالشكل كردن لباس، لباسشان را در نياورد و مقاومت كرد تا جايى كه او را به شهربانى بردند و گفتند ما لباسهاى ديگران را در خيابان در مى آوريم ولى شما را محترمانه اينجا آورديم خودت لباست را عوض كن لباس هم برايت تهيه كرده ايم ايشان از آنجا كه حاضر نبود اين كار را انجام بدهد گفت بايد بروم منزل وقتى به منزل آمد ديگر از خانه بيرون نرفت تا بعد از جريان پهلوى، و تا آخر عمرش لباسش همان لباده بود و عمامه و عبا.
شخصيت معنوى حاج شيخ مهدى معزى
ابوالزوجه بنده مرحوم آشيخ مهدى معزالدوله تهرانى است كه معزى و رفيعا هم به ايشان مى گويند، ايشان نام فاميلى براى خودشان انتخاب نكرد; زيرا در آن زمان شناسنامه نمى گرفتند. او فرزند حاج شيخ محمدباقر معزى بود. در زمان قديم شناسنامه به صورت فعلى نبوده است. علت ناميده شدن ايشان به معزى اين بوده كه مرحوم معزالدوله در خيابان نائب السلطنة قديم يعنى خيابان شهيد احمد احمدى كنونى (نزديك سه راه امين حضور، حوالى سرچشمه) مسجدى ساخته بود و از قديم مرحوم حاج شيخ محمدباقر معزى در آنجا نماز مى خواند و به اين مناسبت كه در آنجا نماز مى خواند به آنها معزالدوله اى مى گفتند و به تدريج كلمه الدوله افتاد و معزى شدند. احتمالا فاميل اصلى آنها تهرانى يا رفيعا بوده چون تهرانى الاصل اند و از زمانى كه تهران به صورت ده كوچكى بود آنجا بوده اند. آقازاده هاى ايشان يكى در قم بود كه اخيراً فوت كردند و در قبرستان نو مدفون است. از بعد تربيتى مربى عده اى از خواص و عوام بود. در سال هاى آخر عمرش روحيه اى بسيار لطيف داشت كه مرحوم كشميرى در باره اش گفته بود: خيلى لطيف شده است، فكر مى كنم بزودى او را مى برند، نمى گذارند در اين دنيا بماند. دو تاى ديگر در تهران هستند كه هر سه معمم مى باشند، يكى در تهران به جاى پدر پيش نماز است آن دو هم يكى در دفتر آقاى خامنه اى كار مى كند و ديگرى در تهران منبرى است، بچه هاى ديگرى هم هستند ولى معمم نيستند، اينكه در قم هست خالص همان جنبه طلبگى و روحانيت خودش را دارد. ايشان مرد با معنويتى است و شرح حال مى خواهد. پدربزرگش مرحوم آشيخ محمدباقر معزى پدر ايشان آقاى آشيخ مهدى روح ولايتش عجيب بود. من اين جمله اى را كه عرض مى كنم در احدى نديدم; نشنيده بودم كه فردى خودش براى خودش روضه بخواند. حاج شيخ مهدى همه روزه صبحها بعد از نماز صبح براى خودش روضه مى خواند، گريه مى كرد و پس از آن بلند مى شد مى رفت دنبال كارش. معمولا امثال ما وقتى كه مى گوييم السلام عليك يا اباعبدالله چه بسا همان موقع دارد مجلس را مى گرياند; يعنى قصد ابكاء دارد و بكاء نيست، اما ايشان براى خودش واقعاً مى گفت: السلام عليك يا اباعبدالله. چه بسا ممكن است كسى در ظاهر بگويد السلام عليك يا اباعبدالله ولى واقعش اين است كه السلام عليكم ايتها الجماعة براى اينكه آنها را مى خواهد متوجه بكند يا بدتر در واقع مى خواهد بگويد: السلام عليك ايتهاالدنانير; چون ابكائش هم به قصد خوب شدن مجلس و گرفتن حق الزحمه است.
او پس از فوت مرحوم حاج شيخ محمدباقر جاى پدر اقامه جماعت مى كرد و ضمناً دارى محضر هم بود و تدريس هم داشت. گويا صدرالاشراف (47) نزد ايشان درس لمعه را خوانده بود و نيز بسيارى از معاريف آن زمان كه سابقه طلبگى داشتند نزد او درس خوانده اند. او تأليفاتى هم مانند تذكرة الصلاة، تذكرة الصوم دارد. وى بيشتر اهل معنا و تأثير بود تا اهل علم و تحقيق. زمانى كه محضرها دولتى شد تيمورتاش (48) گويا كسى را نزد ايشان فرستاد يا خودش آمد و تقاضا كرد كه شما كار محضرتان را ادامه بدهيد با تابلويى كه ما به شما مى دهيم. ايشان گفت من زير اين تابلو نمى نشينم و محضر را پس دادند با اينكه افرادى آنجا واسطه مى گرفتند كه محضر را بگيرند. بعداً هم پهلوى مساجد را بست. ايشان ديگر خانه نشين شد ولى افراد علاقه مندى داشت كه در منزلش رفت و آمد مى كردند. زمانى كه مسجدها باز شد مى گفتند خيلى گردوخاك مسجدها را گرفته بود. ايشان فرستادند مسجد را باز كردند و اولين كارشان تشكيل مجلس عزادارى بود كه آن موقع ديگر فراموش شده بود. براى من نقل شد كه ايشان حتى فرش منزلش را براى تهيه قند و چاى مجلس روضه فروخت. به هر حال حالات ولايتى ايشان خيلى عجيب بود كه من كم ديده ام.
ايشان ساده زيست بود. ما براى ساده زيستى شعار مى دهيم، ولى معمولا اهل عمل نيستيم. ايشان حتى تا آخر عمر در منزلش تلفن نياورد با اينكه افرادى داشت كه با يك اشاره هديه مى كردند و با اينكه ايشان بعد از انقلاب فوت كرد، در خانه اش تلويزيون نيامد با تمام امكانات و مريدهاى خاصى كه داشت، بسيار ساده زيست بود. بنده در جريان بودم و مى ديدم. سقف اتاق ايشان از تير و حصير بود و گاهى باران از آنجا پائين مى ريخت، با اصرار بعضى فرزندانش ايشان قبول كرد كه به طور خيلى مختصر و جزيى ترميم كنند. من به اين حد در ميان علما كم ديده بودم. البته بزرگانى هستند كه داراى معنويت و معرفت هستند، ولى اين گونه را من كمتر ديده بودم.
حكاياتى از معنويت حاج شيخ مهدى معزى
يكى از تجار بسيار معتبر و ثروتمند با ايشان همسايه بود. مرحوم معزى هر روز براى رفتن به مسجد، از در خانه اين تاجر مى گذشت. آن فرد بارها دعوت فرستاد و خواهش كرد تا جلسه شامى يا ناهارى براى ايشان داشته باشد، هر كارى كرد قبول نكردند. هر شبش را با عده اى از فقراء مى گذراند. شخصى كه اكنون نيز در قيد حيات است براى من نقل كرد كه من پانزده يا شانزده سال داشتم و در خيابان لاله زار كنار سينما، آجيل مى فروختم و درآمد بسيار زيادى داشتم و روزى دويست تومان كه در آن زمان خيلى بود فروش داشتم و از اين دويست تومان دست كم بيست الى سى تومان سود بود و اين مبلغ، خيلى زياد بوده است. در آن زمانها كل شهريه مرحوم آشيخ عبدالكريم حائرى دو تومان بوده. مى گفت در حين عبور تصادفاً گذرم به اين مسجد(مسجد لرزاده) افتاد، خواستم براى قضاى حاجت به دستشويى بروم، ديدم كه آقاى شيخى بالاى منبر است، رفتم و نشستم و پاگير شدم و ديگر نتوانستم تكان بخورم، اول به اين قصد آمدم كه يك لحظه ببينم چه مى گويد، ولى نتوانستم بلند شوم. شب بعد زودتر آمدم و بدون اينكه ايشان به من چيزى بگويد از كلماتش ساخته شدم، كار به جايى رسيد كه محل كسبم را رها كردم، با اينكه مبلغ زيادى سرقفليش بود اما هيچ پولى نگرفتم. و نزد ايشان آمدم و ديگر فقير شدم.ايشان ده تومان به من داد و گفت برو دم در مسجد، خرما فروشى كن (در روايت هم راجع به محمدبن مسلم داريم) خرما گرفتم و خرما فروشى كردم از همان جا به تدريج زندگى ام را ساختم و كارم به جايى رسيد كه در اثر برخورد با صحبت هاى ايشان يك روز كه از طرف بهارستان به طرف پايين مى آمدم ناگهان حالت مكاشفه اى برايم رخ داد و در خيابان اصلا آدم نمى ديدم و هر چه مى ديدم حيوانهاى مختلف بود، به سرعت با كمال وحشت با همان چرخى كه رويش خرما مى فروختم به منزل آمدم و تا يك ماه از خانه بيرون نرفتم تا بتدريج دوباره به حالت عادى برگشتم.
شخص ديگرى را كه در اين اواخر او را هدايت كرده و ساخته بود، در قم بود و حالا فوت كرده و به جهتى نام نمى برم، از اوباش تهران بود و يك جلسه پاى منبر ايشان آمد و نشست او هم فقط آمده بود ببيند چه مى گويد ولى همانجا ميخكوب شده بود، خودش تعبير مى كرد كه اين ستونهاى مسجد مرا زنجير كرد و ديگر نتوانستم بروم. همه چيز او عوض شد. از اينگونه افراد، متعدد بودند.
كسى بود كه من خودم او را ديده بودم و در خيابان عين الدوله تهران (همان خيابانى كه مرحوم امام وارد شد، خيابان ايران) آرايشگاه داشت. اين آرايشگر در آن زمان از خواننده هاى رسمى راديو بود و آواز بسيار خوشى داشت و ظاهرى مورد توجه و آراسته داشت (بسيارى از تيپ هايى كه اهل عيش و نوش بودند خود را به اين تيپ مى آراستند) يك جلسه با ايشان برخورد كرده بود و گويا او بعد از مسجد همراهش تا در منزل آقا آمده بود، آقا در راه فقط يك كلمه به او گفته بود كه اگر زيباترين زيبارويان عالم باشى و اگر خوش صداترين خوش صداهاى عالم باشى و اگر با اين انگشتانت بهترين نوازنده دنيا باشى اما بدان كه فاصله اى نيست و بايد بروى زير خاك. البته اين جمله را ما هم مى توانيم بگوييم و علميتى ندارد ولى اين جمله او را تكان داد. مگر آقا موسى بن جعفر(ع) به بشر حافى چه گفت; كنيز دير كرده بود و آقا فرمود چرا دير كردى، عرض كرد بيرون در كسى پرسيد كه اينجا خانه كيست، گفتم خانه بشر. بعد سؤال كرد حرّ است يا عبد; گفتم البته كه حرّ است. آقا فرمودند بله معلوم است كه حرّ است اگر عبد بود اين صداى نوازندگان از خانه اش بيرون نمى آمد. اين جمله هم ظاهراً علميتى ندارد ولى همين جمله بشر را عوض كرد. در مسير معنويت اگر بناست كارى بشود، فقط با واقعيت است، ما راه را اشتباه رفته ايم; يعنى اگر ما ده نفر مثل آشيخ مرتضى زاهد، حاج ميرزا جوادآقا ملكى و اينگونه افراد را داشتيم جامعه را عوض مى كرديم.
مرحوم آقاى آشيخ عباس تهرانى كه در حوزه قم استاد اخلاق بود، صبحهاى جمعه در مدرسه حجتيه دعاى ندبه و درس اخلاق داشت. مرحوم آقاى معزى به منزل آشيخ عباس تهرانى وارد شدند و ده روز به دعوت ايشان صحبت كردند. برخى از بزرگان به آنجا مى آمدند از جمله مرحوم امام و مرحوم آقاى نجفى و آقاى رفيعى قزوينى هم كه آن زمان قم بودند و نيز بزرگان ديگر از علما مى آمدند. من آن جلسات را درك نكرده ام ولى وصف آن را شنيده ام كه همه بزرگان عجيب اشك مى ريختند. ايشان هم به طور خيلى عادى خطاب مى كردند كه: علم داريد اما بيايد فكر كنيد آدميت چيست؟ چگونه مى شود آدم شد؟ و در اين زمينه داد سخن مى داد و خيلى مؤثر بود. به هر حال وصف حال ايشان زياد است.
حاج شيخ محمدباقر معزى
حاج شيخ محمدباقر كه شرح حالش در بعضى از كتب آمده، استاد بسيارى از حضرات در تهران بوده است و گويا مرحوم آقاى آسيدمرتضى لنگرودى (49) پدر آقايان لنگرودى ها كه ظاهراً در سال 1342 فوت كرده است، در بعضى از قسمتهاى تحصيلى از شاگردان آشيخ محمدباقر معزى بوده است. مرحوم آقاى نجفى مرعشى هم مقدارى نزد ايشان ادبيات خوانده بود. به هر حال او از مدرسين معروف مدرسه مروى تهران بوده است. در آن زمان به طور كلى در تهران محضرها دولتى نبود بلكه به دست علما بود و محضر ايشان; يعنى حاج شيخ محمدباقر در تهران از مطمئن ترين محضرها بوده كه بزرگان به آنجا مراجعه مى كردند.
مرحوم آشيخ باقر بسيار ساده زيست بوده و بزرگان با بيت ايشان رفت و آمد داشتند. روزى عيال عين الدوله براى يك معامله اى به منزل ايشان آمده بود. در منزل باز بود و به طرف اندرون رفت. عيال آقاى آشيخ باقر دختر هدايت السلطنة بوده كه ظاهراً از وزراى آن زمان بوده اينها از روى علاقه مى آمدند هديه مى كردند و گاهى تقاضا مى كردند كه دخترهايشان با اينها ازدواج كنند. هدايت السلطنة از پدر ايشان كه يك نفر بازارى خيلى محترمى بوده به نام مرحوم نيرزا رفيع خواهش مى كند كه اين دخترش را به پسرش باقر بدهد. غرض اين كه عيال عين الدولة مى بيند زنى دارد پايش را آب مى كشد و از اين گالش هاى ساده زنانه پايش كرده است. فكر مى كند اين كلفت منزل است. مى گويد خانم كجا است؟ ايشان مى گويند، اينجا خانم نداريم. من عيال آقاى آشيخ باقر هستم. خلاصه عيال عين الدوله تعجب مى كند كه اين چه جور زندگى است كه اينها دارند.
روزى هم آشيخ باقر براى تدريس به مدرسه مروى مى آيد گويا مطول درس مى داده در آنجا مى بيند كه يك جفت كفش بندى بيرون در هست، ايشان تا سر درس مى نشيند با عصبانيت مى گويد طلبه و قندره (در قديم به اين نوع كفش قندره مى گفتند، نمى دانم به چه تناسبى). بايد زى طلبگى حفظ شود. در زمان هاى گذشته لباس و سر و وضع طلبه هابا ديگران فرق داشت; موى سر بلند نبود، ساعت مچى نبود، كفش ارسى نبود، به طورى كه اگر طلبه مى خواست لباسش را عوض كند، معلوم بود كه طلبه است. مرحوم ميرزا هاشم آملى مى گفت كه در زمان رضاخان در مدرسه مروى تهران فقط من و يك نفر ديگر ريش داشتيم، برخى ريش هاى خود را مى تراشيدند. همين چيزهاست كه كم كم به تشريفات منجر مى شود. اينگونه افراد زهد ظاهرى طلبه ها را حفظ مى كردند و خيلى هم اثر مى گذاشت.
معنويت و استقلال فهم آقاى تربتى
مرحوم آقاى تربتى با راديو مخالف بود و خريد و فروش آن را حرام مى دانست. در منزل ايشان جلسه اى بود و بنده هم كه تازه طلبه شده بودم حضور داشتم در آن زمان، در يكى از روزنامه هاى قم به نام استوار راجع به بهائيت مقالاتى مى نوشتم. مدير عامل روزنامه ميرزا ابوالفضل طهماسبى بود كه وى آدم مستقلى بود، با توليت آن زمان كه قدرت مهمى در قم بود و با شاه هم خيلى رفيق بود در افتاد، البته توليت در اواخر عمرش از دستگاه فاصله گرفت و تقريباً عاقبت به خير شد. توليت هم گويا مأمورينى داشت كه افراد مخالف را مى زدند. ايشان را هم با هفت پر يا شش پر ضربه اى به سرش زدند و كارش به بيمارستان كشيد و من همراه پدرم به عيادتش رفتيم. من رفته بودم منزل مرحوم تربتى كه كتاب ارشادالعوام را بگيرم. در آن جلسه يكى از منبريهاى قم (مرحوم طاهرى) به شدت به آقاى تربتى انتقاد كرد كه چرا مى گويى راديو حرام است. مگر در اين سال و زمانه وقت اين حرفهاست؟ حرف هاى ديگر شما هم بى اثر مى شود. آقاى تربتى هم به شدت از عقيده خودش دفاع مى كرد و مى گفت راديو به اخلاق جامعه ضرر مى زند. بنده در آن جلسه به آن منبرى گفتم: آقا شما چه مى گوييد، مگر اثر گذاشتن چيست؟ من خودم به وسيله ايشان طلبه شدم. اين اثر است يا نه؟ من براى استقلال و معنويت احترام قائلم چون اثر دارد. خدا اين طور افراد را اگر هنوز باقى مانده اند براى ما حفظ كند. كسى كه تابع جو است و هر طور بچرخانند مى چرخد را ما نمى پسنديم. منظور اينكه در لباس هم بايد طلبه استقلال خود را حفظ كند. اعمال انسان هر ند ظاهرى در ملكات باطن اثر مى گذارد. آقاى مبلغى مى گفت روزى از حمام بيرون آمدم مرحوم حاج شيخ مهدى بروجردى كه از طرف حاج شيخ عبدالكريم مسؤول برخى امور طلاب بود مرا ديد كه موى سر من بلند است مرا صدا زده گفت: تا فردا صبح بايد سرت را كوتاه كن وگرنه قم جاى تو نيست.
حاج شيخ جعفر مجتهدى و حاج آقا مرتضى برقعى
مرحوم آقاى مجتهدى از عجايب زمان است. بعضى ها مى گويند هر چهارصد ، پانصد سال يك نفر اين طورى پيدا مى شود. مطالبى درباره ايشان شنيديم كه واقعاً عجيب بود. ايشان طى الارض داشت و با طى الارض به آلمان و اتريش رفته بود و چند نفر را نجات داده بود. مرحوم آقاى ميلانى از ايشان وقت ملاقات خواسته بود كه ايشان در جواب گفته بود كه من هرگز حاضر نيستم. زيرا شرمنده مى شوم از اينكه شخصيت بزرگى مثل شما به ديدن من بيايد. من كسى نيستم ولى بدانيد من با شما مرتبطم. بعد آقاى ميلانى سؤال كرده بود كه كجا با هم مرتبط بوديم. ايشان پيغام داده بود كه در آن سالى كه شما كسالت داشتيد و مأمورين هم منزلتان را محاصره كرده بودند و شما ممنوع الملاقات بوديد حال سكته اى به شما دست داد. در همان حال كه داشتيد مى رفتيد من شما را نگه داشتم. آقاى ميلانى هم گفته بود كاملا درست است، من خودم مى دانم كه در آن حال چه شد و چه گذشت. كتابى اخيراً درباره ايشان چاپ شده كه كتاب خوبى است ولى همه قضايا در آن نيست. يك موردى كه به ياد دارم اين است كه شخصى سه حاجت داشت و به مشهد رفت. آنجا به آقا امام رضا(ع) متوسل شد. ولى حاجتش روا نشده بود و گله داشت كه چرا حاجت شان روا نشده است. زمانى كه برگشته بود مرحوم آقاى مجتهدى خودش در اول صبح به منزلش مى رود و هر سه حاجتش را برآورده مى كند. بعد آن شخص نزد خود مى گويد كه خوب است حالا حاجت چهارم را هم بگويم و حاجتش را به آقاى مجتهدى مى گويد. آقاى مجتهدى مى گويد: نه، من مأمورم. تو حاجت از آقا خواسته بودى و اين هم سه حاجت اما حاجت چهارم را اگر دستور دادند، چشم. مرحوم حاج شيخ حسنعلى نخودكى اصفهانى هم اين گونه بود و در شفاى دردها و رفع مشكلات، كارهايى انجام مى داد. مرحوم آقاى محسنى ملايرى به من گفتند كه حاج شيخ حسنعلى نه فقط طى الارض داشت، بلكه طى الزمان و طى اللسان هم داشت. مثلا از منزل خود تا مسجد گوهرشاد يا حرم امام رضا(ع) قرآن را ختم مى كرد. هم در رفتن و هم در برگشتن. درست است كه منزل او در بيرون از شهر بود. ولى اينجور نبود كه بتوان قرآن را ختم كرد.
حاج آقا مرتضى برقعى از وعاظ بسيار خوب قم بود. زمانى كه سرذوق بود، از لحاظ بيان مطلب نظير نداشت. هيچ كدام از منبرى هاى معروف كه ما ديديم مانند آقايان فلسفى، حاج آقا انصارى شيرازى و مرحوم اشراقى ـ پدر آقا شهاب اشراقى ـ در ذوقيات به پاى آقاى برقعى نمى رسيدند. خيلى خوش ذوق و پر مطالعه بود. در توسلات هم آدم عجيبى بود. مرحوم آقا شيخ جعفر مجتهدى به روضه آقاى برقعى خيلى علاقه داشت. گاهى اوقات اگر مى خواست در منزلشان روضه بخوانند، از آقاى برقعى دعوت مى كرد و مى گفت ايشان خيلى خوش قلب است. وقتى روضه مى خواند خودش هم گريه مى كرد. بعدها مشكلاتى كه براى ايشان پيش آمد، آشيخ جعفر حل كرد. در سالهاى آخر عمر اعتيادش بالا رفت و وضع مالى اش هم خراب شد و حافظه اش هم خيلى كم شده بود و گاهى اوقات بالاى منبر اشتباه مى كرد و نمى دانست كه چه بگويد. يك شب بالاى منبر حالش به هم خورد و پايين آوردندش و زير بغلش را گرفتند و بردند منزل. آقاى برقعى در اين حالت متوسل شد به آقا اباعبدالله الحسين(ع) و گله كرده بوده كه يا اباعبدالله شما به داد نوكرت نمى رسى، من تا كى بايد در كنار خيابان منتظر تاكسى باشم؟ آقاى مجتهدى از طريق غيب از اين امر آگاه شد و فردا صبح رفت به منزل آقاى برقعى و مقدار قرضى كه داشت به وى داد تا پرداخت كند. آقاى مجتهدى به ايشان گفته بود كه از آقا ابى عبدالله(ع) گله نكن، ايشان نوكرهايشان را فراموش نمى كند. بعد يك ماشين رنو برايش تهيه كرد كه اتفاقاً همين ماشين باعث قتل ايشان شد.
حكايتى در باره آسيد حسن صدر
آقاى آسيدحسن صدر از علماى نجف، برادر آسيد محمد صدر كه در عراق مدتى نخستوزير بود (اينها عموهاى حاج آقا رضا صدر مى شوند) هنوز به مشهد مشرف نشده بود، در جلسه اى به آسيد ابوالحسن گفته بود خيلى دلم مى خواهد به مشهد بروم و ايشان هم گفته بود شما هر موقع اراده كردى بروى من به بهترين وجه همه وسايل سفر را فراهم مى كنم تا شما به مشهد مشرف شويد. آقا ضياء كه در آن جلسه حضور داشته خطاب به آسيدابوالحسن گفته بود آقا اصلا صلاح نيست و شما آقاى آسيدحسن صدر را نفرست براى زيارت چون اگر ايشان به ايران برود، مردم وقتى ايشان را ببينند از شما عدول مى كنند. آسيدابوالحسن خيلى خنديده بود. (چون آسيد حسن صدر هيكل سمين و متين و قيافه خوبى داشت).
تقواى آسيد محمد فشاركى و عدم قبول مرجعيت
مرحوم آقاى داماد برايم نقل كرد كه آقاى حاج شيخ عبدالكريم با آقاى نائينى در سامرا در باره آسيد محمد فشاركى (50) صحبت مى كردند كه ايشان اعلم است، چرا رساله نمى دهد، بهتر است ما برويم به او اصرار كنيم. آقاى حاج شيخ به آقاى نائينى گفته بود من همراه شما مى آيم ولى شما بگوييد. آقاى نائينى شروع كرده بود و مطلب را گفته بود، آقاى فشاركى تا در خانه اش ساكت بود. در را كه باز كرده بود و داخل رفته بود، اين جمله را فرموده بود كه: والله خودم را اعلم مى دانم. والله رساله نمى دهم; تلك الدار الاخرة للذين لايريدون علواً فى الارض و لافساداً و العاقبة للمتقين. شايد منظور مرحوم فشاركى اين بوده كه اگر من اعلم هستم در مرتبه من هم كسانى هستند و يا مى خواسته بگويد كه مردم بايد از من بخواهند. وقتى واجب عينى نشده من رساله نمى دهم، يا مى خواسته بگويد من احساس نكردم كه احكام مُسَلمى از بين برود، (ظنون اجتهاديه)، يا اينكه مى خواسته بگويد چرا من ديگران را نجات بدهم در حالى كه مى ترسم با مرجعيت من به دينم لطمه بخورد.
حاج شيخ عبدالكريم و حوزه علميه
نظر من اين است كه اگر انقلاب شد به خاطر حوزه بود و حوزه را مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى
(51) تأسيس كرد و آقاى بروجردى به رشد رسانيد و واقعاً اگر حوزه نباشد از اسلام خبرى نيست اين است كه هرگونه كمكى به حوزه مورد تأييد اهل بيت هست به شرط اينكه حوزه مستقل باشد و به نظر من معناى جمله: ما لم يدخلوا فى الدنيا الا اتباع الساطين. نيز همين است. هر وقت كه مشكلى پيش آمده خود اهل بيت حل كرده اند. ميرزاى شيرازى در سامرا يك وقت مشكل شديد مالى پيدا كرد و مدتى طول كشيد، تصميم مى گرفت كه از سامرا هجرت كرده به نجف برگردد. مرحوم آقا سيدعزيزالله دركه اى تهرانى كه از اصحاب ميرزا و داراى كراماتى نيز بوده است، امام هادى(ع) را در خواب ديد. به او فرمود: به ميرزا بگو چرا مى خواهد برود؟ در همان خواب آن شخص به خدمت ميرزا مى رسد و پيام را مى دهد. ميرزا مى گويد: مشكل مادى دارم و طول كشيده است. باز در همان خواب آن شخص به نزد امام هادى(ع) برمى گردد و مطلب ميرزا را به او بازگو مى كند. حضرت فرمود: چقدر مى خواهد؟ يك هزار تومان بس است؟ (آن زمان پول زيادى بوده است) باز در خواب خدمت ميرزا مى رسد و او مى گويد: كم است، سيدعزيزالله مكرر رفت و آمد كرد تا حضرت فرمود: ده هزار تومان بس است؟ باز ميرزا گفته بود: مبلغ نمى توانم معين كنم، بايد به مقدار كفايت باشد مواقع فرق مى كند و سپس حضرت قبول كرده فرمود: ما درست مى كنيم، فرداى همان شب يكى از ثروتمندان شيعه هند نزد ميرزا مى آيد كه قبلا مقلد مرحوم شيخ زين العابدين مازندرانى بوده است و مى گويد: ما به كعبه و قبله رجوع كرده ايم. ميرزا مى گويد: ما به كعبه و قبله رجوع مى كنيم (منظور آن فرد از قبله و كعبه خود ميرزا بوده است) و مى پرسد: شما مشاهره داريد؟ (يعنى شهريه مى دهيد؟) ميرزا تصديق مى كند، مى گويد: ماهى ده هزار روپيه بس است، ميرزا مى گويد: خدا بركت بدهد. او اضافه مى كند ده تا ده تا به پنجاه هزار روپيه مى رسد و تعهد مى كند كه ماهيانه بفرستد و وضع ميرزا بدين وسيله خوب مى شود. من اين مطلب را از آقاى اخوان مرعشى نقل مى كنم كه از همان بيت مى باشند. گرچه برخى از افراد غيرمستحق هم از اين شهريه استفاده مى كنند ولى به هر حال اصل كلى حوزه و استقلال روحانيت به وسيله همين شهريه است كه مستقيماً مردم با مراجع تقليد كار دارند. آقاى حاج آقا مرتضى حائرى برايم نقل كردند: ميرزا در خواب خدمت امام زمان(ع) رسيد. حضرت فرمود: ميرزا دفاتر شهريه ات را بياور حساب برسيم وقتى دفتر را باز كردند حضرت چندين هزار نفر را رد كرد و فرمود: اينها را قبول ندارم و پولى كه به اينها داده اى من نمى پذيرم ميرزا هم دفتر را بسته خدمت آقا گذاشت و عرض كرد: اما من نمى توانم اداره كنم به اين دقت، خودتان اداره كنيد. حضرت تبسمى كرده فرمود: خيلى خوب خودت انجام بده. ليكن قدرى بيشتر دقت كن.
مرحوم حاج شيخ عبدالكريم با ورود آقايان مراجع كه به قم تبعيد شده بودند، درس خود را تعطيل نموده و از شاگردانش خواست به درس آقايان تبعيدى بروند و لابد مى دانست كه اقامت آنها در قم كوتاه است خواست شاگردانش از آنها استفاده زيادترى ببرند. ضمناً پذيرايى از آقايان هم وظيفه مهمى بود كه بايد حاج شيخ انجام مى داد. مراسم استقبال هم به دستور حاج شيخ انجام شد و خود ايشان نيز حضور يافت.
مرحوم حاج شيخ قبل از فوتشان چند پيش بينى كرده بودند. اين خبر را بنده به طور مستند عرض مى كنم. يكى اينكه به بعضى از خواص فرموده بود وقتى من از دنيا بروم برايم مجالس فاتحه و جلسات بزرگى مى گيرند در حالى كه هيچ مجلسى برايش نگرفتند. ديگر اينكه چون فشارهاى پهلوى را مى دانست فرموده بود پس از من حوزه از بين مى رود، ولى اين هم محقق نشد. پيش بينى سوم را يادم نيست. مرحوم حاج شيخ خيلى زحمت كشيد كه زمينه اى براى آقاى بروجردى شد و اگر آقاى بروجردى به حوزه رشد علمى و معنوى نمى داد، هرگز انقلاب به وجود نمى آمد.
نقل مى كنند كه در روز آخر حيات آقاى حاج شيخ، كسى براى سلامتى ايشان گوسفندى نذر كرده بود. در منزل عده اى و از جلمه آقاى محسنى ملايرى كه اين قضيه را براى من نقل كرد در اطراف بستر ايشان بوده اند. كربلايى سيد على كه يكى از نوكرهاى آقا بود (ايشان دو نوكر داشت كه ديگرى را آقا على مى گفتند) گفته بود، آقا گوسفندى آورده اند كه نذر شماست، آقا فرموده بودند گوسفند را بياوريد و بعد دستى روى گوسفند كشيده و فرموده بودند، اى حيوان تو طبق قانون تكامل خلقت عضو بدن انسان مى شوى، اما عبدالكريم به كجا خواهد رفت. حاج شيخ وقتى مى خواست از دنيا برود خيلى اضطراب داشت. روى قبرش هم نوشتند: لدى الكريم حلّ ضيفاً عبده يعنى نزد كريمى بنده اش به مهمانى رفت. مرحوم حاج شيخ اخلاص عجيبى داشته است ايشان در ادراك ابتدا تابع مرحوم حاج آقا محسن عراقى بود و در برابر ماهيانه پانزده تومان براى فرزندان او درس مى گفت، و در رفت و آمدها نفر هيجدهم واردين بود پس از مدتى مرحوم آقا شيخ محمدتقى شيرازى احتياطت خود را به حاج شيخ عبدالكريم ارجاع داد و حاج شيخ رساله داد. پس از آن ديگر حاج آقا محسن عراقى او را در ورود و خروج مقدم مى داشت. مرحوم حاج شيخ فقط يك بار به مكه مشرف شد و حج به جا آورده بود آن هم به عنوان نيابت از كسى. قبلا يك قضيه اى را از آقاى اراكى شنيده بودم كه: هنگام جشن هاى كشف حجاب كه به دستور پهلوى انجام مى شد مرحوم حاج شيخ هنگام غروب به طرف صحن حضرت معصومه(س) براى نماز جماعت مى آمد. وقتى آن رقص و پايكوبى را ديد به صحن نرفت و برگشت. شب با غم و غصه زياد بالاى پشت بام منزل در پشه بند كه براى خواب رفته بود و خوابش نمى برد، نشسته بود كه ناگاه يك مرد عربى را در برابر خود در پشه بند ديد كه به او گفت: آقا شيخ عبدالكريم اين يك نماز را ديگر تعطيل نكن. عبارت طورى بود كه اين معنى را مى فهماند كه همين مقدار نماز جماعت هر چند در شرايط چنانى جامعه مورد تأييد ماست، من در اين فكر بودم كه چرا نفرمودند: حاج شيخ عبدالكريم ... كه بعداً فهميدم حج حاج شيخ نيابتى بوده است و براى خودش نبوده است. مرحوم آقاى گلپايگانى مى فرمود: در تمام جزئيات رفتار حاج شيخ هر قدر دقت مى كرديم جز هدف الهى چيزى نمى ديديم. نه مدرسه اى به نام خود ساخت و نه مسجدى و نه خانه اى براى خود. ليكن براى فقراى سيل زده قسمت شمال غرب قم خانه ها ساخت كه معروف به مبارك آباد بود. او بدون رعايت حشمت مرجعيت با همه طلاب گرم و دوستانه بود و با اين اخلاق خود توانست روحانيون را به دور خود جمع كند.
مرحوم آقاى داماد هم برايم نقل كرد در روز برفى مرحوم حاج شيخ براى درس مى آمد يكى از اعضاء آستانه حضرت معصومه(س) كه در يكى از مقبره ها با دوستان خود نشسته بود بلند مى گويد: اين شيخ را ببين كه در اين روز برفى هم دست از اين كارهاى خود برنمى دارد. و همان روز مبتلا به دل درد مى شود و بالاخره به حاج شيخ متوسل مى شوند. ايشان فرمود: از حق شخصى خودم گذشتم ولى حساب مرجعيت فقط به من مربوط نمى شود و بالاخره آن شخص همان شب مرد. در عمر خودم كسانى را ديده ام كه به برخى مراجع توهين زياد كردند و جوانمرگ شدند. مرحوم حاج شيخ عبدالكريم در حيات و مماتش مظلوم بود. در زمان حياتش چون مى دانست پهلوى به دستور انگليسى ها بناست حتماً برنامه هايى پياده كند و هر مانعى را از سر راه برمى دارد سكوت را ترجيح مى داد چون مى دانست اگر او هم اقدام تندى كند پهلوى اساس حوزه را هم از جا مىك ند. ديگران اين معنى را نمى دانستند و دائماً به مرحوم حائرى فشار مى آوردند مرحوم آقاى حاج سيدمحمد روحانى برايم نقل كرد: "جلسه اى همراه پدرم (مرحوم حاج ميرزا محمود روحانى) خدمت حاج شيخ عبدالكريم بوديم عده اى از علما فشار مى آوردند كه چرا با پهلوى درگير نمى شويد و او توضيح مى داد و آنها قانع نمى شدند يك وقت گفت: خدا مرا مرگ دهد از دست شما خلاص شوم. يكى از حاضرين گفت: انشاءالله. زودتر! مرحوم حاج شيخ ولى الله حيدرى (پدر هم مباحثه ام) نقل كرد: يكى از علما (به نظرم مرحوم سيدمحمدتقى خوانسارى) به حاج شيخ مى گفت: مى دانيد پهلوى مى خواهد ايران را نصرانى كند او فرمود مى دانم ولى شما مى خواهيد من كارى كنم كه او زودتر چنين كند؟!
شخصيت اخلاقى حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى
مرحوم حاج ميرزا جوادآقا ملكى تبريزى (52) كه در قم استاد اخلاق خيلى ها از جمله استاد مرحوم امام و آقاى مرعشى نجفى بودند حالت معنوى خاصى داشته است آقاى نجفى برايم نقل كردند كه آقا ميرزا جوادآقا از منزل بيرون نمى آمد و فقط بين الطلوعين عبا بر سر مى كشيد و به حرم مى آمد و برمى گشت درس را هم در منزل مى گفت، ماه رمضانى بود و طلبه ها براى اقامه جماعت اصرار كردند، خيلى گريز داشت از اينكه به هنگام شلوغى جمعيت رفت و آمد كند. بيرون عبا بر سر مى كشيد و به مدرسه فيضيه مى آمد و نماز جماعت مى خواند از ايشان خواهش كردند كه مختصرى صحبت كند ايشان قبول كرد، بين دو نماز براى صحبت بلند مى شد (آقاى نجفى برايم گفتند) ايشان همين كه شروع به صحبت مى كرد اولين كلماتش اين بود ايهاالمغرور فى دار الغرور تا اين جمله را مى گفت اشكها سرازير بود معمولا بعضى از ماها اظهار مى كنيم كه شايد اينها ترك وظيفه كردند و بايد بيايند در جامعه و چنين و چنان كنند ولى مولا در نهج البلاغه جمله اى دارند كه مى فرمايد: من حاضر نيستم سلامت نفس خودم را به خاطر شما بدهم. به علاوه اينها آن طور كه مراعات مى كنند يك كلمه شان دلها را تكان مى دهد و ما هم مى خواهيم دل را تسخير كنيم نه بيرون و ديوار را، تسخير دل با اينهاست خيلى از كارهاى ما سروصدادار است و واقعيت درونش نيست. آقاى نجفى مرعشى مى گفت: مرحوم ملكى از خانه بيرون نمى آمد مگر براى ضرورت. عبا بر سر مى كشيد و حرم مى آمد و برمى گشت. عمامه اى كوچك داشت و ريش كوتاه. ريش بلند را اشكال مى كرد كه ريش بايد يك قبضه بيشتر نباشد. قبضه را هم از زير لب پايينى و از زير چانه حساب مى كرد.
درباره مرحوم آقا سيدابوالحسن اصفهانى
مرحوم آقا سيدابوالحسن اصفهانى (53) داراى ظرفيت زيادى بود. پسر ايشان را در صف نماز جماعت سر بريدند، ولى ايشان بلند شد و بلافاصله نماز بعدى را شروع كرد. در عين حالى كه آقا سيدابوالحسن به اين پسرش هم خيلى علاقه داشت. آقا موسى، (54) نوه آسيدابوالحسن هم در اين اواخر خط و مشى مناسبى نداشت و با ريش تراشيده و بدون عبا، همانند كشيش ها رفتار مى كرد. گاهى به شاه نزديك بود و گاهى هم به صدام. كتابى هم نوشت با نام من و شاه. ايشان بعد از انقلاب هم در راديو بغداد صحبت مى كرد و به رهبران كشور و از جمله خود من توهين مى كرد و فحش مى داد. علت اينكه به اين روز افتاد، بعضى ها مى گويند به خاطر توجه و علاقه بيش از حد مرحوم آسيدابوالحسن بود. چون ايشان به پدرش كه كشته شد بسيار علاقه مند بود و لذا آقا موسى را به خاطر پدرش بسيار نوازش مى كرد و اين امر باعث شد تا كم كم به انحراف كشيده شود. مرحوم آسيدابوالحسن در يك جلسه اى حضور پيدا كرده بود و متوجه شد كه اين جلسه مناسب ايشان نيست و از طرفى هم نمى توانست از جلسه بيرون بيايد. لذا سرش را به پايين انداخت تا در عكس معلوم نباشد كه ايشان در آن جلسه هستند. شخصى هم به بهانه آماده كردن قليان رفت بالاى سر ايشان و يك تكه ذغال انداخت روى سرشان تا ايشان سرش را بلند كند اما ايشان در همان حال عمامه را برمى دارد و سرش را تكان مى دهد و دوباره سرش را پايين مى اندازد. زمانى تعدادى از طلاب افغانستان نزد ايشان از پدرش گله كرده بودند. ايشان پسرش را خواسته بود و به وى گفته بود كه ببين اينها بالاخره طلبه اند. بايد مراعات حال اينها را بكنى فكر مى كنى همه كسانى كه مى آيند دست مرا مى بوسند واقعاً به من علاقه دارند؟ خير; بعضى ها به بهانه بوسيدن دست مرا گاز مى گيرند. ولى من نه تنها چيزى نمى گويم بلكه دعا مى كنم و پول هم به آنها مى دهم. سه تن از بزرگان يعنى مرحوم آقاى ميلانى، مرحوم علامه امينى و مرحوم آقاى خويى عليه ايشان اعلاميه دادند. حالا چه كسى آنها را تحريك كرده بود نمى دانم ولى آنها هم بعدها پشيمان شده بودند. عليه مرحوم آسيدابوالحسن تبليغات هم مى كردند و مى گفتند كه مردم نبايد به ايشان پول بدهند و پول ها حرام مى شود. شخصى هم راجع به سيادت ايشان حرفى زده بود و همه آنها پشيمان شده بودند. مرجعيت آقا سيدابوالحسن را هيچ كسى حتى مرحوم آقاى بروجردى هم پيدا نكرد. در تمام اين نشيب و فرازها هميشه هم با مردم گرم بود. زمانى كه به قم تبعيد شده بودند وقتى كه مرحوم حاج شيخ عبدالكريم در بيرون از شهر به استقبال آنها رفته بود به طرف مرحوم آقاى نائينى رفت چون با ايشان خيلى رفيق بود ولى چون با مرحوم آسيدابوالحسن رفاقت نداشت، به ايشان اعتنايى نكرد. بعد از اينكه به قم رسيدند، تا مردم مرحوم آقا سيدابوالحسن را ديدند به طرف ايشان رفتند و دور ايشان را گرفتند در حالى كه آقاى حاج شيخ عبدالكريم و مرحوم آقاى نائينى تنها مانده بودند. شخصى مى گفت كه در ابتداى كار دلم براى آقاى آسيدابوالحسن و در آخر كار هم دلم براى آقاى نائينى سوخت. مرحوم آسيدابوالحسن نه آن تنهايى اش را بر زبان آورد و گله كرد و نه موقعى كه مردم دورش را گرفته بودند. ما نشنيديم كه هيچ وقت ايشان از كسى گله بكند چون ظرفيت ايشان بسيار بالا بود. چنانكه حضرت امير(ع) مى فرمايد: ان هذه القلوب اوعية فخيرها اوعاها. يعنى دل ظرف است و بهترين دل و بهترين ظرف آن است كه ظرفيتش بيشتر باشد.
وقتى كه آقاى اصفهانى فوت كرد ايران تكان خورد. شاه هم گفته بود كه مرگ آسيدابوالحسن اصفهانى ايران را از شر كمونيسم نجات داد. (55) تمام فرقه ها اعم از يهودى، مسيحى، زردشتى و ... براى ايشان مجلس يادبود گرفتند. ما هيچ مرجعى نداشتيم كه مرجعيتش عرب و عجم را شامل شود. ايرانى ها زياد با ايشان آشنايى نداشتند و ايشان تنها يك سفر به ايران آمده بودند كه همان جريان تبعيد بود، ولى اكثر ايرانيان مقلد ايشان بودند. من شنيدم كه آقاى امينى، اگر اشتباه نكنم از آذربايجان به آقاى بروجردى تلگراف كرده بود كه رساله شما در اينجا وجود ندارد. رساله بفرستيد تا به مردم بدهيم. آقاى بروجردى كه مى دانست ايشان رابطه خوبى با آقاى آسيدابوالحسن ندارد در جواب مى نويسد كه با وجود حضرت آيت الله آقاى آسيدابوالحسن اصفهانى چه نيازى به رساله بنده است. لزومى ندارد. خدا همه آنها را رحمت كند كه حافظ دين مردم بودند.
سفرهاى تبليغى
وقتى درس خارج را شروع كردم بنا داشتم در ماه رمضان و در فصولى كه هوا خوب و امكان مطالعه و درس و بحث وجود دارد منبر نروم.
من در ماه مبارك رمضان از منبر رفتن پرهيز مى كردم و اگر هم مى خواستم تبليغ بروم به شهر نمى رفتم چون دوست داشتم جايى باشم كه مسأله پذيرايى مشكل نباشد و افطار و سحر و استراحتى فراهم باشد تا ضمن تبليغ به امور علمى خود نيز بپردازم. اولين ماه رمضان در قصبه اى به نام وزوان كه نزديك ميمه اصفهان است تبليغ رفتم. اكنون وزوان شهر شده و گويا بيست هزار نفر جمعيت دارد. در آنجا دو نفر از آقايان منبر مى رفتند و بين آن دو اختلاف شده بود. يكى از آنها آقاى كرباسى بود كه مسؤول حوزه علميه اميرالمؤمنين تهران بود كه اخيراً فوت كرده است. ايشان نزد من آمد و از من خواهش كرد براى اينكه اختلافات تمام شود من به جاى آنها به تبليغ بروم. من فهميدم كه قصد خير و خوبى دارد. چون مى گفت آن شخص نمى رود و خودش هم نمى خواهد برود. من استخاره كردم و پذيرفتم. البته در ماه مبارك رمضان هم درس مى گفتم ولى وقتى به تبليغ رفتم از بابت تعطيلى درس و مطالعه ناراحت بودم. و حتى شبهاى قدر حاجتم اين بود كه خدا كند تا هوا مناسب درس و مطالعه است مشغول منبر نشوم. عجيب اينكه در روز بيست و سوم در منزلى كه به من داده بودند نشسته بودم. صداى درب آمد و كسى را كه تا آن روز نديده بودم و قيافه دهاتى داشت و تا امروز هم ديگر او را نديدم. داخل شد و گفت ديشب آقاى آسيدعبدالهادى شيرازى و آقايى كه كنار ايشان بود (اسم آن آقا را نياورد ولى خصوصيات قيافه اش را كه گفت به او گفتم آقاى خمينى بوده است) تو را صدا زدند و آقاى آسيدعبدالهادى شيرازى به تو گفت فعلا وظيفه ات اين است كه مردم را نگه دارى (جملات ديگرى هم گفت كه لزومى ندارد بگويم) بنده همانجا سجده شكر بجا آوردم پس از آن تا دو سه سال آنجا منبر مى رفتم.
مدتى هم جهت تبليغ به يكى از روستاهاى اطراف آمل مى رفتم و در آنجا هم خيلى كارها انجام شد و حتى تظاهرات زمان مبارزات شهر آمل از طرف بچه هاى آن ده شروع شد. بعضى از آن افراد با من هنوز تماس دارند. اما در محرم حتماً به تبليغ مى رفتم حتى در زمانى كه لمعه مى خواندم سفرى به بابل رفتم ولى منبر موفقى نداشتم ولى در يكى از جلسات براى چند نفر منبر مى رفتم و عده اى مريد براى منبر ما پيدا شده بود. ولى اوايل در شهر منبر نداشتم ولى بعدها در شهر بابل منبر مى رفتم. در سال 1337 شمسى زمانى كه كتاب مقصود الطالب را مى نوشتم در يكى از روستاهاى بين قم و كاشان به نام محمدآباد هشت يا نه روز منبر رفتم (در آن ايام حدود دو سال از درس خارج رفتن من مى گذشت) شبها كه از منبر پايين مى آمدم بعضى جاها كه پا مى گذاشتم عقرب ها كنار مى رفتند با اينكه از عقرب مى ترسيدم تعجب مى كنم چطور آنجا مى خوابيدم. در بعضى جاها كه تبليغ مى رفتم استقبال خوب مى شد و در بعضى جاها استقبال كم بود. بعدها سفرهاى تبليغى خوبى داشتم در شهرستان هاى همدان و كرمانشاه و اراك و شاهرود و گرمسار و سمنان و چالوس و تنكابن و چابكسر و نوشهر و اصفهان و شيراز و اهواز و ... همه اين شهرها منبر رفته ام و گاهى خيلى هم خوب بود جمعيت بسيار و مشوقى بودند.
بنده در سال 1384 قمرى جهت فعاليت هاى تبليغى به شهرستان بابل در استان مازندران دعوت شدم. در آن شهر تعداد زيادى بهايى وجود داشت و زندگى آنها با افراد مسلمان و مذهبى مختلط بود. من اين مسأله را از ايشان استفتاء كردم. مرحوم آقاى حاج ميرزا هاشم آملى به من گفتند كه آقاى خمينى با من هم مشورت كرد و بناشد طورى باشد كه در آنجا زدوخورد به وجود نيايد و اوضاع شلوغ نشود. ما هم سعى كرديم كه اين امر را به عنوان يك مسأله شرعى طورى جا بيندازيم كه همه مردم متوجه حكم شرعى شان شوند و هم مشكلى به وجود نيايد. بنده به امام نوشتم: "... اميدوارم وجود عزيزتان از گزند حوادث مصون و محفوظ بوده باشد و به زودى باز هم چشمانم به زيارتتان رونق گيرد. گرچه اكنون هم روح و دل آنجاست و حتى در خواب هم آن حضرت قدس را مى بينم. در محلى كه حقير هستم ـ شهر بابل مازندران ـ عده معتنابهى بهايى وجود دارد كه اختلاط زيادى با مسلمين دارند و حتى در حمام ها مشتركند به طورى كه حتى يك حمام پاك مورد اطمينان در اين شهر بزرگ نيست. و حتى على المسموع با مسلمين ازدواج مى كنند و از عجايب سكوت روحانيون چندى كه ساكن شهرند در برابر اين مطالب است و كانه به اين وضع خو گرفته اند ولى بحمدالله به مناسبت هايى از جمله ورودم به منزل يكى از دوستان فاضل و محترم با عده اى از معاريف در تماسم كه اميد است بتوانم با كمك برخى دوستان اهل منبر فعاليت هايى بنمايم. استدعا آن كه جواب استفتايى را كه در صفحه مقابل ملاحظه مى فرماييد به طور صريح مرقوم فرماييد..." حضرت امام هم در جواب استفتاء مرقوم فرمودند كه: "بسمه تعالى. اين طايفه ضاله كافر و نجس هستند و ازدواج با آنها جائز نيست و به حمام مسلمين نبايد وارد شوند."
[46]- وقتى كه آيت الله شيخ عبدالكريم حائرى در بهمن ماه 1315 ش از دنيا مى روند، محمود جم، نخست وزير رضاشاه در تلگرافى اعلام مى كند كه در هر شهر بايد يك مجلس ترحيم منعقد شود و برگزارى مجالس متعدد ممنوع است و ادارات و بازار و مدارس هم نبايد تعطيل شوند.
[47]ـ محسن صدر، ملقب به صدرالاشراف از رجال و دولتمردان معروف دوره پهلوى بود. وى در سال 1250 شمسى در محلات به دنيا آمد. از ده سالگى به فراگرفتن ادبيات عرب و علوم قديمه پرداخت. در سال دوم مشروطيت وارد خدمات قضايى شد و به معاونت اول محاكم جزا منصوب گرديد. در زمان سلطنت رضاشاه، درجات قضايى را پيمود و مقامات مختلف قضايى را عهده دار بود. در سال 1312 شمسى در كابينه فروغى، وزير عدليه (دادگسترى) گرديد و پس از آن، سه دوره نماينده مجلس شوراى ملى از محلات شد. در سال 1324 به نخستوزيرى منصوب گرديد. در سال 1327 استاندار خراسان و در سال 1333 با سمت سناتور انتصابى به مجلس رفت. در سال 1336 به رياست مجلس سنا انتخاب شد و تا قبل از انحلال مجلسين در 19/2/1340 اين سمت را داشت. پس از انحلال مجلسين به رياست هيأت مديره موقت مجلس انتخاب گرديد و بار ديگر به رياست مجلس سنا برگزيده شد. وى در سال 1341 و در سن 91 سالگى درگذشت.
[48]- عبدالحسين تيمورتاش، فرزند كريمداد خان، ملقب به معززالملك و سردار معظم خراسانى در حدود سال 1260 متولد شد. در هفده سالگى وارد مدرسه نظامى روسيه گرديد و پس از استبداد صغير وارد معركه سياست شد و از طرف مردم خراسان به وكالت مجلس انتخاب شد. تيمورتاش كه از جوانى سوداى ترقى و خودنمايى داشت. از همان روزهاى نخستين افتتاح مجلس شروع به معرفى خود نمود و در مقام مخالفت يا موافقت اظهار نظر مى كرد. پس از انحلال مجلس سوم حكمران گيلان شد و در كودتاى 1299 به زندان سيدضياء رفت و بعد به قم تبعيد شد. با روى كار آمدن قوام و افتتاح مجلس چهارم تيمورتاش كه قبلا انتخاب شده بود به مجلس رفت و در آن مجلس اعتبارنامه هاى وكلاى طرفدار يا همكارى سيد ضياء را رد كرد. در اين دوره تيمورتاش نايب رئيس بود. در دولت مشيرالدوله به وزارت عدليه رسيد ولى عمر دولت مشيرالدوله بيش از چهارماه به طول انجاميد و مجدداً قوام زمام امور را در دست گرفت. در اين زمان به واليگرى كرمان و بلوچستان تعيين شد و براى مجلس پنجم نيز انتخاب گرديد. در شهريور سال 1300 در ترميم كابينه رضاخان به وزارت فوائد عامه و تجارت تعيين شد. سرانجام تلاش او و تنى چند به نتيجه رسيد و در آبان 1304 حكومت موقتى و در آذر ماه همان سال سلطنت دايمى ايران به رضاخان پهلوى انتقال يافت و تيمورتاش هم وزير مقتدر پهلوى شد كه هفت سال طول كشيد. از اين پس كليه امور كشور از سياست خارجى و داخلى توسط او رتق و فتق مى شد. سمت او در حقيقت قائم مقام شاه بود، در حال كه در پشت پرده معلمى شاه را نيز عهده دار بود. تيمورتاش از به دست آوردن آن همه قدرت مغرور شد و تدريجاً عوارض غرور دامن او را گرفت. ولخرجى هاى او از بودجه دربار از يك طرف و اخذ وام هاى متعدد از بانك ملى و بانك پهلوى و بعضى از تجار از طرف ديگر در روحيه شاه اثر نامطلوب گذاشت. خوش گذرانى هاى مداوم او و قمارهاى كلان و استعمال مواد الكلى و افيون نيز مزيد بر علت شد. مجالست با اشخاص ناباب نيز تا حدى او را از شاه دور كرد. عدم توفيق وى در مسأله نفت در آخرين سفرش به اروپا در سال 1310 فاصله اى را با شاه بيشتر كرد و سرانجام به اين استنباط رسيد كه تيمورتاش ممكن است پس از مرگ او سلطنت را به وليعهد نسپارد لذا تصميم گرفت او را از صحنه روزگار محو كند و سرانجام وى را بركنار و محاكمه كرد. تيمورتاش محكوميت جزايى و حقوقى سنگينى پيدا نمود و بالاخره در سال 1312 در زندان درگذشت.
[49]- مرحوم حاج سيد مرتضى لنگرودى، در سال 1306(هـ .ق) در يكى از روستاهاى لنگرود متولد گشت و در اوان جوانى مدتى در دارالعلم قزوين به تحصيل مشغول بود. سپس به تهران عزيمت كرد و از محضر آيات عظام تنكابنى و عبدالنّبى نورى، فقه را آموخت. در سال 1338(هـ . ق) عازم نجف شد و سالها در محضر درس مرحوم نائينى و مرحوم حاج سيد ابوالحسن اصفهانى شركت كرد و بهره هاى علمى فراوان برد تا به مرحله اجتهاد رسيد و جزء مدرسين عاليرتبه حوزه گرديد. ايشان مدتها در حوزه قم نيز به تدريس اشتغال داشت و رساله هايى در طهارت و خمس و نماز به يادگار گذاشت. در آغاز نهضت امام خمينى(ره)، ايشان جزء همراهان نهضت شمرده مى شد و در جلسات مشورتى مراجع شركت فعال داشت. وى سرانجام در سال 1383(هـ . ق) دارفانى را وداع گفت و در حرم حضرت معصومه(س) در كنار مقبره علما به خاك سپرده شد.
[50]- آيت الله سيدمحمد طباطبايى فشاركى معروف به سيد استاد فرزند امير سيدقاسم از اساتيد بزرگ و مجتهدين و مدرسين عالى مقام و از شاگردان برجسته و مبرز مرحوم آيت الله ميرزاحسن مجد شيرازى و بنابر نقل بزرگان، اعلم و افقه و اورع تلامذه ميرزاى بزرگ بوده است. مراجع بزرگ و آيات عظامى چون شيخ عبدالكريم حائرى، نائينى و محمدرضا اصفهانى از شاگردان او بوده اند. آن بزرگوار با آن مقام علمى و فقاهت كه داشت از رياست و مرجعيت خود را دور نگه داشت و هر چه از شاگردان او مانند مرحوم حائرى، يثربى كاشانى و ديگران به ايشان اصرار كردند كه رساله بنويس و فتوا بده قبول نمى كرد.
[51]ـ مرحوم آيت الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى، از بزرگان فقها و مراجع شيعه در سال 1276 قمرى متولد شد. تحصيلات خود را ابتدا در يزد و سپس عتبات عاليات، نزد اساتيد بزرگى چون سيد محمد فشاركى، ميرزا محمدتقى شيرازى، ميرزاى بزرگ شيرازى و آخوند خراسانى ادامه داد و به مرتبه عالى اجتهاد نايل آمد و در كربلا حوزه درس مستقل تشكيل داد. در سال 1332 هـ . ق به اراك مهاجرت كرد و در آنجا به مدت هشت سال به پرورش طلاب و فضلا پرداخت و در سال 1340 (1300 ش) به قصد زيارت به شهر مقدس قم رفت و در آنجا به اصرار علما و فضلاى قم رحل اقامت افكند و حوزه علميه قم را بنيان گذارد. در حوزه درس اين روحانى عاليمقام، فقهاى بزرگى چون آيات عظام: سيدمحمدتقى خوانسارى، سيداحمد خوانسارى، سيدصدرالدين صدر، شيخ محمدعلى اراكى، سيدمحمدرضا گلپايگانى و ديگران پرورش يافتند. از شاگردان ايشان، بنيانگذار جمهورى اسلامى ايران، حضرت آيت الله العظمى امام خمينى است. آيت الله حائرى زندگى زاهدانه خود را حتى در زمان مرجعيت و رياست حوزه علميه حفظ كردند و به فضايل اخلاقى بسيار آراسته بودند. آيت الله حائرى در سال 1355 (1315 شمسى) دارفانى را وداع گفت و به ديار باقى شتافت. مدفن اين عالم بزرگوار در مسجد بالاسر حرم حضرت معصومه(س) واقع است.
[52]- آيت الله حاج ميرزا جوادآقا ملكى تبريزى از عرفا و عالمان وارسته قرن سيزدهم هجرى است. در تبريز متولد شد. مقدمات را در همانجا فراگرفت. بعد به نجف اشرف شتافت و از محضر حضرات آيات: ميرزا حسين نورى، حاج آقا رضا همدانى و آخوند خراسانى و به ويژه از محضر عرفانى و ملكوتى آخوند ملاحسينقلى همدانى، درس فقه، اصول و عرفان آموخت. در سال 1321 به زادگاه خود بازگشت و بعد از چند سال اقامت در تبريز به زيارت حضرت عبدالعظيم حسنى در رى شتافت و از آنجا نيز به شهر قم آمد. بى درنگ مورد استقبال قرار گرفت و به درخواست علما و فضلاى قم به تدريس فقه و اخلاق همت گمارد و شاگردان بسيارى را تربيت نمود كه يكى از آنها حضرت امام خمينى مى باشند. به علاوه اين عالم ربانى كتاب هاى ارزشمندى هم در فقه، عرفان و اخلاق نگاشت و در نهايت سال 1343 هـ .ق به لقاءالله پيوست و در قبرستان شيخان قم به خاك سپرده شد. وقتى بعد از پيروزى انقلاب حضرت امام به قم آمدند بر سر قبر استاد حاضر شدند و خاك قبرش را با گوشه عمامه خويش پاك نمودند.
[53]ـ آيت الله حاج سيدابوالحسن اصفهانى، از علماى بزرگ و از مراجع تقليد، در سال 1277 قمرى در قريه مدرسيه لنجان اصفهان تولد يافت. تحصيلات اوليه خود را در اصفهان به انجام رساند و از محضر ابوالمعالى كرباسى استفاده كرد. سپس به نجف رفته و در آنجا مجتهد جامع الشرايط شد. نامبرده از جمله شاگردان آخوند ملامحمد كاظم خراسانى و ميرزا محمدتقى شيرازى به شمار مى رفت. پس از درگذشت مرحوم نائينى در مردادماه 1315 شمسى، مرجعيت عامه شيعيان جهان به وى رسيد. آيت الله حكيم، آيت الله شيخ عبدالنبى اراكى و آيت الله ميرزا هاشم آملى، از جمله شاگردان ايشان بودند. رساله عمليه آن مرحوم به صراط النجاة موسوم است. آيت الله اصفهانى در نهضت استقلال عراق به همراه علماى ديگر نقش مؤثرى ايفا كرد. ايشان سرانجام در روز دوشنبه نهم ذى الحجه 1365 قمرى برابر با 13/8/1325 شمسى در 81 سالگى از دنيا رحلت نمود.
[54]- دكتر موسى آيت الله زاده اصفهانى فرزند حسن در سال 1309 در نجف اشرف متولد گرديد. وى نوه آيت الله سيدابوالحسن اصفهانى مى باشد. ايشان در سال 1325 به عنوان طلبه اى جوان به ايران مراجعت نمود و در اصفهان سكنى گزيد و پس از مدتى به تهران عزيمت نمود و مورد اقبال و توجه مردم تهران قرار گرفت وى با ورود به دانشگاه موفق به اخذ ليسانس در رشته حقوق گرديد و براى گذراندن دكترى به اروپا رفت و پس از اخذ دكترى به ايران بازگشت. وى اغلب با لباس روحانى در مجالس عيش و نوش شركت مى كرد و به همين سبب مورد لطف و توجه حسين علاء (وزير دربار) قرار گرفت و به دربار شاهى راه يافت. وى ضمن عضويت در حزب مليّون مدتى با سمت استاديار دانشگاه تهران مشغول كار شد و در سال 1339 در انتخابات دوره بيستم مجلس شوراى ملى به نمايندگى از مردم لنجان اصفهان به مجلس شورا راه يافت ولى پس از عدم موفقيت در مجلس بيست و يكم به تدريج با مخالفين دولت همصدا شد و پس از اينكه مبالغى وجه نقد از بانك ها و افراد مختلف به صورت قرض و چك بى محل دريافت كرد و قادر به پرداخت آن نشد در خرداد 1343 به عراق و از آنجا به مصر فرار كرد و در قاهره ضمن اعلام گروه «نهضت ايران آزاد» عليه رژيم شاه اقدام به فعاليت و مبارزه كرد. به علت درخواست دادستان تهران پليس فرانسه وى را در فرانسه دستگير و به مدت 5 ماه در سال 1343 در آن كشور زندانى كرد. پس از آزادى مجدداً به عراق رفت و ملاقات هايى با مخالفين شاه از جمله تيمور بختيار نمود. تلاش هاى موسى آيت الله زاده براى تماس با امام خمينى و جلب حمايت ايشان در نجف بى نتيجه ماند. وى همواره مورد اعتماد مقامات عراقى بود و در سال 1345 پس از اخذ شناسنامه عراقى و قبول تابعيت آن كشور، در دانشگاه بصره به عنوان استاديار مشغول به كار گرديد.
[55]- افكار و اعمال توده ائيها و انحرافات و تهمتهاى آنان نسبت به اسلام و روحانيت، بخصوص مرحوم آيت الله اصفهانى در اين زمان زياد شده بود. وقتى كه در تابستان سال 1325، آيت الله اصفهانى تصميم مى گيرد به ايران مسافرت نمايد، يكى از روزنامه هاى وابسته به حزب توده در مقاله اى توهين آميز، آيت الله اصفهانى را عامل انگلستان معرفى مى كند كه قصد دارد با آمدن به ايران به افراد آزاديخواه ضربه بزند و عليه آنها شورش راه بيندازد. حزب توده براى تأمين منظور خود قصد داشت يك راهپيمايى بزرگ انجام دهد كه با فوت آيت الله اصفهانى نه تنها همبستگى دينى مردم افزايش پيدا كرد و حزب توده در برگزارى راهپيمايى ناكام ماند، بلكه موجب شد تا راهپيمايى بزرگى به مناسبت فوت ايشان برپا شود و تجليل باشكوهى از ايشان انجام بگيرد. اگر چه برنامه ريزى خاصى براى بهره بردارى از اين مراسم و مجالس نشده بود; اما ارتحال ايشان اثرات عميق برجاى گذاشت. رحلت مرحوم حاج سيد ابوالحسن، مصادف بود با جريان پيشهورى در آذربايجان و حركتهايى كه كمونيستها و توده ائيها در آن خطه داشتند. با ارتحال ايشان و نمايش همبستگى مذهبى و دينى مردم، كمونيستها در آذربايجان به انزوا كشيده مى شوند. اين حركت مردم هشدارى بود به دستگاه و عواملى كه مى خواستند به تبعيت از آتاترك، اسلام را از متن زندگى مردم خارج كنند. اين واقعه به آنها ثابت كرد كه مسأله دين و مذهب و روحانيّت با فطرت و گوشت و خون مردم آميخته است و شوخى بردار نيست. حجت الاسلام و المسلمين هاشمى رفسنجانى در كتاب انقلاب و دفاع مقدس در اين باره مى گويد: «مرحوم آيت الله سيدابوالحسن اصفهانى كه در نجف فوت كردند، مردم ايران چهل روز براى ايشان عزادار شدند، جلسات عزادارى كه در سراسر ايران تشكيل شد، آذربايجان را هم نجات داد كه محمدرضا خان خودش در يكى از نوشته هايش مى نويسد كه «فوت مرحوم اصفهانى آذربايجان را آزاد كرد نه ما» و با همه قساوت و خصومتش ناگزير شد تا اين حد اعتراف بكند.»